مرد اصیل زاده

بوی کافور

پنجشنبه 7 شهریور 1387

نوع مطلب :عمومی، 

http://www.royalman.mihanblog.com

- خوشبختی هیچ عنصر جدیدی ندارد. حسی هست چون فصل پاییز. تکرار عادت، زودگذر.

در این بین حتی صدای همهمه کوچ درختان بی تاثیر از معانی و فقط به دلیل عادت، بوی خوشی نمی دهد. عادت، شده همهء گمانه زنی ها. حس لعنت فرستادن، غریزه ات را می غلتاند به هر سو. اما غژغژ پیچ های زمان ، گذارت را به آزاری تمام نشدنی مبدل می کند که حتی قدرت فریاد، دم خور سکوت می شود.

 گذاری که به واسطه واژگان من درآوردی پایگاهی به نام جسارت شکل گرفته اند. تنها اصلی که همه می شناسندش و به دو گروه حیوان و انسان هیچ شکل جدیدی قائل نیست.

- چندیست که بویی شبیه آنچه در خواب می بینم سراغم را می گیرد. بیشک دیوانه شده ام. خواب که بو ندارد. اما این بوی کافور عذابم می دهد. از هر سو و هر مغازه ای همچون فواره ی رام نشدنی حیاط کودکی ام، بیرون می زند. به اندازه تمام عمر یک انسان رو به موت، آدم دیده ام. از هر طرف که نفس می کشی باز هم انگار رهایی نداری.

- به هر نشانه ای که نگاه می کنم، یا به هر انسانی که صدایش می کنم بوی کافور با شدت بیشتری درونم می پیچد.

- چند ثانیه ای هست وقتی سراغ از خودم می گیرم، بوی کافور بالا می زند. قطعا خوابیست. یا کابوسی که تمام خواهد شد.

- در نا خود آگاهم بوی کافور می پیچد. بر می گردم و می گردم. چیزی نیست. عنصر خیال اگر عنصر باشد برای این قسمت مطلوب است.


درخواست مرخصی ۴۸ ساعته

پنجشنبه 31 مرداد 1387

نوع مطلب :عمومی، 

http://www.royalman.mihanblog.com

"بسمه تعالی"

موضوع: درخواست مرخصی ۴۸ ساعته                                   تاریخ: ۱۰/۵/۸۷

با سلام و عرض خسته نباشید خدمت فرماندهی محترم آتشبار ****

احتراما به عرض می رساند اینجانب گروهباندوم پدافند هوایی وحید ***** جزء مدعوین دومین جشنواره بین المللی IT و نقش راهبردی آن در آموزش می باشم، لذا خواهشمند است با مرخصی ۴۸ ساعته اینجانب در روزهای جمعه و شنبه موافقت فرمائید. ضمنا طی این دو روز جزء بخواب های آتشبار بوده و هیچ مسئولیتی ندارم.

با تشکر و تقدیم احترامات نظامی

گ۲ پ.ه وحید *****

امضا


به این میگن ارتش. توی ارتش باید از روی ترس احترام گذاشت. هنوز عذاب وجدان این دو روز نمی ذاره آروم بگیرم که چرا واسه ۲ روزی که حقمه باید این همه زحمت بکشم. خواستم بدونید واسه یه دو روز مرخصی چه دروغ هایی باید سر هم کرد. اینم بگم همچین جشنواره ای تا کنون تو ایران برگزار نشده و همش ساخته پرداخته ذهن من بود برای حضور در جشنواره بین المللی عروسکی تهران که برادرم هادی هم تو اون شرکت کرده بود و خوشبختانه جایزه اول کارگردانی رو هم برد.

خوش به حالم

خوش به حالمون

خوش به حالشون

خوش به حالتون

خوش به احوالاتمون


می خوای سکوت کنیم در مورد یه موضوع خاص؟!

شنبه 1 تیر 1387

نوع مطلب :عمومی، 

http://royalman.mihanblog.com

چه تنگنای سختی است

یک انسان یا باید بماند یا برود

واین هردو

اکنون برایم از معنی تهی شده است

و دریغ که راه سومی هم نیست                                                      

دکتر شریعتی، علی شریعتی

پی نوشت۱: یاغیش هم رفت تو خونه جدیدش با اسم قهوه تلخ و این آدرس:

http://ChekChek.blogfa.com

پی نوشت ۲: هر چی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمیاد برا نوشتن. تنها کاری که این روزا باهاش درگیرم متر کردن خیابونای تهران و اتاقم هست.


