مرد اصیل زاده

فرشته

یکشنبه 29 مهر 1386

نوع مطلب :عمومی، 

یه دوستی دارم که دلش خیلی پاکه ، اونقدر که گاهی وقت ها حس می کنم از جنس آدم نیست! حس میکنم فرشته اییه که اشتباهی وسط آدما افتاده! البته وسط وسط هم که نه! به طور دقیق می شه 124 سانتی متر و ...7 میلی متر اون ور تر از وسط!!!
 وقتی کنارش می شینی و به چشم هاش نگاه می کنی ، یه لحظه می تونی همه زندگی تو کف دستش بذاری ، بدون اینکه یه ذره هم حتی نگران باشی که: ... الان
خسته می شه و می ره! یا بدون اینکه بترسی از اینکه اسرارت و پیش اونی که نباید بگه لو بده ، نه! حتی لازم نیست بهش یادآوری کنی که: ... بین خودمون بمونه! چون اصولا فرشته بطور پیش فرض (یا به قول خودم Defult!) هیچی به کسی نمی گه ، انگار نه انگار که از چیزی خبر داره! شاید فکر کنین از این مقدس نماهای حرفه اییه! یا اینکه خیلی ساده لوحه! ولی خوشبختانه نه از این ور بام افتاده نه از اون ور ، و اصولا به اونایی که بی لیاقتی شونو ثابت کردن اعتماد نمی کنه!
حالا چرا این و گفتم ، برای اینکه بگم منی که اصولا از بعضی احساسات تهی ام(گفتم بعضی ، نه همه شون!)، تصادفا وقتی اونو می بینم خیلی حسرت می خورم که
چرا مث اون نیستم! من خیلی به ندرت (خیلی! ها!) پیش می آد که حسرت شرایط یا موقعیت کسی رو بخورم ، نه برای اینکه خیلی مغرور باشم ، بلکه برای اینکه فکر می کنم خدا من و خیلی دوست داره که من اینم نه هیچکس دیگه! دلم می خواست می تونستم همه رو دوست داشته باشم ، می تونستم چشمامو به روی همه بی معرفتی ها و حسودی ها(از این یکی خیلی بدم می آد!) ببندم ، که یه وقت مزه بدشون زندگی رو به کامم تلخ نکنه!(من اینجوری هم بلدم بنویسم!)
از نظر من همه آدما خوبن! من پیش فرضم (همون Defult!) در مورد همه آدما مثبته!(آخی بچه مثبت!) اما اونایی که از چشمم بیفتن و دیگه هیچ وقت نمی تونم
مثبت ببینم . سخته واسم با کسی کنار بیام که قبلا بهم ثابت شده از لحاظ اخلاق و منش کمتر از اون حدیه که می تونم تحمل کنم! اما فرشته با همه کنار می آد ، سعی نمی کنه همه رو راضی کنه اما دلیلی هم نمی بینه که کسی و از محبت بی اندازه اش بی نصیب بذاره! (جوّ گیر نشین حالا!)
گاهی وقتا به اشتباه به نظرم می آد که  دل پاک داشتن مساویه با کند ذهن بودن و نفهمیدن!(دور از جون مون!) ، منظورم اینه که آدمایی که کمتر از بقیه نازیبایی ها
رو می شناسن بیشتر از بقیه زلالن! شاید درست باشه ، ولی به هر حال متأسفانه «ندونستن» صفت قشنگی نیست! (تو پرانتز: هیچ توضیح خاصی نمی خواستم بدم! اینجاش بدون شرحه!)
فرشته گاهی وقت ها اونقدر خوب میشه که لج آدمو در می آره! گاهی وقت ها اونقدر مهربون می شه که حالت از خودت که اصلا این همه مهربون نیستی به هم می
خوره!(منظورم خودم نیستم ها! منظورم «من» نوعیه!!!) گاهی وقت ها اونقدر همه چی و قشنگ می بینه که دلت می خواد بهش بفهمونی اون چیزایی که می بینه اصلا این همه قشنگ نیستن!(البته بجز خودم!) گاهی وقتا هم این جوری میشه! گاهی وقتا این «خوبیه» که حرص آدمو در می آره! ...

