
محو می شود. افکار اتاق در ذهنم می پیچد و تو. آرام می آیی. بی صدا و نفس. بدنی سرد و لخت. لبهایی لرزان و خندان از دردی بی جواب. انگار سالهاست که در آبی سرد و یخ ناک خوابیده ای. دستانم باز می شوند تا در آغوش بگیرمت که: ای وای... سردم. با بوسه هایی لرزان نیامده می روی. اتاقی دگر و من انگار ساعتها پشت در خیره می مانم تا بیایی. در را باز کنی و ببینمت. پیاپی لبهایت تکان می خورند و من هیچ صدایی نمی شنوم. میان جمعی دلگیر نشسته ام که معنی نگاهت را می فهمند. می خواهم گریه کنم. داد بزنم از درد. صدا در گلو مانده. اتاق را عوض می کنم و دراز می کشم. تاریک است و گرم. خوابم می آید. خسته ام از بی خوابی های همیشگی. گریه می کنم. بی صدا و بریده بریده. من گریه کردم. بوی سیگارت هنوز در این اتاق مانده است. من دیوانه وار دوستش دارم. به هوای بوی سیگارت همه جای دنیا بوی تورا می دهند. من از هر رهگذری که بی صبرانه کام می گیرند از ته ته ته سیگار کوچکشان، سراغ تو را می گیرم. تو، همه جای زمان هستی و من احساست می کنم. وای از آن روز که نباشی...من قدرت تصورم را از دست می دهم. می سپارمش به مکانی دیگر تا نبودنت به تصویر کشیده نشود.

زندگی یعنی نخوابیدن، یعنی خود آزاری
....
دنیا چیزی ندارد به من بدهد
من هم چیزی ندارم به دنیا بدهم