- خوشبختی هیچ عنصر جدیدی ندارد. حسی هست چون فصل پاییز. تکرار عادت، زودگذر.
در این بین حتی صدای همهمه کوچ درختان بی تاثیر از معانی و فقط به دلیل عادت، بوی خوشی نمی دهد. عادت، شده همهء گمانه زنی ها. حس لعنت فرستادن، غریزه ات را می غلتاند به هر سو. اما غژغژ پیچ های زمان ، گذارت را به آزاری تمام نشدنی مبدل می کند که حتی قدرت فریاد، دم خور سکوت می شود.
گذاری که به واسطه واژگان من درآوردی پایگاهی به نام جسارت شکل گرفته اند. تنها اصلی که همه می شناسندش و به دو گروه حیوان و انسان هیچ شکل جدیدی قائل نیست.
- چندیست که بویی شبیه آنچه در خواب می بینم سراغم را می گیرد. بیشک دیوانه شده ام. خواب که بو ندارد. اما این بوی کافور عذابم می دهد. از هر سو و هر مغازه ای همچون فواره ی رام نشدنی حیاط کودکی ام، بیرون می زند. به اندازه تمام عمر یک انسان رو به موت، آدم دیده ام. از هر طرف که نفس می کشی باز هم انگار رهایی نداری.
- به هر نشانه ای که نگاه می کنم، یا به هر انسانی که صدایش می کنم بوی کافور با شدت بیشتری درونم می پیچد.
- چند ثانیه ای هست وقتی سراغ از خودم می گیرم، بوی کافور بالا می زند. قطعا خوابیست. یا کابوسی که تمام خواهد شد.
- در نا خود آگاهم بوی کافور می پیچد. بر می گردم و می گردم. چیزی نیست. عنصر خیال اگر عنصر باشد برای این قسمت مطلوب است.