مرد اصیل زاده

۳ نقطه...یعنی هر چی دلت می خواد فکر کن

دوشنبه 9 مرداد 1385

نوع مطلب :عمومی، 

سلام دوستان.اول از همه بگم من فقط لوگوی بالای وبلاگو عوضیدم و اینهمه نگین کو پس قالب جدید.دوما مرسی بابت همکاریتون.سوما موضوعی هست که باید همه ناراحت باشیم.اونم مسئله لبنان و کشتار وحشیانه مردم مظلوم و بی دفاعشه.امروز که جنایات رژیم عوضی صهیونیستیو نشون می داد یاد شعری از قیصر امین پور افتادم که گفتم بد نیست شمام بخونیدش:

...خفاشهای وحشی دشمن

              حتی زنور روزنه بیزارند

                       باید تمام پنجره ها را

                                  با پرده های کور بپوشانیم

     اینجا دیوارها هم

                            دیگر پناه پشت کسی نیست

                                                       کاین گور دیگری است که استاده است

          در انتظار شب

                 دیگر ستارگان را

                                         حتی

                                                هیچ اعتماد نیست

          شاید ستاره ها

                شبگردهای دشمن ما باشند

                                                        اینجا

                                                             حتی

                                                                 از انفجار ماه هم تعجب نمی کنند

...اینجا هر شب خامشانه به خود گفته ایم:

شاید

این شام، شام آخر ما باشد

...

این اولین باری بود تو وبلاگم مطلبی می زدم که ممکنه یکیو ناراحت کنه.ولی این یه واقعیت بود .واقعیتی که واقعا آدم از فهمیدن و درک کردنش عذاب می کشه.به امید حق و آزادی تمامی مسلمین از بند متجاوزین غاصب بی شرم وحیا.


روزای تولد دوستام و عزیزام

جمعه 6 مرداد 1385

نوع مطلب :عمومی، 

http://www.royalman.mihanblog.com/

امشب برای اینکه تولد دوستام و عزیزام یادم نره تصمیم گرفتم تو قسمت پیوندهای روزانه که به زودی تغییر نام می ده روز تولدشونو بنویسم.البته با کمک شما.اونایی که خیلی دوسشون دارم خیلی لطف می کنن و روز تولدشونو به ما می گن.بعد اینطوری کلا رابطه ای ایجاد می شه بین وبلاگدارای خوب و دوست داشتنی.هر کی مایل بود اینکارو بکنه.مخلصیم.

در ضمن قالب وبلاگم روزای تولد دوستان تغییر می کنه و یه قالب شکلاتی می شه.در ضمن همین فردا یا پس فردا قراره قالب وبلاگو یه تغییراتی برا تنوع بدم.امیدوارم خوشتون بیاد.دیگه کاری باری سفارشی هدیه ای چیزی ندارین؟!!در ضمن اینم بگم همه اینکارا به خاطر پریزاده که همین روزا تولدشه.یعنی اون باعث شد به این فکر بیفتم.البته حمید جانم بی تاثیر نبود.

جدید: تاریخ تولدتونو برام کامنت بذارید.حتمااااااااااااا.مزایاشم اینه که از وبلاگ شما روز تولدتون یه معرفی می ذارم و متنی از خود شما می گیرم تا اونم بذارم.اینطوری خیلیا با وبلاگتون آشنا می شن.یه کارای دیگم می کنم که به وقتش می فهمین.یکی دو نفر اعلام آمادگی کردن.شما هم اینکارو بکنید.منتظرم.


پرواز ، کار جدید و قهرمانی

پنجشنبه 5 مرداد 1385

نوع مطلب :عمومی، 

سلام دوستای گل خودم.چه خبرا.این روزا که ما نبودیم کلی حالتون گرفته شده و دلتون واسمون تنگیده نه؟!!همینجا از همتون تشکر میکنم به خاطر اینکه تنهام نذاشتین.یه چند نفر بودن که از قلم انداختم ازشون تشکر کنم که اینان:

پریزاد که خودش می دونه چقدر دوسش داریم.با وبلاگای زیادی که داره منو سردرگم می کنه.ولی کلا عاشقه و پر احساسه     اون عشقاش مثل الماسه...