سفر

سه شنبه 21 خرداد 1387

نوع مطلب :عمومی، 

رفته بودیم خوش بگذرونیم و گذروندیم البته از نوع مجازش و خوب بود همه چی  حتی ترافیک وحشتناک خللی در اراده آهنینمون برای خوشگذرانی وارد نکرد . باریدن مه تو جاده آمل و دیوانه شدن من که هم نام باران بودم و انگار بی تاب پیوستن به همنوعانم که دیگر کنار جاده به رقص درامدیم و نگاههای متعجب ماشینهای گذران ما را از مستی بارش دور نکرد بله همه چی خوب بود جز یک نگرانی من که امانتی پیشم بود که باید در امن ترین جا مدفونش میکردم از جنگل و زیباییهایش میگذرم که کمکی به من نکرد تا این جسم نحیف بر دوشم را برایم به امانت نگه دارد و به عظمتی به اسم دریا رسیدیم.

می گفتند دیوانه نباید ماه را ببیند و من میگویم دریارا نباید دید و لباسهای بر تن و تذکرات همیشه حاضر منعم نکرد از خیس شدن و من عقل نداشته را از کف داده بودم و همراه طفلکان پرهیاهو به شادی پرداختم .

اول کمی تفکر و بعد این پا  و آن پا کردن دریا و بعد پابوسی و پذیرفتن من و اشتیاقش برای ربودنم .

چه تلاش مذبوحانه ای میکرد برای از آن خود کردن من و من مغرورتر از همیشه به این دیوانه دیوانه تر از خود نگاه میکردم . تلاشش برای ربودن من بود نه مردهای قدکشیده کنارم و من بی میل به هم آغوشی با این عظمت خروشان نبودم تمام تلاشش ختم به لمس پاهایم شد و من مسحور خالی کردن پاهای موجهای بعدی توسط موجهای اولیه بودم . دیروز چه تلاشی کرده بودم برای پیدا کردن کلنگی و جای خلوتی برای مخفی کردن عزیزترینم و حالا می توانستم رهایش کنم باید می رفت تا بتوانم رویشی دوباره داشته باشم و به دریا سپردمش به دور از نگاههای مراقب و کنجکاو اطرافیانم و او با ولع تمام آنرا از من گرفت بی شک او زیباترین غریق دریا خواهد بود . من میدانم که خوشحال است و راضی. بله من میدانم

.

.

من نمیتونم شعر بگم ولی از خوندنش لذت میبرم حیفم اومد این شعر از علی صالحی رو که یکی از دوستان عزیزم برام خوند رو براتون نذارم کاش شاعرش من بودم

سلام     حال همه ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاهی

خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه اگر عمری باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل بی قرار بی درمان

تا یادم نرفته است بنویسم   حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود

می دانم حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است

اما تولااقل هزارگاهی ببین انعکاس تبسم رویا

چیزی شبیه شمایل شقایق نیست

خواب دیده ام خانه ای خریده ام

بی در    بی پنجره   بی دیوار

هی بخند

دارد همین حالا یک فوج کبوتر سفید از پس خانه ما میگذرد

باد بوی کسانم را می دهد. نه " ری را " جان نامه باید ساده باشد

               بی حرفی از ابهام و آیینه

از نو برایت مینویسم

 

سلام

حال همه ی ما خوب است

اما تو باور مکن


تصمیم کبری

شنبه 11 خرداد 1387

نوع مطلب :عمومی، 

یکسال مانده به سی سالگیم تازه به این نتیجه رسیده ام که می توانم به تمام خواسته های موافق با توانم برسم می توانم  نویسنده مشهوری شوم می توانم نظریه پرداز شوم می توانم نامم را در تاریخ ثبت کنم حالا به هر عنوانی: شاید پرمدعاترین دختر دنیا . شاید مستعدترین و کم تلاش ترین آنها شاید سرکش ترین روح و بی قرارترین دل دنیا .شاید معلق ترین آدم بین زمین و هوا و شاید...

قراره فکر کنم قراره تصمیم بگیرم قراره تلاش کنم قراره به موفقیت برسم قراره تارک شم قراره عارف شم. صوفی شم .مرتد شم بیدل شم محرم شم ...قراره عاطفه شم  قراره عا...نه قرار نیست عاشق شم قرار نیست حداقل تا 5سال دیگه به نیت پنج تن! تا کارهامو روبه راه کنم  پس خداحافظ فرداهای شبیه امروز خداحافظ زندگی بی دغدغه خداحافظ مرگ زودرس خداحافظ باورهای گذشته خداحافظ خط قرمز های درهم و برهم عقاید  خداحافظ نوشته های عاشقانه خداحافظ یاغیش(فسیل دوست داشتنی من) و بالاخره خداحافظ عشق من. تو دردناکترین فراموشی ذهنم خواهی بود تو اولین قربانی جاه طلبیم خواهی بود تو را در میان تمام آرزوهای کودکیم به خاک خواهم سپرد تا بزرگ شوم تا باور کنم می توانم تمام سهم خود را از کائنات و خداوندشان بگیرم.