نکته(یا به قول داداش علی پی نوشت): از کل این بحث نتیجه می گیریم که من خیلی آدم خوبی ام!
Smiley


لحظه ای همراه...

سه شنبه 24 مهر 1386

نوع مطلب :عمومی، 

برگهای پائیزی یکی یکی از روی درخت خودشان را ول می کردند تا باد زندگی اشان را رقم بزند. شاگرد قهوه چی از پائیز بیزار بود، چون برگ ها که میریخت عذابی بود جمع کردنشان.

 آن روز هم مثل روز های دیگر. از صدق سر پائیز قهوه چی سرما خورده، کنج خانه افتاده بود. روزی ابری، اما خیال باریدن نداشت. فقط باد و برگهای سرگردان. از دوردستها صدا می آمد، صدای آژیر توی خیابان های شلوغ.

میز کناری را دختر و پسری اشغال کرده بودند، از خلوتی استفاده کرده بودند تا دست در دست، نگاه در نگاه باشند. دنیا هیچ بود، شاگرد قهوه چی...

نگاهش را از آنها گرفت. مشتری تازه آمده بود. در نگاه اول غریبه بود، همه غریبه بودند. با اعتماد به نفسی عجیب بر جایش نشسته بود. تسبیح در دست میچرخاند. مچ دست چپش پرده پیچ بود، سبز پوسیده. دانه های تسبیح در گردش

بودند.نگاهی به اطراف انداخت. دختر و پسر خودشان را جمع و جور کردند، اما نگاهش به کسی نمی آمد که کاریش با آنها باشد.

 آن مرد آمد باران هم آمد قطره قطره. روی میز ها چند جایی تر شده بود. جوانانی که قلیانشان تازه چاق شده بود، زغالشان گل انداخته بود پایش را خوردند. خود را جمع و جور کردند تا زیر آلاچیق بساط پهن کنند. باران دختر و پسر را هم نگران کرده بود، میزشان را حساب کردند. شاگرد قهوه چی پوزخندی نثارشان کرد.

چای را با قند پهلویش بالا می انداخت، قطره های باران یکی یکی، چند تا چندتا هر جا که دستشان می رسید خودشان را پخش می کردند. آهنگ غربی از بلندگوهای ماشین پخش می شد. شاگرد قهوه چی زیر آلاچیق دعوتش کرد، صدا به صدا می رسید اما ...

زمین خیس بود، کمی دور تر کسی می آمد، خیس، باران خورده، مردد...



پی نوشت 1: دیروز آماده بودم برای نوشتن، برای گفتن، قرار بود این آش پشت پا باشد تا زودی برگردی. یک عذر خواهی بدهکارم که امیدوارم که درکم کنی.
پی نوشت 2: از اجبار متنفرم . اجبار به کمک کردن در کارهایی که اگر خودت هم بودی انجامشان می دادی بدون هیچ منتی.
پی نوشت 3: نمی خواد نگران باشی هستم...