حمید جان که یادم رفته بود تو تشکرا اسمشو بلینکم تا شما بیشتر بتونید باهاش آشنا بشید.راستی حمید تو وبلاگش یه تولد گرفته که خیلی خوبه متنش.ایده جالبی بود.

بانو که اومدنشو به ایران تبریک می گم.با اون نقاشی های خاص.در واقع نمی دونم کی رفته و کی برگشته.همینقدر که تو یکی از کشورای عربی بوده انگار.خیلی خوب می شد اونم یه سفرنامه می نوشت.مثل من و مریم و ... .

الان اینایی که می نویسم ادامه پست قبلیه:

بلاخره داداشمو با زور از خواب بیدار کردم تا بریم فرودگاه.ولی آقا داداش گفت حالا بذار یه تلفن بزنم شاید جا نباشه.که اتفاقا جا نبود.من باور نمی کردم.چون وسط هفته اونم برا شهر کوچیکی مثل شهر ما جاهاش پر شده باشه باور نکردنی بود.برا همین رفتیم فرودگاه.اونجا گفتن جور می شه.خلاصش می کنم که بلیطو گرفتیمو من سوار اتوبوس شدم که بریم طرف هواپیما.مثل همیشه از سر بدشانسیم جا نبود واسه نشستنم.حالا رفتیمو سوار هواپیماهه شدیم.

تو هواپیما: راهنماییم کردنو ردیف ۲۹ نشستم.۳تا صندلی خالی واسه خود خودم.فکر می کردم خیلی خوبه اینطوری.آخه وقتی سوار اتوبوس میشدم خدا خدا می کردم تهنا باشم که بتونم پاهامو بدرازم.ولی مگه کلاس هواپیما این اجازه رو می داد؟!!راننده هواپیما(خلبانو می گم)اول از همه چیز خوش آمد گفت بعد رفت طرف فاتحه و مرگو توكل بر خدا و از این جور چیزا كه من گفتم یا خدا.ما سوار هواپیما قضنفر شدیم و قراره با هزار صلوات و دعا برسیم مقصد.بی خیال.

از این مهماندار زن هواپیمام بگم با اون قیافه با حالش كه واقعا نمی تونستم خندمو نگه دارم وقتی داشت نشون می داد چجوری باید از ماسك اكسیژن استفاده كنیم.

هواپیما راه افتاد: جونم براتون بگه كه هواپیما آرو شروع كرد به حركت.قلبم داشت از دهنم بیرون می زد كه یه نفس عمیق كشیدم و قورتش دادم پایین.سرعت بیشترو بیشتر شد و من همچنان داشتم بیرونو تماشا می كردم كه یه دفعه دیدم همه چیو خط می بینم.اونقدر كه سرعت زیاد بود.با اینكه خیلی می خواستم به بغل دستیام نشون بدم كه خیلی راحتم ولی مجبور شدم پرده رو بكشم.بع یه لحظه حس كردم هر چی تو بدنمه داره از چشام بیرون می زنه.تا یه دقیقه اینطوری بود كه حس كردم كم كم داره این فشار كم می شه.آقا چشتون روز بد نبینه (از من می شنوین سوار هواپیما نشین)بغلم یه چند تا روزنامه بود.ورداشتم بخونم كه یه چند باری هواپیما لرزید.گفتم ایندفعه افتادیم ایندفعه افتادیم كه دیدم هواپیما دور خودش می چرخه.خانوم مهمانداره گفت كمربندارو ببندید.چشم.

