دارم میرم دیدن دوستم آخرین بار تو عروسیش دیدم که مثل ماه شده بود .فکر کنم بیشتر از همه خودش رقصید احتمالا"خیلی از مردهای توی مهمونی دلشون می خواست جای داماد بودند . داماد هم به چشم برادری خیلی خوش قیافه بود و به هم میومدند ولی نمی دونم چرا جفتشون تو فکر بودند البته سوگل(دوستم) اونقدر عشوه اومد براش تا کمی محض خاطر بقیه لبخند بزنه . پچ پچ هایی هم شنیدم از دخترهای فامیل پسر که سوگل اونقدر پاپی پسره شد تا بالاخره ازدواج کردند ولی من درجریان کامل اصرارهای پسره برا ازدواج بودم که عاشقانه سوگل رو دوست داشت البته در مورد این موضوع که دوستم کلا دختر شیطونی بود شکی نیست یادمه مدرسه که می رفتیم ماها که رومون نمی شد در مورد پسرا حرف بزنیم اون چندتا دوست پسر داشت که همشون براش می مردن تفریح من و اون خوندن نامه های عاشقانه و خندیدن به حرفها و غلطهای املاییشون بود من درسم خوب بود و سوگل شیطنتش برا همین با هم دوست شده بودیم تا خلا های همو بپوشونیم
اونقدر برای پسرها نقش بازی می کرد و فیلم درمیاورد که هیچ کدومشون نه اسم واقعیشو می دونستن نه خونه شونو میشناختن نه هیچ چیز باربط و بی ربط دیگه درموردش. دختر مرموزی بود و از این مرموزی خوشش میومد بارها داستانهاشو برام میخوند.تئاتر مدرسه با بودنش رونق داشت میاد .عاشق نقش بازی کردن بود . هر دوتامون تک دختر بودیم و بهم گفته بود که از وقتی کوچیک بود نقش همه دخترهای خوشگل کارتونها رو بازی میکرده مخصوصا نقش قربانی ها رو. عاشقانه شوهرشو نگاه میکرد و من مطمئن نبودم که نقشه یا واقعیت . ازش خبر نداشتم انگار شوهرش خوشش نمیومد که با دوستهای سابقش ارتباط داشته باشه و چندباری که زنگ زده بودم خونه شون سرسنگین جواب داده بود و من هم بی خیالش شده بودم .بعد از چند سال اونروز تو آرایشگاه همدیگه رو دیدیم و ذوق کردیم و خاطرات مدرسه رو مرور کردیم. من از درس و کارم تعریف کردم و اون از زندگیش و شوهرش .البته با مکثهای طولانی .آخرسرهم کلی قسمم داد که برم خونه شون و ببینمش و من بعد کلی آسمون و ریسمون بافتن به هم قبول کردم که بعد از ظهر سه شنبه یعنی امروز برم خونه اش.و الان جلوی در خونه شون بودم..زنگ زدم ولی کسی درو باز نکرد موبایلشو داشتم و بهش زنگ زدم و انگار از خواب بیدار شده باشه جوابمو داد و درو باز کرد احساس کردم کمی شکسته شده .خونه قشنگی داشتن ولی با اینکه ادم فضولی نیستم متوجه به هم ریختگی خونه و خودش شدم عذرخواهی کرد که یادش رفته بوده منو دعوت کرده و برا همین خونه رو مرتب نکرده . خوشحال بودم شوهرش خونه نیست.
سر کار نمی رفت و خب وضع مالیشون خوب بود و لابد احتیاجی نبود که وقتی رو که می تونست صرف خرید و تفریح و کلاسهای هنری بذاره به پول دراوردن بگذرونه. قهوه برام درست کرد و روی مبل پر از لباس جا برای خودش باز کرد و نشست.
- چه خبر؟ خوش میگذره؟
- تو چه خبر؟ چرا ازدواج نکردی؟
- می کنم. به وقتش
- داره دیر می شه کم کم.