سلام سربازی، خداحافظ علافی

سه شنبه 17 مهر 1386

نوع مطلب :عمومی، 

http://Royalman.mihanblog.com

قرار شد بروم سربازی. چند روز پیش فهمیدم. کنکور قبول نشدم. همه به نوعی شروع کرده بودن نگاههای دزدکی و دلسوزانه رو. لابد فکر میکردن میرم و دو سال بدبختی و سرما و گرما هلاکم می کنه. آخه من که اینقدر بچه خوب و پاستوریزه ای بودم انگار نمی تونم با این مسائل جور بشم. اما فکر من چیز دیگه ایه. البت از حق نگذریم سربازی چیز کثیفیه و انکارش نمی کنم. اما من به برجک دیده بانی و خلوت های اون دل بسته شدم از همین حالای نرفته. به صبح اون شبی که احیانا تو اون تاریکی چند لحظه قبل چیزهای زیادی توجهمو جلب کرده. آتیش سوزی و دود سفیدی که از دوردست معلوم بود. به آن مرد قوی هیکلی که بی اختیار تمام دور کوه رو دنبال چیزی می گشت. به نور ماشینهایی که ستاره های تقلبی برجک شماره 3 بود و الان محو میشدن مثل تمام ستاره های ناپیدای آسمون. هوای ابری برخی مشکلاتی هم داره خوب. پاییزه و کاری هم نمی شود کرد.

 

خیلی دلم تنگ شده به برجک هامون. بیشتر اما برجک شماره 2. همان برجکی که اولین بار با صادق هدایت هم آشنا می شوم. آخر کتاب، صفحه سفید خالی یی هست که اوج یادداشت های چند شبم باید به اون یه تیکه خلاصه بشه. یادم باشه سری بعد کاغذ به اندازه کافی ببرم. البت دلم برای خانه مان بیشتر تنگ شده. هنوز چند ساعتی نگذشته که راه افتاده ایم. دلم برای اتاق و اینترنت و وبلاگ تنگ شده. قسم خورده ام اگر بشود مرخصی ساعتی بگیرم و از سربازی ببافم و وبلاگ رو به روز کنم. البته همان چیزهایی که برایمان در سربازخانه محل اعزام بافته میشود را از نو می بافم. جذابیت دنیای سایبر و وبلاگ نویسی خیلی کمتر از جذابیت بغل دستی هاست. همه شان فرق دارند. حرف زدنشان، نگاهشان، حرکتشان و مغزهایشان. گاهی تعجب می کنی که این استعدادها اینجا چه می کنند و گاهی شک می کنی که جرعه ای مخ درون کله تلف شده شان پیدا شود. به این نتیجه می رسم که:        هیچ چیز برای یک آدم جذاب تر از یک آدم نیست.

 

احیانا اگر راهتان به ............................. خورد بیایید برای ملاقات. کمپوت نه. خودتان و اگر شد کمی مجله همشهری جوان و کمی کاغذ. دفتر که نمی گذارند. به این آدرس بیایید اگر خواستید بیایید: ................. اصلا بگویید کمیسر همه می شناسند.

 

حاضرم دارایی هایم را برای 2 سال پیش کسی که بخواهد امانت بگذارم. اتاقم برای برادرم. وبلاگ که فعلا امانت علی و مانیاست. فکر نمی کنم چیز دیگری باشد غیر از ماهانه ای که از خانه برای پول تو جیبی همان ماه می گرفتم. که احتمالا نمی توانید از دست مادرم در آورید چون سهم مرا به کسی نمی دهد.

 

برایم دعا کنید که این 2 سال عمر زودتر سر شود. اجازه دهید........ مسئول اتوبوس ما می گوید احتمالا برگردیم. انگار ظرفیت اردوگاهی که قرار بود برویم تکمیل شده. اجازه دهید........ می گوید اگر اینطور شد بعد 2 هفته دوباره خبرتان می کنیم. دعا کنید صحت نداشته باشد. دوباره طاقت آن گرمای 5 ساعته زیر آفتاب را ندارم.

....................................

خوب تموم شد تا ۲ سال. نه اینکه ننویسم. اگه مرخصی اومدم اینجا که می نویسم. اگه نه که خوب اونجایی که اعزام میشم یه مرخصی ساعتی می گیرم و می نویسم. یعنی خلاص نمیشید از دست نوشته هام. البت بهتر میشن. چون خاطرات سربازی هستو هزار خنده. شایدم گریه. ولی گریه هاشو نمی بینید.نمی گم حلالم کنید چون گریتون می گیره.Smiley خلاصه فکر کنید از سر بیکاری وبلاگ نوشتم. علی خان فعلا صاحاب وبلاگ هست تا سال ۸۸ . مانیا هم هست کمکش می کنه. دوستون دارم چون دوست داشتنی هستید.