فرود: هواپیما نمی دونم چش شده بود.از پنجره كه بیرونو نگاه می كردی یه بار اینوری می شد یه بار اونوری.بعد متوجه شدم داره ارتفاع كم می كنه.خلاصه بعد اینكه در حال بالا آوردن بودم هواپیما نشست یه نفس راحتی كشیدم.خداییش قبل فرود می گفتم خدایا هواپیما بتركه از این وضع خلاص شم.ولی با اینهمه خیلی دوست دارم دوباره سوار شم.چرا؟!! خوب از بس دیوونم.ولی ارزش داره.راه ۱۲ ساعته رو ۱ ساعته بری خیلی ارزش داره.

از اینا که بگذریم می رسیم به قضیه کار گرفتن مجتبی(برا اونایی که نمی دونن مجتبی کیه باید بگم یکی از ۳نفرمونه که قراره یه تکونی تو دنیا بدیم).مجتبی با یه آموزشگاه کامپیوتر وراد مذاکره شده(چه دهن پر کن!!!).گفتن یه کارت براشون طراحی کنیم.بعد گفتن همکاری های دیگه هم ممکنه انجام بشه.اگه بشه خیلی خوبه.مجتبی هم گفته ما یه تیمیم و خلاصه خیلی حالیدن.بعد ۵دقیقه مجتبی قراره بیاد مای هوم یعنی خونه ما که اون کارتو بطراحیم(طراحی کنیم).

می رسیم به اصل کاریه.آقا تو یه دوره مسابقه call of duty2 که بین گیم نتهای شهر برگزار شد تیم ما (بیلگی سایار) تونست تو فینال که منم بودم قهرمان بشه و اینجانب یعنی کمیسر به عنوان امتیاز آورترین و بهترین بازیکن انتخاب شدم و می تونم همیشه بدون پرداخت هیچ مبلغی بازی کنم.یعنی یه accunte نا محدود گرفتم.Smileyنمی دونم چرا این مجتبی نمیاد.همش منتظر اونم.پاشم یه تلفن بزنم بینم چی می شه.راستی بیلگی سایار اونجوری كه تحقیق كردمو جواب دادن تو زبون تركی یعنی كامپیوتر.(اینم یه مطلب علمی واسه اینكه مریم فكر نكنه فقط خودش مطلب علمی می ذاره).


بازم سفرنامه...

دوشنبه 2 مرداد 1385

نوع مطلب :عمومی، 

http://www.royalman.mihanblog.com/

سلام.بازم اومدم با اتفاقات این ۲روز.راستشو بخواین فراموشیدم امروز چند شنبه است؟!!آهان یادم افتاد.امروز دوشنبه مصادف با بازگشت از سفری پرباره به سوی ولایت خودمون.الان ساعت۸:۱۵ صبحه و من ساعت ۱۱ پرواز دارم.راستش اولین باریه که دارم با هواپیما سفر می کنم.یکم می ترسم.البته ترس که نه.می شه گفت هیجان.ولی هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم که زندگیمو به دست یکی دیگه بسپارم.برای همین همیشه تو سفرهام بین راه نمی تونم بخوابم.آخه من کارایی برای انجام دادن تو این دنیا دارم.