- تو بگو. متاهلی خوبه؟ زن زندگی شدی؟ آشپزی خوبه؟
خندید . از ته دل . نمی دونم لابد خاطره خنده داری یادش افتاده بود ولی استین لباسشو بالا زد و جای یه سوختگی عمیق رو نشونم داد و پرسید به نظرش زن زندگی شده یا نه و باز خندید. گفتم سوختگی پیش میاد مامانم هنوز هم دستش می سوزه و دلیل نمیشه. کمی مبهوت نگاهم کرد یه طوری شده بود حس میکردم میخواد چیزی بگه ولی نگفت.پرسیدم شوهرت خوبه؟ با سر تایید کرد و همچنانکه داشت قهوه شو تلخ میخورد گفت خیلی دوسم داره اونقدر که می ترسه از خونه برم بیرون و با یکی دیگه برم.
خندیدم چون احساس کردم بازیش گرفته .انگار یادش رفته بود که چندروز پیش کلی از محاسن شوهرش گفته بود و تشویقم کرده بود که زودتر با نامزدم عروسی کنم ولی با تعجب نگاهم کرد و پرسید باورت نمیشه؟ گفتم نه . دوباره مکث کرد و با نگرانی همه جای خونه رو نگاه کرد و اروم طوری که فقط من شنیدم و خودش گفت میخواد منو بکشه.
جفتمون پلک نمی زدیم نمی فهمیدم چرا این حرفو زده که صدای زنگ در بلند شد و بعد صدای موبایلش . زد زیر خنده که قیافه ام خنده دار شده و یادم رفته که استاد نقش بازی کردنه و من هم خندیدم.
در باز شد و شوهرش اومد تو. اون هم شکسته شده بود و من دلیل این همه پیری این زن و شوهر رو نمی فهمیدم . به گرمی با من احوالپرسی کرد و همین طور با سوگل و پرسید که چرا با اینکه می دونسته مهمون میاد خونه رو مرتب نکرده و سوگل نفهمیدم به شوخی یا جدی گفت که من سرزده به دیدنش اومدم و ادرسشو از مادرش گرفتم و مرد لبخند زد و رفت تو اشپزخونه.
سوگل اروم بهم گفت که جریان ارایشگاه رو بهش نگم و من تندی تایید کردم و بعد دوباره سوگل خندید دیگه داشتم عصبی می شدم . احساس کردم بهتره این دیدار تموم بشه و کم کم لباسهامو برداشتم که مانع شد و خواهش کرد به این زودی ترکش نکنم. شوهرش کنار سوگل نشست و ازم پرسید که مادرخانومش خوبه و من گقتم بله ... سوگل آروم گفت که خیلی دلش برا مادرش تنگ شده و مرد بی اونکه به کسی نگاه کنه گفت که به جای دیدن افراد غریبه می تونه بره دیدن مادرش و سوگل تقریبا" داد زد که بهت گفتم که من جایی نرفتم
سکوت ............................... سکوت ...........................................سکوت.....................
دوتایی خندیدن . مرد رو به من گفت که شنیدم با هم تو تئاتر مدرسه بودین و من مبهوت فضا جواب دادم که من فقط تماشاگر بازی سوگل بودم و تحسینش میکردم و مرد با لحن خشکی پرسید نقش زنی که شوهرش میخواد بخاطر گناهش اونو بکشه رو هم براتون بازی کرده؟ از یکی از فیلمها یاد گرفته . سوگل نگاهم کرد بدون ذره ای نگرانی و من گفتم نه.
مرد دست انداخت دور گردن سوگل و متفکرانه شروع کرد به حرف زدن انگار با خودش حرف میزد :
-ما نمی تونیم بچه دار شیم البته مشکل از طرف منه ولی سوگل چون خیلی دوسم داره نقش بچه رو هم برام بازی می کنه یعنی من هم باباشم هم شوهرش یه وقتهایی نقشهای دیگه ای هم بهم میده مثل مترسک مثل نون بیار مثل... ولی میدونین خانوم .مساله اصلی اینه که ما عاشق همیم من هم تصمیم گرفتم از امروز دیگه فقط شوهر باشم نه کس دیگه. سوگل هم مخالفتی نداره این به نفع اون هم هست .امشب هم میخوایم بریم سفر...
سوگل وسط حرفش پرید و نگران پرسید امشب؟ آخه چرا؟ من که بهت توضیح دادم و مرد نگاه سنگینی کرد و گفت تو خیلی خسته ای سفرآرومت میکنه.