بدرود نازنینم

بدرود تو عزیزتر از آنی که از آن من شوی(شکسپیر)


یه داستان مسخره

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387

نوع مطلب :عمومی، 

معلوم نیست قهریم یا آشتی. چیزی که معلومه ناراحتیم و حق به جانب .من از اینکه حرفمو قبول نکرده و اون از اینکه تو ذوقش زدم. یه آموزشگاه از نوع دخترونه بهش پیشنهاد کار داده  و من بهش گفتم احتیاجی به اون کار نداریم . تو سکوت شام خوردیم بدون اینکه به هم نگاه کنیم و من قیافه رنجور و متفکر به خودم گرفته بودم تا اگه یه وقت زیر چشمی نیگام کرد متوجه اندوهم بشه.  بی تاب به کرسی نشستن حرفم بودم و اون با قاطعیت گفته بود نه و من با غرور تمام گریه ام گرفته بود عادت به نه شنیدن ندارم .موقع شستن ظرفها فرصت کردم کمی اشک بریزم ولی آرومتر که نشدم هیچ یه فلفل دلمه ای گنده زردرنگ انگار چپید تو گلوم و نفس کشیدنمو سخت کرد.  میلاد از اون مردهایی هست که مطمئنم خیلی از دخترها ازش خوششون میاد قیافه مردونه جذابی داره و اندام متناسب و تقریبا"جدی تو جمع و پرانرژی و دوست داشتنی موقع تنهاییمون. تا این روز از عمرم حسادت رو تجربه نکرده بودم و الان رفتار سردش به این حس دامن میزد .قبول دارم که کمی برخوردم خوب نبود ولی من دوست ندارم دخترها جمع بشن دور هم و در مورد لباسش . عطرش .مدل موهاش یا همه اون چیزایی که با وسواس انتخاب میکنه حرف بزنن البته اینها رو که بهش نگفتم ولی خب صدالبته که خودش دلیل مخالفتمو میدونه.

اون هم درگیر بود اونقدر که سرنماز اشتباه کرد نماز مغرب رو داشت 4رکعت میخوند که قبل از رکوع یادش افتاد من خنده ام گرفت ولی اون عصبانی شده بود نمی دونم از من یا حواس پرتی خودش یا 3رکعت دوباره ای که باید میخوند.

می خواست بخوابه و خب خواب همیشه فرار خوبیه برا حرف نزدن ولی من میخواستم نتیجه گیری کنیم که نمیره تا راحت بخوابیم ولی بدون اینکه حتی سرفه ای کنه تا منو متوجه رفتنش کنه تنهایی رفت تو اتاق.

نمی خواستم شب اونطوری تموم بشه اونوقت فردا صبح با ناراحتی بیدار میشدیم و من نمی دونستم باید بهش سلام بدم یا نه. دلم سیگار میخواست ولی بخاطرتو ترک بودن میلاد نمی شد این لذت چشیده بشه.

کمی صبر کردم و  رفتم تو اتاق. انگار خواب بود آروم خزیدم پیشش . تا جایی که میتونستم به اون همکارش که معرفیش کرده بود تو دلم فحش دادم . بازم گریه ام گرفته بود کاش می گفت نمیخواد بره و  من آروم میشدم . وقتی عروسی کردیم بهش گفتم که دعواهامونو روز بکنیم و شب حتی اگه شده الکی آشتی بکنیم و اون لبخند زده بود و گفته بود هرچی خانوم کوچولو بگه ولی الان پشتشو کرده بود به من و خوابیده بود اگه واقعا"اشتباهی بکنم معلوم نیست چیکار میکنه . آروم نفس می کشه آها بیداره داره فکر میکنه  فکر با عصبانیت . بدنش منقبضه . طاقباز میخوابه

 آروم گفت خوابی؟ گفتم نه هنوز . فکر کردم خوابی

دست کرد تو موهاش و متفکرانه گفت میخواستم بخوابم ولی یاد قولم افتادم.

بلند شد نشست و چراغ خوابو روشن کرد یه بسته سیگار برا روز مبادا میذاشت تو کشوی پاتختی و چنان حریصانه داشتم سیگارو نیگاه میکردم که تعارفم کرد و من بی معطلی پذیرفتم البته سعی کردم خیلی با ولع پک نزنم تا تذکر آخر شبو نشنوم که پوستو خراب میکنه .دندونها رو داغون میکنه....

کمی نیگام کرد و بعد پرسید:

-به من اعتماد نداری؟

-دارم ولی چه ربطی داره؟

-حاشا نکن من که میدونم برا چی مخالفی ولی جالبه برا من که تو مشکلاتمونو یادت رفته تو میدونی با این حقوق نمیشه سر کرد اگه برم اینجا کم کم به هم معرفیم میکنن و اونوقت شاگرد خصوصی و نرخ بالاو...

