مرد اصیل زاده

چه شود درد دل امشب...

دوشنبه 27 شهریور 1385

نوع مطلب :عمومی، 

به دلایلی این پست پاک شد

...دلم برای همه دوستام تنگیده می شه...


متولد شدم در حالی که...

سه شنبه 14 شهریور 1385

نوع مطلب :عمومی، 

... و اگر می خواهید خدا را بشناسید پس در حل معماها مكوشید.

به گرداگرد خود بنگرید تا او را ببینید كه با كودكانتان بازی می كند.

به آسمان بنگرید.او را خواهید دید كه در میان ابر ها گام بر می دارد.دست هایش را در آذرخش دراز می كند و با باران فرود می آید.

او را خواهید دید كه در گل ها می خندد ، سپس بر می خیزد و دستهایش را در درخت ها تكان می دهد.

این متن برای نیایش سبز بود.۱۵ شهریور هم تولد نیایش سبز بود.مطالب بالا جزئی از ذهنیات ایشونه.البته اگه مطلب ایشون آماده بشه پایین همین مطلب می تونید ببینید.خبرتون می كنم...

اینم از مطلب نیایش سبز که همین الان به دستم رسید:

متولد شدم در حالی که ...
 
وچه سخت است تنها متولد شدن؛
مثل تنها زندگی کردن است،
مثل تنها مردن!                                             دکتر علی شریعتی
 
متولد شدم در حالی که نمی دانستم به کجا وارد شده ام
متولد شدم در حالی که نمی دانستم برای زنده ماندن باید نفس بکشم
متولد شدم در حالیکه با ضربه ای محکم فهمیدم باید از ته دل ضجه بزنم
و اینجا بود که برای اولین بار فهمیدم دنیایی که به آن وارد شده ام جای راحتی نیست
 
متولد شدم در حالی که نمی دانستم آیا کسی از ورود من به جهان خاکی شاد شده است یا نه ؟
متولد شدم در حالی که خاطراتی مبهم از سرزمینی بهشتی داشتم و کودکانی از جنس نور که همبازیان من بودند
متولد شدم در حالی که خود هیچ نقشی در آمدن به این دنیا نداشتم
 
اما ...
تولد من هیچگاه به آن بعد از ظهر تابستانی محدود نشد ...
من بارها و بارها متولد شده ام به گونه ای که نمی توانم بگویم چند بار ...
هر بار که از سرزمینی بهشتی مرا فرا می خوانند من دوباره متولد می شوم
هر بار که به قدر ذره ای بهشتی می شوم دوباره متولد می شوم
هر بار که به قدر سر سوزنی انسانیت را حس می کنم دوباره متولد می شوم
 
و تا زمانی که تولد پیاپی من ادامه بیابد من هیچگاه معنی مرگ را نخواهم فهمید . آری تولد من حتی بعد از مرگم نیز ادامه خواهد داشت ...
 
همانگونه که دکتر علی شریعتی می گوید :
نمی دانم در طرح خدای بزرگ چه نقشی دارم و چه سرنوشتی ولی اینقدر می دانم که بی هیچ نیست
 

...تولدت مبارك...


چقدر زود...

جمعه 10 شهریور 1385

نوع مطلب :عمومی، 

سلام.بازم اومدم.نمی دونم بگم یا نگم.بازم یه خبر بد برا خودم.خداییش نمی خوام ناراحتتون كنم.یادم نمی ره اول وبلاگ چه تصمیمی گرفته بودم.گفته بودم هرگز مطلب دردناك یا ناراحت كننده نمی زنم و سعی می كنم یه چیز خنده دار تو مطالبم باشه.تا الان هم خیلی خوب پیش اومدم فقط یه مورد بود كه اونم حذفیدم.