سکوت ...........................................................سکوت.........................................................
مرد چند لحظه ای منو نگاه کرد و انگار متوجه ترس من شد که لبخند زد و گفت نمیخوای برا دوستت و شوهرت قهوه بیاری؟ سوگل سریع بلند شد و منو نگاه کرد و خندید .نمی دونم چرا. و رفت تو اشپزخونه و مرد با مهربونی نیگاش کرد زن و شوهر داشتن دیوونم میکردن و نمی دونستم سانس کی تموم میشه تا برگردم خونه موبایل مرد زنگ زد و عذرخواهی کرد و رفت تو اتاق تا حرف بزنه و سوگل سریع خودشو رسوند بهم و با لکنت گفت:
امشب میخواد منو بکشه بهم شک کرده نمی دونم چرا . به کمکت احتیاج دارم امشب بهت زنگ میزنم....
عین دیوونه ها شروع کرد به خندیدن . عصبانی شدم و قبل از اینکه حرفی بزنم شوهرش از پشت سرم اومد نشست رو مبل روبروییم . سوگل قهوه رو گذاشت رو میز و با شیطنت گفت که وقتی مجرد بوده همیشه قهوه رو شیرین میخورده و از وقتی ازدواج کرده با شیرینی زندگیش قهوه تلخ رو شیریم میخوره و مرد با غرور نگاهم کرد. کنار هم نشستن و سوگل دست شوهرشو گرفت تو دستش و از خاطرات خنده دار مشترکمون گفت و سه تایی خندیدیم و مرد با مهربانی سوگل رو نگاه میکرد و شروع کردن به تشویق من برای کنار گذاشتن تردید ها و هم نفس شدن با نامزد چندساله ام و بهشون قول دادم که اگه عروسی کردم دعوتشون کنم.
وقت برگشتن بود و مرد خواست که منو برسونه ولی من قبول نکردم و پیاده روی تو هوای خوب رو بهونه کردم و تشکر کردم از پذیرایی گرمشون.
مرد به گرمی دستمو فشرد و خواست که به سوگل سر بزنم و اونو از تنهایی درش بیارم چون سوگل بخاطر ازدواج با اون خونواده خودشو کنار گذاشته و به یه دوست بیشتر از قبل احتیاج داره البته شاید اثاث کشی کنن و حتما ادرس جدید رو به من خواهند داد و من تشکر کردم.
موقع روبوسی با سوگل محکم منو در اغوش کشید و اروم در گوشم گفت که شب به من زنگ میزنه تا کمکش کنم و من نتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم و دوباره برق شیطنت رو تو چشاش دیدم و به خودم گفتم که دیگه به دیدنشون نمیام و خداحافظی کردم و در بسته شد.
شب جریانو برا نامزدم تعریف کردم و اون بهم اطمینان داد که سوگل ادامه بازیهاش بوده ولی مادر کمی نگران شد و خواست زنگ بزنم و هرچی زنگ زدم جوابی داده نشد.
فضای خانه سوگل:
همه چی به هم ریخته......................چمدان نیمه باز لباسها........................ سروصدا.................صدای زنگ خوردن گوشی تلفن......
صبح شد و من با نگرانی و پریشان خوابهای دیشب بیدار شدم و اولین کاری که کردم به خونه سوگل زنگ زدم کسی جواب نداد . به موبایلش زنگ زدم و بعد از چندین بار زنگ خوردن صدای یه مرد تو گوشی پیچید که این سیم کارت واگذار شده....... صدا اشنا بود به نظرم...............................
موبایل شوهرشو هم اون روز تو ارایشگاه بهم داده بود و زنگ زدم و همون صدا جواب داد که تو راه شمال هستن و سوگل فعلا خوابه......... سفر خوبی براشون ارزو کردم و گفتم منتظر تماسش هستم...
.
چند ماه بعد می خواستم برا عروسیم دعوتش کنم . موبایل شوهرش هم واگذار شده بود و از اون خونه رفته بودن و همسایه ها آدرس جدیدشونو نداشتن . حیف شد می خواستم ساقدوشم باشه.
امیدوارم خودش زودتر زنگ بزنه .نگرانشم