ساده و حقیر، اما ساده

یکشنبه 15 مهر 1386

نوع مطلب :عمومی، 

http://Royalman.mihanblog.com

ساده ام مثل تمام آدم های حقیر و اما ساده. ساده مثل همین همزبانی که نفهمید فقط دلم آن شب کمی همزبانی می خواست. ساده بودن جرم نیست این را می دانم. چیزیست مثل سیگار. اما فقط تا روشنش نکنی، تا قایمش کنی از دیگران جرم نیست. وقتی که خیالت پر میخواهد برای سفر به سرزمین ساختگی ذهن پژمرده ات، همینطور جرم و فحشاست که بر سرت سرازیر می شود.  نیازی نیست چیزی را آشکار کنی. چشمانت گود افتاده اند. افسرده شده ای و از چشمان خون آلودت معلوم است که گریه کرده ای... آن هم شب تا صبح. ساده ای و نمی توانی انکار کنی. بدون اینکه حتی آشکار کنی این سادگیت را همه می فهمند درون پر از شیطنتت را. آخر هر چه قسم می خوری که شیطنت نیست. گود افتادگی چشمانم برای کتاب خواندن است... که نشد سوژه. راحت باش عزیز دل. بگو که دیشب با دوستت به هم زدی. بگو که آخرین پیام خداحافظی را برایت با پیک فرستاد. با آن پیک بادپا که شکی درش نیست. پس حتما از قیافه ات بیزار بوده و به سختی تحملت کرده. بی خیال. خیلی هم دلش بخواهد که دوستی ساده مثل تو داشته باشد. اصلا یکی بهتر برایت گیر میاوریم." نمی دانم و نمی خواهم بدانم تا کی می توانم کنار ایشان بنشینم و همیشه لبخند بزنم با لرزه ای خفیف که آشکار نشود. نه می خواهم از ایشان مایه بگذارم و نه از ایشان. گاهی بوده که جای ایشان بوده ام زل زده به یک آدم حقیر اما ساده. بگذریم"

 قسم می خورم که ساده نباشم. سیگارکی آتش می زنم و جرم های فردا را ردیف می کنم:

1- می روم دنبال عشقم: تو کجایی نیمه زندگی من؟؟ نیمه پنهان من؟؟ نیمه سیب من؟؟ اصلا نیمه هر چیزی که عشق نام دارد و من هر روز دنبال این واژه تلو می خورم. اگر هستی که خوب بیا و سادگیم را تو فریاد بزن. اگر نیستی که بگو تا گورم را گم کنم بنشینم سر چشم گود افتادن هایم.

+++ این عشق چه مصیبتی است که نبودش، بود است و بودش نبود؟؟!

2- می روم کمی خنده و اذیت خدا: روزه ام را بشکنم که دنیا گیر نمی کند. چرخ های دنیا اصلا به این نماز کاهگل گرفته من که بند نشده. هزار نماز از ما بهتران، نگهدار چرخ های دنیا! راه پله های لیز برای صاحبخانه دست پر از عرق جبین تفریح خوبیست. البت اگر واقعا دستان پرش از عرق جبین باشد و اگر نه که خدا با اوست، مثل همیشه که با ایشان است و زندگی را برای آنها تا وقتی دلشان بخواهد آزاد می گذارد.