-خب برو آموزشگاه پسرونه

-هروقت پیشنهاد شد چشم

-فعلا که احتیاجی نداریم

عصبانی شد رگ وسط پیشونیش بی تاب شده بود و بلند شد .کمی قدم زد و بعد شروع شد:

-مگه من خوشم میاد بری سر کار ولی مجبوریم اگه کارم بهتر شه تو مجبور نیستی بری.

-آها بشینم خونه منتظر شم بیای مزه پرونی های دخترا رو برام تعریف کنی. کار من چه ربطی به این موضوع داره؟تو که تا حالا مشکلی نداشتی؟

-داشتم ولی نمیگفتم بارها خواستم بگم از اینکه مشتریای مرد پولدار داری متنفرم از اینکه وقتی بهت زنگ میزنم داری بهشون لبخند میزنی و توضیحات مودبانه میدی متنفرم ...

- تو خوب میدونی که بانک ما خصوصیه و کافیه یکی از همینا بره شکایت کنه... اونها منظور منو از لبخند می فهمن

-لابد من نمی فهمم دختر خانوم . اصلا تا حالا شده به این روانکاوت گیر بدم اینکه چرا پیش یه زن نمیری؟

-عجبا . تو میدونی که من میرم پیشش تا زندگیمون قشنگ تر بشه میرم پیش اون چون هم منو خوب میشناسه و هم تورو

نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: من نگفتم تو با قصد خاصی میری پیشش ولی تو نمی تونی منکر این بشی که از اون آدم انرژی میگیری انرژی برا شاد بودن برا خوش بودن  برا هر چیز کوفتی دیگه و من دوست دارم این من باشم که به تو انرژی میدم نه اون مرد .

سکوت کردیم . نمی تونستم حرف بزنم باورم نمیشد این حرفها رو زده باشه قرار بود درمورد نرفتن اون حرف بزنیم و لی ...

عجیب بود که نفهمیده بودم با کارم مشکل داره با مشاورم مشکل داره . پس اون قبل از من حسودی کرده بود.

دراز کشید و محکم چشاشو بست من هنوز نشسته بودم و داشتم نیگاش میکردم و فکر میکردم به ادعاهای دوران تجردم . دلم نمی خواست جریان اینطوری تموم بشه .فردا شنبه بود و من میخواستم یه هفته خوب شروع بشه. دراز کشیدم و سرمو چسبوندم به سینه اش و آروم گفتم اگه من نرم پیش مشاورم قول میدی نری سر این کار؟ یه لبخند کنار لبش جا باز کرد چشاشو باز کرد و نیگام کرد و شروع کرد به خندیدن مات نیگاش میکردم نمی دونستم چرا می خنده ولی خنده هاش به قهقهه تبدیل شده بود و منم خنده ام گرفته بود .با نگرانی گفتم چرا می خندی؟ دیوونه شدی؟

سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیره دست کرد تو موهامو و با خنده فروخورده گفت کی میخوای بزرگ شی خانوم کوچولو؟ و بغلم کرد و به خندیدن ادامه داد. نفهمیدم منظورش این بود که نمیره سرکار یا میره یا... مهم این بود که آشتی کرده بودیم و قرار بود یه هفته خوب شروع بشه.


گرگیجه . . . برای دوستانی که نخوانده اند

دوشنبه 16 اردیبهشت 1387

نوع مطلب :عمومی، 

http://www.royalman.mihanblog.com

دنیا را با تمام دستهای ساکنان درونش فرو می کنم در حلقم. چه قیامتی. چه عبارتی. قی می کنم همه واژه ها را. اتاقم با آنهمه ریزه بودنش شاهد اتفاقی بزرگ است. میان واژه های پنهان این چند روزه در دلم، آشنا می شود. می ترسد. ترک می خورد صورتش. از درون هم می شکند. عطری که دوست ندارم را بزن. امشب من مستم. خمارم. آهنگی که دوست ندارم بگذار. برقص که بیزارم از رقص. لباسهایم را در بیاور. بکّن لباسهایم را. اینجا میان واژه ها و حرف های لزج تگری امشب، گرمم شده. ک ئ تنابیس .عاب صمثتبکثب بخثنکنب ثبکخ نصثبت ثصبهت ثصبد ن. غرقم امشب در حروف.