پدر بزرگم دو سه روز پیش فوت شد.خداییش زمان انقدر زود می گذره كه نمی فهمم.این روزا انگار شده عادت.همه خبر بد می دن.به هر كی می رسی یه طوریش شده.این روزا و شبا تا ساعت ۳.۵ یا ۴ مشغول كارای مجلسیم.اونقدر كار می كنیم كه الان كمرم بد جوری درد گرفته و بعضا هر جایی كه می شینم (حتی تو صف دندون پزشكی) خوابم می بره!!!خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه...

از همه اینا كه بگذریم همین الان تصمیم گرفتم این آپ یه آپ درست حسابی باشه.آخه چند وقتی می شه یه آپ اساسی نداشتم.این ریش گذاشتن ما هم دردسری شده.به هر كی می رسیم نمی شناسه و اونایی هم كه نمی شناسن خیلی چپكی نگام می كنن.انگار خراب شدم رو سرشون.رفته بودم دندون پزشكی.هنوزم دندونم درد می كنه.با هزار بد بختیو پارتیو دعوا ما رو راه دادن.آمپول بی حسیو كه زد اومدم بیرون تا بی حس شه برم روش كار كنه.بد بخت دندونم اونقدر عفونت داشت كه بی حس نشد.بعد آقا دكتره كه از اون خوباش بود بهم دلداری داد و مثل بیشتر دكترا بهم گفت اگه تو جای اونایی باشی كه تو جبهه تیر می خورن چیكار می كنی؟ ‌(بی خیال بابا).از این دلداریای دكتره فهمیدم قراره چه دردی بكشم.بهم گفت زیاد طول نمی كشه.فقط یه دقیقه!!!گفتم یا علی.بد بخت شدم.گفت می خوام عصب كشی كنم كه پریدم.ولی از بس این چند روزه درد كشیده بودم كه اوكی رو دادم.چشتون روز بد نبینه.اگه دهنمو می تونستم باز كنم یك دادی می زدم كه نگو.ولی نمی شد.به خاطر شرایط.حالا بماند یكی از این تیغای جراحیش رفت تو لبمو پارش كرد‌( دندونپزشكه آشنا بود وگرنه حالشو می گرفتم).از اونجا با اون اعصاب داغون اومدم بیرون رفتم گیم نت كه مثلا یه هوایی تازه كنم.اونجام سر بودن داداش صاحب گیم نت تو تیم بحثم شد اعصابم بد تر ریخت به هم.امروزم سر قرعه كشی بد بیاری آوردیم و خلاصش جونم براتون بگه بدبیاری پشت بد بیاری دیگه ه ه ه ه ه.

امروزم تو مسجد داشتم قرآن می گرفتم كه پام خورد به چایی یه بدبخت سوزوندمش اساسی.خدا رحم كرد روحانی بود.وگرنه بد جوری حالمو می گرفتن.داداشمونم اومده اینورا.برا تشییع جنازه و مراسم.پس فردام می ره.اصلا فرصت نكردیم بشینیم ببینیمش.مخصوصا من.خدا رو شكر این روزا همه از ما راضین.به خاطر دوستیای عمیقمون.همه می دونن چه مشكلاتی دارم.همین جا اعلام كنم لطفا ای میل نزنید.فقط كامنت بذارید و اگه نیاز بود خصوصی.یا به آی دی من پی ام بدید یا آف بذارید.من معمولا شبا (به جز این چند شب) از ساعت ۱۲ به بعد هستم تا خود سه.هر كی خواست بچته در خدمتیم.

در ضمن یه معذرت خواهی خیلی خیلی بزرگم به هما خانوم بدهكارم.به خاطر اشتباه شدن روز تولدش.خوشبختانه همه دوستای من دركشون بالاست و فهمیده بودن.امروز روز تولد همما بود و همین جا تبریك می گم.امیدوارم هر چند سال كه عمر می خواد خدا بهش بده و آرزوهاشو بر آورده كنه.من كه همیشه دعا می كنم.