+++ این چه سریست که خدا آدم بدهای قصه های زندگی و نه قصه های کودکی را طول عمر می دهد؟؟


آلزایمر

پنجشنبه 12 مهر 1386

نوع مطلب :عمومی، 

الان من وسط آلودگی های صوتی نشستم دارم می نویسم! صدای تلویزیون همسایه پایینی که تا اینجا می آد! از اون طرف تو کوچه هم صدای یه فروشنده می آد که سبزی می فروشه! آ ... بیا! باز صداش بلند شد! تازه این خوبه! یکی دیگه هم هست که با بلندگو داد می زنه میگه یه چیزایی خریداره! از جمله یخچال شکسته! خواهرم میگه: به نظرت چرا مردم این محل اینقدر یخچال می شکنن!!! منم نمی دونم چرا؟! ولی سؤال فلسفی(!) خوبیه!!!
ترم جدید شروع شده ولی من اصلا تو مود درس خوندن نیستم ، اصلا این ترم از لحاظ امید به زندگی صفر صفرم! حوصله خودمم ندارم! قطعا مشروط می شم مگه
اینکه یه فکری واسه خودم بکنم و یه چاره ای بیندیشم(!) که از این حال بیام بیرون .
چند روز پیشم زدم با یه لیوان شکسته کف دستمو تیکه تیکه کردم! نه که خدای نکرده قصد ترک حیات کرده باشم ها! نه من جون مو دوست دارم! داشتم یه لیوان و 
می شستم ، لیوانه تو دستم شکست قشنگ پوست و گوشت و استخون از هم وا شد! خیلی فجیع بود الان حالم خیلی بده! ... نه شوخی کردم حالم خیلی هم خوبه! منتها اینجا هیچ کس پرستار خوبی نیست! اصلا درک نمی کنن من الان حالم بده مجروحم! باید به من بیشتر محبت کنن! خواهرم هم جدیداً سر درد می گیره ولی اون دیگه من هیچ امیدی بهش ندارم رفتنیه!!! باید به من برسن! من موندنی ام هنوز! برای مشکل خواهرم هم باید ببرنش امامزاده ای جایی!

من نمی دونم چرا من هیچ وقت از گذشته عبرت نمی گیرم! قبلا سابقه مشروطی داشتم چرا درس نمی خونم معلوم نیست! اشکال اینجاست که من گذشته رو فوری فراموش می کنم! یعنی همین الان ها ، همین الان یه ثانیه پیش یادم نیست! ظرفیت حافظه ام کمه! اینه که مجبورم فقط مهم ها رو توش جا بدم! و خوب البته خاطرات مثبت و خوب همیشه در اولویت ان! بیکارم خاطره های منفی رو ثبت کنم مگه! مثلا من الان یادم نیست مشروط شده بودم! باور کنین یه بساطی دارم من با این حافظه ام! هر کی می رسه یه تیکه بارمون می کنه که نمی دونم آلزایمر داری و این حرفا!
می بخشید من اصلا نمی تونم مناسبتی بنویسم ، درسته الان ماه رمضونه ، شهادته ، شب های قدره ، ولی ... آدم که نمی شیم! ما رو هم دعا کنین بلکه به راه راست
هدایت بشیم!


بهانه پاییز ، ترجیحا زمستان

شنبه 7 مهر 1386

نوع مطلب :عمومی، 

http://royalman.mihanblog.com

قبل نوشت: دوست دارم فکر کنید من الان ۲۵ سالمه که اینارو می نویسم نه ۴۰ سالSmiley صادقانه نوشتم.

مدتی هست که عقربه های ساعت اتاق خم شده اند. گه گداری تکانکی می خورند که به زودی ناامیدت کنند. و من، مدتی هست دچار خم این عقربه ها شده ام. تمامی استرس ها، دغدغه ها و اعتقادات، دیگر آن بوی سعادت همیشگی را ندارند. صدای اطراف دیگر حتی نجوا نیست و من میان اینهمه لب خوانی، فرصتی برای خود گذرانی ندارم. حتی برای ندیدن هم، بهانه ای ندارم. لختی بعد از ندیدن و نیندیشیدن است که صدای مادر، خویشتنت را داد میزند. باید عجله کرد . . .