گر گرفته ام. شقیقه ام از فریادها شکاف بر می دارد. خون، تازه اش را دوست ندارم. می ترساندم. به نظاره بنشین تا خونم سفت شود. بعد برو. آسمان آبی که شب ها سیاه است. حرف آسمان را نزن. زیبا نیست شبها.  مهتاب؟؟ مهتاب هم ندارد این شب. همه اش مه گرفته. مثل اتاق. چه شبیست. چه دیوانه ایست آنکه میان این همه تنقلات ، این همه واژه، عشق را می بیند و از میان تهوع آورترین صحنه تاریخ شکل گرفته در اتاق، بیرون می کشدش. از میان تگری داغ داغ.  من اینجا در این اتاق تاریک لزج  گرم رو به سردی و لختی، دارم عوض می شوم. امشب طبیعت انسانی فراتر از انتظار خودش ظاهر می شود. میل به دریدن دارم. مانند پدرانمان در گذشته ای دور. می شناسی که. اوج گرفته قدرت دندانهای پیشین. گرسنه ام. به پهنای تمامی تاریخ می توانم گاز بزنم. به شیرینی عشق آدم و حوا امشب عشق بازی می کنم. هوا جرات ورود به اتاق را ندارد. چه گستاخانه حریم وحید را می شکنی. فریاد می زنی. می خندم.  اینجاست همان آخر دنیا؟؟ ملافه سفید؟! اه ملافه ی سفیددد. اینجا غرقه به خونم. ققنوسی بیاورید. می خواهم مرا نیز آتش بزند. گر گرفته ام. گرمم است. چه گردابی پدیدار شده. خون است. لزج است. خواب نیست. شیرین است و اما خون ترش است. پاهایم شکل گرفته، روی خون مانده . من دوباره متولد می شوم. این خون دیگر پاک است. آغشته به هیچ مسئولیت و واژه ای نیست.

در زندگی همواره انسان هایی هستند که مسئول زندگی دیگرانند.

من مسئول زندگی کسی نیستم

من مسئول زندگی کسی نیستم

من مسئول زندگی کسی نیستم

Disk clean up

 من مسئول نیستم. من دیگر من نیستم

 This file is formatted, God

angel for god: God! mission impossible

( ماموریت غیر ممکن )

 


تماشاچی

جمعه 6 اردیبهشت 1387

نوع مطلب :عمومی، 

دارم میرم دیدن دوستم آخرین بار تو عروسیش دیدم که مثل ماه شده بود .فکر کنم بیشتر از همه خودش رقصید احتمالا"خیلی از مردهای توی مهمونی دلشون می خواست جای داماد بودند . داماد هم به چشم برادری خیلی خوش قیافه بود و به هم میومدند ولی نمی دونم چرا جفتشون تو فکر بودند البته سوگل(دوستم) اونقدر عشوه اومد براش تا کمی محض خاطر بقیه لبخند بزنه . پچ پچ هایی هم شنیدم از دخترهای فامیل پسر که سوگل اونقدر پاپی پسره شد تا بالاخره ازدواج کردند ولی من درجریان کامل اصرارهای پسره برا ازدواج بودم که عاشقانه سوگل رو دوست داشت البته در مورد این موضوع که دوستم کلا دختر شیطونی بود شکی نیست یادمه مدرسه که می رفتیم ماها که رومون نمی شد در مورد پسرا حرف بزنیم اون چندتا دوست پسر داشت که همشون براش می مردن تفریح من و اون خوندن نامه های عاشقانه و خندیدن به حرفها و غلطهای املاییشون  بود من درسم خوب بود و سوگل شیطنتش برا همین با هم دوست شده بودیم تا خلا های همو بپوشونیم

اونقدر برای پسرها نقش بازی می کرد و فیلم درمیاورد که هیچ کدومشون نه اسم واقعیشو می دونستن نه خونه شونو میشناختن  نه هیچ چیز باربط و بی ربط دیگه درموردش. دختر مرموزی بود و از این مرموزی خوشش میومد بارها داستانهاشو برام میخوند.تئاتر مدرسه با بودنش رونق داشت میاد .عاشق نقش بازی کردن بود . هر دوتامون تک دختر بودیم و بهم گفته بود که از وقتی کوچیک بود نقش همه دخترهای خوشگل کارتونها رو بازی میکرده مخصوصا نقش قربانی ها رو. عاشقانه شوهرشو نگاه میکرد و من مطمئن نبودم که نقشه یا واقعیت . ازش خبر نداشتم  انگار شوهرش خوشش نمیومد که با دوستهای سابقش ارتباط داشته باشه و چندباری که زنگ زده بودم خونه شون سرسنگین جواب داده بود و من هم بی خیالش شده بودم .بعد از چند سال اونروز تو آرایشگاه همدیگه رو دیدیم و ذوق کردیم و خاطرات مدرسه رو مرور کردیم. من از درس و کارم تعریف کردم و اون از زندگیش و شوهرش .البته با مکثهای طولانی .آخرسرهم کلی قسمم داد که برم خونه شون و ببینمش و من بعد کلی آسمون و ریسمون بافتن به هم قبول کردم که بعد از ظهر سه شنبه یعنی امروز برم خونه اش.و الان جلوی در خونه شون بودم..زنگ زدم ولی کسی درو باز نکرد موبایلشو داشتم  و بهش زنگ زدم و انگار از خواب بیدار شده باشه جوابمو داد و درو باز کرد احساس کردم کمی شکسته شده .خونه قشنگی داشتن  ولی با اینکه ادم فضولی نیستم متوجه به هم ریختگی خونه و خودش شدم عذرخواهی کرد که یادش رفته بوده منو دعوت کرده و برا همین خونه رو مرتب نکرده . خوشحال بودم شوهرش خونه نیست.

