دلم تنگ است برای آن همه نوشتن. شاید باز هم می خواهم بگویم علاقه ام نوشتن است و بس. بگویم برای روز تولد فقط کتاب می خواهم و شاید باز هم دوست دارم حروف را کنار هم بچینم تا شاید کلمه ای از زبانم بخیزد. یا از آن جمله های آتشین دکتر ردیف کنم. اما زمان در گذر است و من ثابت.
. . .
من از میان تو و شما می روم ولی قسم به بال هواپیما که هنگام پرواز، قسم جان بودند، اینجا راحتم. اینجا تلاشی برای نجات خویش از زندگی نیست. خودت می دانی که همیشه تنبل بودم. تلاش در واژه های من جایی نداشت. اصلا تلاش بی خیال من شد آن روز که به خاطر سرکوفتی آمدم اینجا. اینجا خوب است. اینجا همه هستند. روزها با هیتلر بحث می کنم. شکسپیر سرکوفت می زند که چرا آنهمه دوستت نداشتم. سر کوفتی مثل سرکوفت های خودت بعد از هفته ای انتظار برای دیدنت. شنیدنت. و اگر شد بوسیدنت. خلیل جبران سازی در دست دارد و از صدایش لبریزمان می کند. بتهوون هر روز در اندیشه این آلت موسیقی می گرید. جای پیکاسو بهتر از ماست. او نقاشی می کند و ما بدون پرداخت هیچ مبلغی آنرا روی دیوارمان می بینیم. پدر از او خواست مادر را نقاشی کند. چه زیبا بود. خیلی زیبا. آن هوری چند وقتی هست بی هوش می شود و بیدار و دوباره بی هوش، از دیدن آن نقاشی سربلند...
چند وقتی هست کارم با ناپلئون مرحوم بالا گرفته. استراتژی هایش را زیر سوال می برم و او همچنان توضیح می دهد و کسی دیوارش از من کوتاهتر نیست که بنشیند و این اراجیف را گوش کند. یک قرن بیست و یکمی هرگز حاضر نیست نقشه های جنگ قرن ها پیش را با سلاح هایی همچون برنو قبول کند. می دانی که همیشه دیوارم کوتاه بود. همه عالم از این دیوار کوتاهم بهره می بردند. از آن نانوا که پول های پاره اش را تحویلم می داد تا آن پشه شب زنده دار که بی دردسر خونم را می مکید. یا حتی آن راننده آژانس که تا دم مقصد نمی رساند و سر خیابان پیاده ام می کرد و حالا هم ناپلئون. احتمالا یک قرن پیش دیوار کوتاهی مثل من پیدا نمی شده که برایش درد دل کند و احتمالا عقده ای شده. بگذار عقده هایش خالی شود.ثواب دارد. ثواب دارد...
و باز هم گوش کن اندر حکایت دیوار کوتاهم: به خدا می گویم چرا آدم سیب را خورد ؟ تازه ، شنیده ام با كلی ولع آن را گاز می زد . صدایش را شاید فرشته ها شنیده بودند . حوا را داشت . كار ، خانه ، حتی خدا داشت ولی خورد . خب ، كه چه ؟ چرخید و چرخید . اصلا چرا نمی رقصد زمین به جای چرخیدن؟ نهایتش این بود كه می مرد كوه ، یا دریا می پاشید روی صورتهای خواب آلودمان. و حالا مدتی هست که گیر خدا افتاده ام. و او هر روز استدلال می کند و من چیزی نمی فهمم و فقط دوست دارم بی کنایه تایید کنم. بهترین شاید این تایید های بی کنایه، شاید فراموش کردنت است.
تا یادم نرفته انگیزه خودکشی ام را برایت تعریف کنم. شاید آن افسر تحقیق از این طریق به تشویقی یا حقوق اضافی یی رسید. قبل از اینکه خود را پرت کنم آن مداد روزنامه ای که روز طبیعت هدیه داده بودی از جیبم بیرون کشیدم. راستش حیفم می آمد این نبوغ صرف شده روی این مداد با نبوغ هدر رفته، یکجا متلاشی شود. همیشه آرزو داشتم روی مبلهای چرمی خانه مان بنویسم. خوب این دیوار جای مبل چرمی. شروع می کنم به نوشتن... از این بالا همه چیز کوچک است. البته اگر برق بیاید. چند ساعتی است برق رفته. فقط نور ماشین ها را می بینم و همهمه ی کانال آبی که تمامی ندارد. چه خوب است که همه جا تاریک و سرد است. کسی مرا نمی بیند. کسی مرا نمی شنود. قیافه ی آدمهایی که ناگهان جنازه ای متلاشی در چند قدمیشان خواهند دید واقعا دیدنی است. خدا کند روح واقعیت داشته باشد، خدا کند روحی داشته باشم فقط برای دیدن چهره های وحشت زده مردم. زنانی که جیغ می کشند و دستها را بر صورتشان می گیرند. و دخترانی که به این بهانه خویش را روی آغوش مردانشان ول می بینند و لختی لذت، که اینجا هم نبوغ دیوار کوتاهم به کار می آید. پیرمردانی که افسوس می خورند که چرا زودتر این کار را نکرده اند و جوانانی که آرزوی خود کشی دارند و لذا جرات لازم را برای اینکار ندارند. اصلا از همین حالای پرت گاه، حرفهایشان را می شنوم. « بیچاره به عشقش نرسیده» ، «زیر فشار زندگی کم آورده » ، « به ته خط رسیده » ، «جوانهای امروزی همه شان بی جربزه هستند » ، «حتما چیزی مصرف كرده وگرنه آدم عاقل كه همچین كاری با خودش نمی كنه » ، « خدا اونو ببخشه ، خود كشی بزرگترین گناهه »،« عجب جراتی». و پلیس که اطرافم را خلوت کده می بیند با صدای مردانه اش حاضرین را، اطلاع ختم جلسه می دهد. فقط در این میان مادرم ، مادر بیچاره ام ، خورد خواهد شد . او هم همراه من خواهد مرد . همه ی موهایش مدتی بعد سفیدتر می شود و همیشه سفید می ماند! صورتش چروكیده و كمرش تا می خورد . نمی دانم چرا مادرم مرا تا این حد دوست دارد ؟ تا امروز کاری برای او نکرده ام .در خانه فقط می خورم و می خوابم ، همه را نادیده میگیرم حتی مادرم را ولی او دوستم دارد. چرا؟ هنوز نفهمیده ام. برایم مهم نیست. شاید هم باشد.خوب باشد. فرقی ندارد...