http://www.royalman.mihanblog.com/

آقا یه چی بگم بخندین.شنبه با خواهرم رفتیم بیرون.قرار شد بریم فیلم سوغات فرنگ که اولین سیانسش ساعت ۲۰:۳۰ بود و اما ساعت ۷:۳۰ رو می نشونید.برا همین تصمیم گرفتیم (یعنی من درخواست کردم بریم قلیون).آبجیم شاخ در آورده بود...وحید تو قلیون می کشی و از این حرفا دیگه ه ه ه ه.آخه می دونید من خیلی از دوستام هستن که می کشن.بعد تو اینترنت کلی فرهنگ قلیونو خوندم و خیلی دوست داشتم امتحان کنم.شایدم قبلا امتحان کرده بودم اما نه حرفه ای و در حد یه پک دو پک(اینو واسه آیدینو مجتبی نوشتم تا نگن ای بابا تو که با ما کشیدی).آقا چشاتون روز بد نبینه مگه این قلیونه می دمید.هر کاری می کردم نمی شد. وقتیم می دمیدمش تا می خواستم یه چایی بخورم از دهن می افتاد.اتفاقا یکی میز بغلی ما نشسته بود و اونم مثل من می خواست خودی نشون بده.البته اون واسه جی اف و من برای آبجیم.من باهاش کلیدم(کورس گذاشتم)یه لحظه حس کردم تمام سیستم گوارشی و کلا چیزایی که داخل بدنمه داره می زنه بیرون.از چشم گرفته تا... .من همونطوری قلیونو ولیدم و سرمو گذاشتم رو دستام.آقا یک عرقی کردم که نگو.آبجیمو بگو که چه هلی کرد.چت شده و قند بخورو خرما بیارو ... .حالا با هزار بدبختی و ضایع شدن اومدیم بیرون.آبجیمون گفت داشی حالت خوبه بریم سینما یا بریم خونه؟!!منم گفتم نه بابا حالم خوبه چی شده مگه.رفتیم سینما.حالم خیلی بد بود.(یادش بخیر چقدر تو رستوران و سینما خدا رو قسم دادم که بالا نیارم)بلاخره فیلم شروع شد و انصافا داشتم می مردم از خنده.دیگه خوبه خوب شده بودم.انصافا این مجید صالحی با اون تیکه های نابش خیلی حال داد.کلا فیلمش ناب بود.

حالا از دیروز واستون بگم.آقا ساعت ۱۲.۵ (مثل همیشه) از خواب پاشیدیم و شروع کردیم خوریدن صبونه.حالا نخور کی بخور.عسل و خامه و... .نمی دونم چی بود؟خیلی گشنم بود.خوردم.ساعت ۲ بود که خواستیم بریم نمایشگاه آی تی.منو بگو چه ذوقی کرده بودمSmiley.فکر کن تو اون گرمای تهران و اون دود که آدم وقتی برمی گرده خونه روغن از سر و روش میریزه ساعت ۲ بری نمایشگاه(بابا عشق کامپیوتر)گفتن تعطیلیده نمایشگاه.دیگه نمی گم چه حالی شدیم که خودتون می تونید بدرکید(درک کنید).حالا اونایی که دشمنای ما بودن بخوشحالن و اونایی که دوسمون داشتن بگرین.

جا داره یکی از وبلاگایی که شخصا خیلی دوسش دارم براتون معرفی کنم حالا نه به خاطر مسائلی که برای من اتفاقیده.خیلی از شماها شاید دیدینش.نیایش سبز انگشت رو کیبورد می ذاره و هر چی تو ذهنشه می نویسه.البته از صافی احساس ردش می کنه.شاید براتون جالب باشه بخونید.

برم آماده شم.چقدر حس خوبیه حس پرواز فقط یکم استرس دارم( یکم من همون قلبم تو دهنم داره میاده.)خوش باشید.


از سفر اصفهان و اینور اونور

شنبه 31 تیر 1385

نوع مطلب :عمومی، 

http://royalman.mihanblog.com/

سلام دوستای گل.مثل اینکه این مطلب خیلی نظرا رو جلب کرده.یکی از دوستای خوبم به اسم  کنت هایمن که اونم اتفاقا وبلاگ نویسه در مورد پست قبلی و در مورد چگوارا پرسیده بود که چرا ریشاشو کوتاه نمی کنه.من جواب مخصوص خودمو میگم و اون اینکه نمی خواسته حتی آزادی رو حتی از ریشاش بگیره و دوست داشته هر جوری می خوان بلند شن.اگه اطلاعات دیگه ای داشتی خوشحال می شم بگی. چون من تازه دارم می شناسمش.در مورد اون آقای نا شناسم بگم که من کینشو از دلم پاک کردم.کاریم به کارش ندارم.به امید اینکه خدا اونم هدایت کنه.راستشو بخواین من از همه چیم حاضرم بگذرم ولی از حق الناس نه.ولی اگه ببینم حرفای اون کوچولو(خودش می دونه کیو می گم) بعضیارو مثل داداشم ناراحت کنه اون وقت کاری به کارش دارم.من نمی خواستم اینطوری بشه ولی متاسفانه باید اینطوری می شد.الآن دیگه داداشمو ناراحت کرده و کلاه من با کلاه اون تو هم رفته.الانه که اون کاری که نمی خواستمو باید بکنم.باید بهش بگم تنهایی بیرون نره.تنهایی حموم نره.تنهایی مهمون نره و... .چون ممکنه یه جایی یه طوریش بشه.