فردا هم تولد یكی دیگه از دوستای گلمه كه هم ولایتیمونم محسوب می شه.فردا خبرشو می دم.این رگ گردنم داره می تركه از بس خستم.ایشللا فردا بتونم و تولد بگیرم.

یادتون نره.پایین همین مطلب با رنگ قرمز اضافه میكنم.اگه امروز این مطلبو دیدید فردا بازم بخونید.بای

اینم فردا و مطلب قرمز:

امروز تولد قاصدک با وبلاگ ترنم دلتنگیه که بیشترتون می شناسیدش.امروز ۱۰ شهریور تولد قاصدکه.مطلبی که خودش در مورد تولدش زده رو می زنم.کار من راحت تر شد.آخه واسه معرفی وبلاگا باید بهترین مطلبو انتخابید:

سلام

امروز هم روز قشنگیه...مثل همه روزای خدا....یه روز خاص که خیلی دوسش

دارم....روز ۱۰ شهریور...روز تولدم....نمی دونم چرا ولی همیشه فکر میکنم روزای

تولد با بقیه روزا فرق میکنن...هوا یه جور دیگه است...آدما یه جور دیگه ان ...

مهمتر از همه خودت یه جور دیگه ای......روز تولدمو خیلی دوست دارم شاید به

خاطر اینکه معجزه ی بودن رو تجربه میکنم....تو یه همچو روزی خدا بهم لطف

کرده اجازه داده که منم باشم....که یکی از خلیفه هاش روی زمین باشم هرچند یه

خلیفه کوچولو.....روز تولدم که میشه یه جا یاد مرگ و زندگی میافتم و یاد یه

شعرواره   از شهین بارور که میگه:

          

            برای هر تولد

                           این مرگ است

                                              که صبورانه می خواند

تولدت مبارک!

یه سال دیگه هم گذشت....یه سال دیگه هم از عمر من کم شد.....دیشب با خودم فکر

میکردم ...حساب کتاب میکردم ببینم چند سال ا ز این ۲۲ سال  عمرمو زندگی

کردم....به جواب خوبی نرسیده ام ولی خوب هنوز میتونم....میتونم که بقیه اش رو

خوب خوب زندگی کنم که جبران مافات بشه ....

همیشه فکر میکنم روز تولد یه روز مقدسه...از اون روزا که دعاهات زودتر برآورده

میشن....خوب روز مقدسه چون خدا به یه بنده اش اجازه بودن داده...اجازه داده تا لذت

زندگی کردن رو با تمام وجودش حس کنه.....که گریه کنه بخنده ...دلش تنگ بشه وبا

همه دلتنگیاش بره سراغ خدای خودش ویه رازو نیاز عاشقانه با خدای خودش

بکنه...و هردو(هم خدا و هم بنده اش)از گفتن و شنیدن این درددلها کیف کنن...

میدونم دختر خوبی واسه خدای خودم نبودم ولی منم می خوام همین کارو بکنم....یه ۲

خط شعر می خوام بنویسم که از دیشب تا حالا  مدام تکرارش میکنم

کجا چشمی که رخسار تو بیند                   کجا ملکی که سلطانش توباشی

خوشا آن دل که دلدارش تو باشی             خوشا جانی که جانانش تو باشی

راستی!!!.......

تولدم مبارک دیگه، باشه؟!Smiley

تولدت مبارک قاصدک


تولدت مبارک

یکشنبه 5 شهریور 1385

نوع مطلب :عمومی، 

http://www.royalman.mihanblog.com/

امروز ۵ شهریور و تولد هما خانومه.هما خانوم با وبلاگ رقص پروانه ها که خیلی خوب داره ادامه می ده و پر قدرت.اینو می شه از نظرایی که برا ارسالاش می دن فهمید.یه تیکه از مطالب وبلاگشو که خیلی خوب بود و دوست داشتمو براتون می ذارم:

خنده دار نیست

به نظر می اومد شرایط برای تو و من عالی باشه

خیلی طعنه آمیزه که تو همونی هستی که تصور کرده بودم

اما حقایقی در زندگی ما هست

که هرگز نمی تونیم تغییر بدیم

فقط بمن بگو که تو هم این می فهمی و همین احساس رو داری

این داستان عشقی متعالی است که در ذهنم خلق کرده ام

 هزاران بار زندگی کردمش

هرکدوم با تو درست در کنار تو

با این حال ماخودمونو واقعه حقیقی پیدا نکردیم

و اینطور به نظر می رسه که هرگز شانسی نخواهیم داشت

...