سر کار نمی رفت و خب وضع مالیشون خوب بود و لابد احتیاجی نبود که وقتی رو که می تونست صرف خرید و تفریح و کلاسهای هنری بذاره به پول دراوردن بگذرونه. قهوه برام درست کرد و روی مبل پر از لباس جا برای خودش باز کرد و نشست.

            -         چه خبر؟ خوش میگذره؟

            -         تو چه خبر؟ چرا ازدواج نکردی؟

            -         می کنم. به وقتش

            -         داره دیر می شه کم کم.

            -         تو بگو. متاهلی خوبه؟ زن زندگی شدی؟ آشپزی خوبه؟

خندید . از ته دل . نمی دونم لابد خاطره خنده داری یادش افتاده بود ولی استین لباسشو بالا زد و جای یه سوختگی عمیق رو نشونم داد و پرسید به نظرش زن زندگی شده یا نه و باز خندید. گفتم سوختگی پیش میاد مامانم هنوز هم دستش می سوزه و دلیل نمیشه. کمی مبهوت نگاهم کرد یه طوری شده بود حس میکردم میخواد چیزی بگه ولی نگفت.پرسیدم شوهرت خوبه؟ با سر تایید کرد و همچنانکه داشت قهوه شو تلخ میخورد گفت خیلی دوسم داره اونقدر که می ترسه از خونه برم بیرون و با یکی دیگه برم.

خندیدم چون احساس کردم بازیش گرفته .انگار یادش رفته بود که چندروز پیش کلی از محاسن شوهرش گفته بود و تشویقم کرده بود که زودتر با نامزدم عروسی کنم ولی با تعجب نگاهم کرد و پرسید باورت نمیشه؟ گفتم نه . دوباره مکث کرد و با نگرانی همه جای خونه رو نگاه کرد و اروم طوری که فقط من شنیدم و خودش گفت میخواد منو بکشه.

جفتمون پلک نمی زدیم نمی فهمیدم چرا این حرفو زده که صدای زنگ در بلند شد و بعد صدای موبایلش .  زد زیر خنده  که قیافه ام خنده دار شده و یادم رفته که استاد نقش بازی کردنه و من هم خندیدم.

در باز شد و شوهرش اومد تو. اون هم شکسته شده بود و من دلیل این همه پیری این زن و شوهر رو نمی فهمیدم . به گرمی با من احوالپرسی کرد و همین طور با سوگل و پرسید که چرا با اینکه می دونسته مهمون میاد خونه رو مرتب نکرده و سوگل نفهمیدم به شوخی یا جدی گفت که من سرزده به دیدنش اومدم و ادرسشو از مادرش گرفتم و مرد لبخند زد و رفت تو اشپزخونه.

سوگل اروم بهم گفت که جریان ارایشگاه رو بهش نگم و من تندی تایید کردم و بعد دوباره سوگل خندید دیگه داشتم عصبی می شدم . احساس کردم بهتره این دیدار تموم بشه و کم کم لباسهامو برداشتم که مانع شد و خواهش کرد به این زودی ترکش نکنم. شوهرش  کنار سوگل نشست و ازم پرسید که مادرخانومش خوبه و من گقتم بله ... سوگل آروم گفت که خیلی دلش برا مادرش تنگ شده و مرد بی اونکه به کسی نگاه کنه گفت که به جای دیدن افراد غریبه می تونه بره دیدن مادرش و سوگل تقریبا" داد زد که بهت گفتم که من جایی نرفتم

  سکوت  ...............................      سکوت ...........................................سکوت.....................

دوتایی خندیدن . مرد رو به من گفت که شنیدم با هم تو تئاتر مدرسه بودین و من مبهوت فضا جواب دادم که من فقط تماشاگر بازی سوگل بودم و تحسینش میکردم و مرد با لحن خشکی پرسید نقش زنی که شوهرش میخواد بخاطر گناهش اونو بکشه رو هم براتون بازی کرده؟ از یکی از فیلمها یاد گرفته . سوگل نگاهم کرد بدون ذره ای نگرانی و من گفتم نه.