حالا بی خیالش.برگردیم سر اصل مطلب.اصفهان نصف جهان.منو دوستم صب ساعت ۷.۵ راه افتادیم و ساعت حدودای ۱۲.۵ بود که رسیدیم اصفهان(بعدا که پرسیدم گفتن خیلی تند رفته چون معمولش ۶ ساعته).جونم براتون بگه به محض رسیدن رفتیم میدون انقلابش.از اونجا رفتیم ۳۳ پل رویاییم.خداییش اونطوری که تو تلوزیونو عکسا دیده بودم نبود.خیلی فرسوده تر.ولی بلاخره به یکی از آرزوهای جهانگردیم رسیدم.بعد که کلی روش راه رفتیم دوستم گفت بیا یه عکس بگیریم.دوربین نداشتیم و خواستیم یکی از عکاسای اونجا بگیره که گفت بعد نیم ساعت تحویل می ده.منم که حوصلشو نداشتم نگرفتیم.بعد ناهار خودمونو دعوت کردیم خونه پدر زنداداشم که خدایی تا شنیدن حامد ،پسرشونو فرستادن اومد دنبالمون.ناهارم کباب گرفته بودن.جاتون خالی یه حالی به شکم دادیم.بعد اون رفتیم پل خواجو(پولدارم شده بودم.همش دربست می گرفتم.کل سفر ۵ ساعتم شد ۳۰۰۰۰ تومان.)خداییش پل خواجو خیلی خوشگلتر از سی و سه پل بود اما اون عظمت سی و سه پل رو نداشت.بعد با یکی به خاطر کارم قرار داشتم .یه چند ساعتی با اون بودم بعد سوغات خریدیمو رفتیم خونه و وسایلو برداشتیمو ساعت 9 شب راه افتادیم.ساعت 3نصف شب رسیدیم تهران.چقدر خسته بودم.ساعت 3.5 رسیدم خونه.بعد خوابیدمو امروز ظهر ساعت 4.5 از خواب بیدار شدم.اونم با زور.چون داشتیم می رفتیم دربندSmiley.

اونجام جاتون خالی.غذاهای متنوع با دوغ و نوشابه.یه قلیون آوردن با هزار التماس و اینا.بهد که ۲ پک زدیم(من نه ) اومدن زود ورداشتن بردن و گفتن که اماکن اومده.آقا یک ضایعی شدیم که نگو.حالام که برگشتیمو منم نشستم پای نت که براتون بنویسم.

فردام قراره برم نمایشگاه آی تی (اینترنت ، کامپیوتر و تجارت الکترونیکو از این حرفا...).خاطرشو براتون می نویسم.می دونم چقدر بد سفرنامه می نویسم بر عکس مریم .ولی خواستم بدونید.اگه بد بود ببخشید دیگه.

در مورد کامنتا:

حسین جون ما خاک پاتیم داداشی.ما مخلص هر چی با مرامشیم که تو هم یکی از اوناشی.بازم بگم یا کافیه.آپ کردم.می خبرمت.

حمید جان که گفته من اومدم و بعدا نظر می دم.همین که اومدی خیلیه دوست خوب.