امیدوارم این وبلاگو ببینید و لذت ببرید.

                                       هما خانوم تولدت مبارک.


بی عنوان

جمعه 3 شهریور 1385

نوع مطلب :عمومی، 

سلام دوستای گل.اول از همه به خاطر نظرای خوبتون ممنونم.ممنون که ما رو نفراموشیدین.الان ساعت ۱۲:۲۵ و من با بی حالی تمام دارم می نویسم.راستش نوشتن خیلی سخته اونم تو شرایط من که همه دارن ۴ چشمی می بیننم.آخه می دونین یه وب کم خریدم.همه متعجب شدن.بابا وحید تو رو چه به اینکارا.داداشم رفته مسافرت و می شه گفت تهنام.وقتی شنید وب گرفتم اونقدر تعجب کرد که نگو.انگار من از عصر حجر اومدم و ایشون از عصر ارتباطات( حال کردین تیکه رو؟).همین جا به اونایی که هی بهم می گن خیلی اخمویی و از این حرفا اعلام کنم من فقط تو عکسام اینطوریم.اونم به خاطر اینه که جلو مانیتور می شینم.(حالا چه ربطی داشت خدا می دونه؟!!!).

جونم واستون بگه این روزا بدجور حالمون گرفتست.یکی از دوستا بد جور حالمونو کرد تو قوطی از این طرف نبود داداش (گفتم که رفته مسافرت )دل ما رو کوبونده و از طرف دیگه فکرایی که همه سلولای بدنمو درگیر خودش کرده.چه فکرایی؟خوب دیگه این جزئی از اسراره.آخه یه چند تا نا محرم داریم.بلا نسبت شما...

راستش اصلا حس آپ نداشتم.ولی به خاطر بعضی دوستای ارزشمند وظیفه داشتم آپ کنم.گفته بودم بعد اسباب کشی می خوام آپ کنم.ولی خوب یه اتفاقایی افتاد که گفتم بد نیست بخندید.

امروز صبح ساعت ۱۲.۵ (توجه کنین ساعت ۱۲.۵ یعنی صبح آقا کمیسر) تلفن زنگ زد و بیدار شدم.زن عموم بود:

زن عمو: سلام آقا وحید.خواب بودی؟شرمنده دیگه

من: نه زن عمو اااااااا خواب نبودم

زن عمو: پس ساعت خواب

من :Smileyممنون

زن عمو: خوب دیگه پاشو بیا خونه عمه ناهار اینجا مهمونیم.

من : اومدم.

گوشیو گذاشتم و دیدم دوباره تلفن زنگ می زنه.ساعت ۲ بود.نگو دوباره خوابیده بودم.تا دیدم شماره خونه عمست پا شدم زدم بیرون.سوار ماشین شدم و به جای اینکه سر خیابون عمه اینا پیاده شم رفتم مرکز شهر پیاده شدم.بعدش رفتم گیم نت.تا رسیدم اونجا یادم افتاد که بابا من می خواستم برم خونه عمه.حالا دیگه نمی گم خونه عمه چی شد که خودتون می دونید چقدر حرف در اومد.

اینهمه آپ کرده بودم.ولی خداییش مسخره ترین آپی بود که تا حالا داشتم.قول می دم دیگه از این اتفاقا پیش نیاد.شب خوش.از ساعت ۱۲:۲۵ دارم آپ می کنم الان تموم می شم.




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

اَبر برچسبها