مرد دست انداخت دور گردن سوگل و متفکرانه شروع کرد به حرف زدن انگار با خودش حرف میزد :

-ما نمی تونیم بچه دار شیم البته مشکل از طرف منه ولی سوگل چون خیلی دوسم داره نقش بچه رو هم برام بازی می کنه یعنی من هم باباشم هم شوهرش یه وقتهایی نقشهای دیگه ای هم بهم میده مثل مترسک مثل نون بیار مثل... ولی میدونین خانوم .مساله اصلی اینه که ما عاشق همیم من هم تصمیم گرفتم از امروز دیگه فقط شوهر باشم  نه کس دیگه. سوگل هم مخالفتی نداره این به نفع اون هم هست .امشب هم میخوایم بریم سفر...

سوگل وسط حرفش پرید و نگران پرسید امشب؟ آخه چرا؟ من که بهت توضیح دادم  و مرد نگاه سنگینی کرد و گفت تو خیلی خسته ای سفرآرومت میکنه.

سکوت ...........................................................سکوت.........................................................

 مرد چند لحظه ای  منو نگاه کرد و انگار متوجه ترس من شد که لبخند زد و گفت نمیخوای برا دوستت و شوهرت قهوه بیاری؟ سوگل  سریع بلند شد و منو نگاه کرد و خندید .نمی دونم چرا.  و رفت تو اشپزخونه و مرد با مهربونی نیگاش کرد زن و شوهر داشتن دیوونم میکردن و نمی دونستم سانس کی تموم میشه تا برگردم خونه موبایل مرد زنگ زد و عذرخواهی کرد و رفت تو اتاق تا حرف بزنه و سوگل سریع خودشو رسوند بهم و با لکنت گفت:

امشب میخواد منو بکشه بهم شک کرده نمی دونم چرا  . به کمکت احتیاج دارم امشب بهت زنگ میزنم....

عین دیوونه ها شروع کرد به خندیدن . عصبانی شدم و قبل از اینکه حرفی بزنم شوهرش از پشت سرم اومد نشست رو مبل روبروییم . سوگل قهوه رو گذاشت رو میز و با شیطنت گفت که وقتی مجرد بوده همیشه قهوه رو شیرین میخورده و از وقتی ازدواج کرده با شیرینی زندگیش قهوه تلخ رو شیریم میخوره و مرد با غرور نگاهم کرد. کنار هم نشستن و سوگل دست شوهرشو گرفت تو دستش و از خاطرات خنده دار مشترکمون گفت و سه تایی خندیدیم و مرد با مهربانی سوگل رو نگاه میکرد و شروع کردن به تشویق من برای کنار گذاشتن تردید ها و هم نفس شدن با نامزد چندساله ام و بهشون قول دادم که اگه عروسی کردم دعوتشون کنم.

وقت برگشتن بود و مرد خواست که منو برسونه ولی من قبول نکردم و پیاده روی تو هوای خوب رو بهونه کردم و تشکر کردم از پذیرایی گرمشون.

مرد به گرمی دستمو فشرد و خواست که به سوگل سر بزنم و اونو از تنهایی درش بیارم چون سوگل بخاطر ازدواج با اون خونواده خودشو کنار گذاشته و به یه دوست بیشتر از قبل احتیاج داره البته شاید اثاث کشی کنن و حتما ادرس جدید رو به من خواهند داد و من تشکر کردم.

موقع روبوسی با سوگل محکم منو در اغوش کشید و اروم در گوشم گفت که شب به من زنگ میزنه تا کمکش کنم و من نتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم و دوباره برق شیطنت رو تو چشاش دیدم و به خودم گفتم که دیگه به دیدنشون نمیام  و خداحافظی کردم و در بسته شد.

شب جریانو برا نامزدم تعریف کردم و اون بهم اطمینان داد که سوگل ادامه بازیهاش بوده ولی مادر کمی نگران شد و خواست زنگ بزنم و هرچی زنگ زدم جوابی داده نشد.

فضای خانه سوگل:

همه چی به هم ریخته......................چمدان نیمه باز لباسها........................ سروصدا.................صدای زنگ خوردن گوشی تلفن......

صبح شد و من با نگرانی و پریشان خوابهای دیشب بیدار شدم و اولین کاری که کردم به خونه سوگل زنگ زدم کسی جواب نداد . به موبایلش زنگ زدم و بعد از چندین بار زنگ خوردن صدای یه مرد تو گوشی پیچید که این سیم کارت واگذار شده....... صدا اشنا بود به نظرم...............................

موبایل شوهرشو هم اون روز تو ارایشگاه بهم داده بود و زنگ زدم و همون صدا جواب داد که تو راه شمال هستن و سوگل فعلا خوابه.........  سفر خوبی براشون ارزو کردم و گفتم منتظر تماسش هستم...