ناهید جون باید بگم دست خالی نیومدم.یه ۲ بسته گز خریدم.چرا اینقدر کم؟!!واسه اینکه پولم ته کشیده بود.و اینکه وقتی می خوای آدرستو بزنی اول آدرس فقط یه http:// بزن.

صبا اوراک جونمون هم که می دونه چه خبر.چون همیشه در ارتباطیم.اصفهان آره خوش گذشت.فقط بی ستون رو ندیدم با میدان نقش جهان یا به قول اصفهانیا میدان امام.

کنت هماین(بازم نمی دونم درست نوشتم یا نه) که اول کار ازش تشکریدم.راستی یه توضیح در مورد اسمت بده.ممنون می شم.

مریم که می دونه خیلی دوسش داریم.حتی اگه خبر نده که آپیده بازم دوسش داریم.البته خودش که توضیح داده و گفته خواسته بخبره ولی نشده.

فاطمه خانومم که آره دیگه.از این حرفایی که زدم باید فهمیده باشه خوش گذشته.در مورد مریمم آره دیگه.همسفر بودن با شما مایه مباهاته( درست نوشتم؟)

سروشم که یه جورایی خاص می خوامش.آره زندگی اونم چریکی بوده...

مریم دریایی هم ممنون که گفتی دیکته لغت درست بوده.اما می دونم یه اشکالی تو معنیش داشت.ولی شما همون معنی اصلی بگیرو تا تهرون بدو.البته اگه تهران نباشی.

بهاره خانم.ما که وظیفمونه.چون وبلاگتونو خیلی دوست دارموبا اون قالب فوق العاده زیباش.این شمایی که کم لطفی و صد البته من کم سعادت.

هما خانومم که باید بدونن.من صبرم یکم خیلی کمه(یعنی چی یکم خیلی کمه؟!!!)

غزل خانومم به خاطر حضورش ممنون.وبلاگشم که همین الان دیدم آپیده .چشم حتما میام و می خونم.

از همتون تشکر می کنم به خاطر حضور و توجهتون.این تشکرایی که کردم فقط مال اونایی بود که تو این ارسال نظریده بودن.کسایی هستن که یادم رفت.مثل محمد و نیایش سبز و خیلیای دیگه مثل بانو که نمی دونم چرا نمی آپه؟!!

در ضمن آیدین یه کار گرفته.یه کار تایپ که گفتن اگه تا موعد مقرر تایپ بشه قرار دادای بعدی رو هم با ما می بندن.باید زود این سفرو تموم کنم و برگردم کمکشون کنم.فکر کنم از بهکار گرفتن.حالا هرچی.برم بخوابم که چشام داره می ترکه.

راستی قبل اینکه ارسال مطلب بزنم یه کپی بگیرم که اگه نفرستاد اعصابم نریزه به هم.فکر کن اینهمه نوشته بپره مجبور شی دوباره بنویسی.الان درست نیم ساعته دارم ایننوشته رو ویرایش می کنم.

خدایا شکرت که یه کپی گرفتم.وگرنه همه اینایی که نوشته بودم می پریدSmiley.ارور داد.دوباره پیستمی کنم .ایندفعه باید بیاد.ایشاللا.

وای چقدر نوشتمممممممSmiley.راستی غلط املاییم خیلی زیاده ببخشید.دیگه نرسیدم ویرایش کنم.


هدیه

یکشنبه 25 تیر 1385

نوع مطلب :عمومی، 

روز مادر به تمامی مادرای جهان مبارک باشه.ولادت حضرت فاطمه زهرای عزیزم تبریک می گم.

