
نمی خوام زیاد رو گذشتم زوم كنم و اصلا لزومی هم نداره.ولی یه چیزایی بدونید خوبه.كمك می كنه مطالب بعدیمو بهتر بفهمید.از 3سال پیش شروع می كنم.از اون سالی كه كم كمك فهمیدم واقعیت چیه و فرق زندگی زیر 15 سال با زندگی بالای 15 سال چیه.حتی اگه 15 سال و 1 روزت باشه.بعضیا می گفتن خیلی زود بالغ شدم.آخه وقتی بابام سال 78 فوت شد (ممنون خدا رفتگان شما رو هم ببخشه) خیلی مردونه اومدن بهم گفتن اینه و اونه كه من فهمیدمو ... .
لقبم از 2سال پیش كمیسر شد و دوست دارم بقیم با این اسم صدام كنن.ولی وحید اسم واقعیمه ولی چون زیاد شده دیگه خاصیتشو از دست داده.داشتم از 3سال پیش می گفتم.وقتی كه چشم آدم به روی دنیا باز می شه و ادم می فهمه كه بعد چند مدت باید به استقلال رسید.از همون اول شروع كردم امتحان كردن راهای رسیدن به استقلال( سروره!!!) 2سال پیش ،تولدم كه كیكی وجود نداشت فهمیدم قضیه از چه قراره.خوب حالا جبهه نگیرید كه خونواده كم محبته.نخیر.آخر محبتن.قسم می خورم. فقط بضاعت اجازه نمی ده.از سر بدشانسی همیشه تو روزای خاص ( روز مادر ، تولد و ...) موجودیمون تا حد صفر پایین می آد.ولی اگه خدا بخواد كه باید بخواد( كفر گفتنم چه حالی می ده) قراره بعدا درست بشه.
1سال پیش بود كه فهمیدم باید یه كاری راه بندازم كه هم كمكی به خانواده باشه هم اینكه به همون استقلال خودم برسم.ولی متاسفانه سرمایه اولیه می خواست كه نداشتم.برا همین شروع كردم به شمردن چیزایی كه تو خونه برا فروش داشتم.یه جامدادی كه از بچگیا به ارث رسیده بود ، یه جا كلیدی خوشگل،یه دستكش بیلیارد و یه چند تایی كتاب كه از همشون بیشتر برام ارزش داشتن كه از فروششون 10000 تومنی به دستم می اومد كه برابر بود با3 روز خوش گذرونی.پس بیخیلش شدم.1 ماه فكر كردم. حالتی كه شبیه افسردگی بود.بعد اون یه ماه فهمیدم كه باید از استعدادم استفاده كنم.زدم تو خط آموزش كامپیوتر .از ویندوز گرفته تا نرم افزارای متفرقه و هك... .خداییش اون موقع خیلی اوستا بودم تو كامپیوتر و... . آگهی چاپ كردیم و زدیم رو در و دیوار كه آقا آموزش خصوصی می دیم و از این حرفا.شماره خونه رو داده بودم.راستش موبایل نداشتیم. الانشم ندارم. ولی از اونجاییكه روزا بیشتر وقتا مشغول كار تو شركت بیلیار بازان حرفه ای بودم اگه كسی برای تقاضا زنگ می زد خونه مامان خیلی راحت زحمتامونو به بار می نشوند.( اشتباه گرفتید!!!) حالا بماند كه یكی از نا رفیقا تو این راه سرمونو شیره مالید و نامردی كرد.
این از گذشته دردناك من. بماند كه الان تجربه یه آدم بزرگو داریم.یه مدتم این اواخر تو دفتر یه هفته نامه كار می كردم.هم گرافیستشون بودم ، هم مطلب جمع می كردم، بعضا مسائل رو كارشناسیم می كردم و اگر فرصت می شد بازاریابیم می كردم .ولی به خاطر در آمد كمی كه داشت بی خیالش شدیم.
برای این پست كافیه.فقط تو رو خدا فكر نكنید اومدم داستان بنویسمو نمیدونم زندگی دردناكمو منتقل كنم به بقیه تا دلسوزی كنن و از این حرفا... فقط می خوام برا خودم بنویسم.خوب اگه می خونین مشكلی نیست.