دوست دارم بی خیال از معانی، آنها را دوست داشته باشم. اعمال صورت ندیده را،  سیرت نداده را. بی فکر و منزوی. بی خیال از درد و تشنگیٍ پر از نغز... نغز تفکر، منورالفکری، کهیر الفکری و اصولا هر چیزی که مربوط به فکر باشد. فکر در گذشت! و حال فرصتی دست داده که انگار لذتی باید برد. اما گرفتار غسلم. غسلی که تمامی ندارد از اینهمه دید و بازدید و در نهایت، انکار دیده ها. وقتی که اجبار می کنند حرفهایت را با اسامی بزرگان بیان کنی و حتی جرات لب گزیدگی را گرفته اند باید شک کرد به معانی، به اسامی، به تعالی.............. آب شوریست، نوش جان.

- خوشبختی هیچ عنصر جدیدی ندارد. حسی هست چون فصل پاییز. تکرار عادت، زودگذر.

پی نوشت 0 : این ارسال هیچ ربطی به احمدی نژاد و سفر به امریکا و سخنرانی ایشون در دانشگاه کلمبیا یا سازمان ملل، نداشت!

پی نوشت 1 : عکس های زیادی بود برای این ارسال و نمی دونستم کدومو انتخاب کنم. اما در نهایت این عکس بیشتر به حس خودم نزدیک بود انگار. 

پی نوشت 2 : من، علی و مانیا دوست داریم بیشتر نقد بشیم تا تعریف. مثلا من 14 خط اول نمی فهمم چرا اینهمه تضاد داره. نقد همینه که هر جا حس کردید بهتان نساخت و ادبیاتتان قلقلک یافت بنالید از اینهمه خامی.

 


جسته و گریخته

سه شنبه 3 مهر 1386

نوع مطلب :عمومی، 

مغزم جز دو سه جمله به هم پیوسته یاری آن را ندارد تا خود را جمع و جور کند تا متن واژگانی یکدست به وجود بیاورد، از این جهت تنها کاری که از دستم بر می آمد باز کردن یک فایلی متنی بود که هر چه خواست بیاید. تنها کمکی که از دستم بر می آمد این بود که هر جا حس کردم که میخواهم چیز دیگری بگویم سطری تازه را شروع کردم.
هیچ حسی ندارم یا بهتر است بگوبم احساس بی حسی می کنم، حس عجیبی است.
 کجا خواندم که می گفت، دنیای به این بزرگی خیلی کوچکتر از آن است که حتی فکرش را بکنی، این حرف را همینطور گفتم، بی اینکه به کوچکی یا بزرگی این دنیا ایمان داشته باشم، فعلا هر چه هست، هر چه ذهن کوچکم می گوید این است: دنیایی دارم اینقدر کوچک که وقتی واردش می شوی در زیر خروارها فکر روی هم انداخته غرق می شوِِِی.
اینجا همه خوابیده اند، صدای  هر خرخری که بلند می شود درست مانند زنگ خطری است که گناه تا صبح بیداریت را در گوشت زمزمه کند، اینجا شب بیداری اگر مهر بطالت بخورد جرم است. از میزان خطر کاسته شده، دم صبح است و تعداد بیداران مساوی خفتگان. اما هنوز خطر در کمین است.
دیروز کنار رود نشسته بودیم، کلی حرف زدیم، دلش پر، دل ما پر تر. پرسید، جواب دادیم؛ هر چند فکر می کنم که این پرسیدن ها به ماجرای صحبت چند لحظه قبلش با تلفن مربوط می شد، به من که ربطی نداشت...
امروز هدیه گرفتم تابلویی که رویش با خط خوش نوشته بود:
تاز پرورده تنعنم نبرد راه به دوست                      عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
طعنه ی خوبی بود، یادم باشد که باید تلافی کنم.
دیگر اینکه امروز مهمان داریم، چند تایش را نمی دانم، اما داریم تا دلتان بخواهد.

ادامه داشت اما مغزم دیگر کلمات رو دنبال هم ردیف نمی کند.

-- 

علی




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

اَبر برچسبها