.

چند ماه بعد می خواستم برا عروسیم دعوتش کنم . موبایل شوهرش هم واگذار شده بود و از اون خونه رفته بودن و همسایه ها آدرس جدیدشونو نداشتن . حیف شد می خواستم ساقدوشم باشه.

امیدوارم خودش زودتر زنگ بزنه .نگرانشم

 

 


تولدم

یکشنبه 1 اردیبهشت 1387

نوع مطلب :عمومی، 

سلام

امروز روز تولدمه همیشه تولد یه حس خوبه هم برای خود آدم و هم برای بقیه دوستان و خانواده. مخصوصا هدیه دادن و هدیه گرفتن که امسال برای من خیلی خوب بوده . جای بابا خالیه جای وحید عزیزم که سربازیه خالیه . امروز خوش گذشت مرخصی گرفتم و کلی کارهای دوست داشتنی انجام دادم . امروز یا بهتر بگم 9شب امشب من 29 ساله میشم و تصمیم گرفتم که این سال بهترین  سال عمرم تا حالا بوده باشه و میدونم اگه من بخوام حتما خدا هم اینو از من دریغ نمی کنه. می خواستم با یه داستان به روز بشم اما به خاطر خوش بودن زیادی حالم فعلا با این مطلب اومدم کاش مطلبی که در مورد تولد قبلا نوشته بودم رو نگه میداشتم برا حالا خب البته می تونین شما دوباره خوانی کنین. به هرحال سلام 29سالگی


فتبارک الله

یکشنبه 11 فروردین 1387

نوع مطلب :عمومی، 

http://www.royalman.mihanblog.com

 

دوست نداشتم چشاموباز کنم امروز فرصت خوبی بود برای خوابیدن تا ساعت 12ظهر اگه سردرد و سروصدای این مزاحم همیشگی اجازه میداد.

روسریمو محکم بسته بودم روی چشام تا شاید اینطوری جلوی نفس کشیدن سردردمو بگیرم ولی فایده ای نداشت .تشک سفت تر از همیشه بود و بالش نرمتر و سردرد من بی تاب تروسرکش تر.حالت تهوع داشتم و این بویی که از آشپزخونه سرک کشیده بود زیر لحاف من اصرار به شکوفا شدن  من و ملاقات توالت داشت

استخونهای صورتم حتی دماغم هم درد میکرد بلند شدم نشستم .داشت نیمرو با کره درست می کرد از وقتی عروسی کردیم یک سایز تغییر کردیم من کمتر شدم و اون بیشتر قسمت عمده هم مربوط میشه به صبحونه های روزهای جمعه که خیر سرمون عاشقانه قراره تو یه ظرف غذا بخوریم و من شاهد چکیدن کره اب شده از موهای سبیلش باشم هیچ وقت نتونستم راحت ببوسمش نتونستم حالیش کنم که اولین نماد تمدن کندن این سبیل زشته البته من هم مثل شما عقیده دارم که اصولا مرد جماعت رو نمیشه متمدن کرد حتی( تاکید میکنم حتی) با کراوات زدن و دوش ادوکلن گرفتن و موی دماغ چیدن و موی زیربغل پیراستن و...

اگه ته ته دل مردها رو میشد دید میدیدیم که دلشون میخواد مثل اجداد بزرگوارشون چند تا برگ ببندند دورعورتینشون( اونهم به اصرار مادربزرگهامون) و پتکهاشونو بردارن برن شکار حالا یا از جنس خودشون رو بکشن یا حیوونات بدبخت رو و بعد برگردن خونه و شام بخورن و بخوابن البته اگه قبل از خواب نخوان تو مزارعشون کشت بکارن.

فکر میکردم این یکی فرق داره با همه مردهای دیگه ولی انگار این مرض اپیدمی هست بین همه زنها و وقتی کار از کار گذشت باید فکر چاره باشن و به به چه چاره ای بهتر از بچه حداقل چندسالی با بزرگ شدنش درگیرن و بعد ازدواجشون و بعدش هم که همه بدبختیاشون تازه شروع میشه ملک الموت عزیز پیدا میشه و باید رفت البته تو بهشت هم که فقط وعده حوری به مردها داده شده و سرما  زنها بی کلاه مونده شاید اونجا ...جایز باشه نمی دونم شاید هم خدا یه فکرایی کرده برا این جنس ضعیف.

حوصله فلسفه روندارم اتاق بو میده هروقت سرم درد میکنه به بو حساس میشم پنجره روباز میکنمو مرد خونه روبرویی ازروپشت بوم سرک میکشه تاببینه لباس تنمه یا نه؟


ادامه مطلب
تعداد کل صفحات: (7) 1   2   3   4   5   6   7   

فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

اَبر برچسبها