خواستم نامه ای بگذارم و علت کارم را توضیح دهم . منصرف شدم. راستش نوشتم. بعد از ساعتی دوباره آن را خواندم. پاره کردم. حتی خودم هم از آن نوشته چیزی نفهمیدم چه برسد به دیگرانی چون فلانی.
حق داری. این نوشته ها روی دیوار پشت بام نبود. نوک مداد روزنامه ای، دیشب آن شب، صرف شده بود. حق دارم. تاریک بود و سرد آن شب و من نوعی نبوغ هدر رفته. سخت است توضیح خودکشی . تا وقتی خودت میل به آن را تجربه نکرده باشی نمی توانی بفهمی . کاملا مطمئنم نمی توانی بفهمی . به همین دلیل فقط دو جمله بر روی کاغذی نوشتم و آن را در کیف پولم گذاشتم. راست می گویی. کیفی پیدا نشد. خوب آن کیف را یکی از همان رهگذران پیدا کرد و برای این که زیر دست و پا نماند و کثیف نشود، دقیقا گذاشت جیب بغلی. دو جمله همین بود: « دیگر دنیا چیزی ندارد به من بدهد ، من هم چیزی ندارم به دنیا بدهم » . این تمام چیزی بود که توانستم بنویسم. آن هم برای آن افسر تحقیق برای انگیزه خود کشی... حالا می دانم چند روزی بیشتر در سرد خانه نمی مانم . و بعد کلی خاک است که بر سرم می ریزند تا مطمئن شوند دیگر بیرون نمی آیم . برای محکم کاری هم خانه ی جدیدم را با مرمری سنگین می پوشانند . من تمام شدم . اگر به خودم بود می گفتم بر روی مرمرم تنها علامت سوالی بگذارند . نه نامی . نه تاریخی . فقط علامت سوال . علامت سوال مرا حتی بهتر از شناسنامه ام می شناساند . کسی که در این جا خوابیده است نمی دانست کیست. در کجاست . چرا اینجاست . چه می خواست. هیچ می خواست؟؟ هیچ نمی دانست. حتی نمی دانست چرا مرد. اما حالا روی مرمرم با خط درشت اسم و فامیلم را نوشته اند. نگاه کن. اسمم چیز دیگرست. حق دارند بنده خداها. رنج این لکه ننگین بر یک نام خانوادگی اشرافی غیر قابل تحمل است. همان بهتر که نام خانوادگی دوران جهالت را بنویسند...
.
.
.
دیگر وقتی ندارم. با کسی قرار دارم. می دانم انتظار سخت است. فقط به مادرم بگو دیگر سراغ قبرم نرود. من که آنجا نیستم. بگو فردا در اینجا خوابش را خواهم دید. قلم و کاغذ آماده کند که مرا بنویسد. آخر از اول، خوابهایی که می دید یادش نمی ماند. بیچاره پدر که خسته شد از بس خواب مادر را دید و مادر فراموش کرد. اصلا اگر خواب سال 81 پدر را فراموش نمی کرد، شاید سنگینی بار یك ملت بر دوشم سنگینی نمی کرد. به تو هم بگو دوستش دارم. چیز دیگری ندارم. همین...
شبها هم به دور از هیاهو به این جمله دوران کودکی ام اندر حکایت خودکشی می خندم:
اگر خداوند دوزخیان را بهشتیان خطاب می کرد، لحظه ای درنگ نمی کردم. بی گمان موزاییک های حیات دیگر احساس پوچی نمی کردند. حتی شاید پنجره اتاق لقب دروازه ی بهشت را از آن خود می کرد و همراهان زیادی برایم رقم می زد.
پی نوشت: از خواب بیدار شدن سخت است. مخصوصا اگر خوابی دیده باشی که واقعیت درونت را گفته باشد و بخواهی آن را بنویسی. توقفی کوتاه و باز هم خواب.
پی نوشت2: نوشته هایی پرت شده تو خرابه ذهنم و بین نوشته هام که جمع بندیشون کردم. کلمات و جملات تکراری توشون زیاده. بعضی واقعیت ها گفته شد.