یکی از دوستای خوبم یه شعر برای خود خودم تقدیم کرده که می خوام با افتخار بذارم واستون.اینو پری جون هدیه داده که خیلی برام ارزش داره:

باغ عشق ملکوت است و سکوت است و فلک

می گشاید پر و بالم که بیایم به سفر
به جهانی که پریشانی ابلیس و ملک
می شود هستی من
من که از نیمه ی وامانده.رها آمده ام
من که نیمم نه تمام و ندانم که چرا آمده ام
لحظه هایم همه سرگردانی است
که به دنبال تو ای نیمه ی سرگردانتر
همه عمرم سپری است
باز اندوه بر اندام من خسته نشست
یادم آمد به گناهی موهوم
من آدم به زمین آمده ام
چه جزایی است به دنبال تو گشتن
و تورا باز ندیدن
و تورا باز نخواندن
چه کنم نیمه ی جانم؟
نی ام از عالم خاک
 روشنم.صافم و یک نیمه ی پاک
بگشا راه برایم.بنما خویش به من
که در این تنهایی
جستجوی من و رویای خیال انگیزت
نفسم برده دگر
به کجا باید رفت؟
بی چراغ و همه در تاریکی
به  کجا باید رفت؟


از تهران و اتفاقات سفر

یکشنبه 25 تیر 1385

نوع مطلب :عمومی، 

سلام.پست قبلی رو که فرستادم احساس کردم که وبلاگ از راه اصلیش دور شد و این ممکنه برا بعضیا مثل پری عزیز ناراحت کننده باشه.شما چیکار کنید که اینطوری شد.آخه راستشو بخواین(تا حالا از من دروغ شنیدین؟!!) تصمیمی که گرفته بودم این بود که تو هر پستی که می ارسالم یه چیز جالب و شاید جذاب برا شما داشته باشه(جمله بندیم مشکل داره؟!!).به هر حال اگه ناراحت شدین شرمنده... .

دیروز ساعت 10:30 سمینار بررسی راههای تحصیل در خارج از کشور بود.منم خودمو دعوت کردم و رفتم.سمینار شروع شد.یه آقایی از استرالیا با زبون انگلیسی نیم ساعت حرف زد.منم استفاده کاملو از حرفای استاد بردم.با اینکه چیزی از کل حرفاش نفهمیدم ولی حال کردم با حرف زدنش.از کل سمینار فقط یه scholarship  به معنی بورسیه رو یاد گرفتم.(درست نوشتم یا نه؟!!)

امروز با حامد داداش زنداداشم رفتیم انقلاب.تو تهران.یه 2تا پوستر خریدم.یکی مال رابرت دونیرو و یکیشم مال چگوارا که یکی از آزادی خواهای معروف بود.البته اینم اضافه کنم که همرزم فیدل کاسترو هم بوده.فیدل کاسترو هم که دیگه می شناسین دیگه؟همون رهبر کوبا.(بابا مدرسه باز کردیمااااا)

http://www.royalman.mihanblog.com/

چگوارا می گه:   

...اگر خفه ام کنند سازش نخواهم کرد و هرگز ایمانم را قربانی مصلحت نمی کنم.

قرار بود فردا برم نمایندگی شرکتمون تو تهران و اصلا به خاطر همین اومده بودم تهران که گفتن جمعش کردن.فکرشو بکن من چقدر می تونم دلخور و عصبانی باشم؟خوب ما هم می ریم شرکت اصلی.مشکلی نیست که.کمیسرررررر.به احتمال زیاد 3شنبه می رم اصفهان.برای یه کار کوچولو.حدس بزنیدSmiley.بی خبرتون نمی ذارم.بازم برا پست قبلی معذرت...(بازم می گم.3نقطه یعنی هر چی دلت می خواد فکر کن.)


عجب دنیائیه این دنیای ساختگی

سه شنبه 20 تیر 1385

نوع مطلب :عمومی، 

این مطلب به خاطر خوب،بد،زشت بودنش حذف شد.

عجب دنیائیه این دنیای ساختگی!!!


تب فوتبال

پنجشنبه 15 تیر 1385

نوع مطلب :عمومی، 

http://www.royalman.mihanblog.com/

سلام.خیلی خیلی خستم.هر چقدر که فکرشو بکنی.تنها مونده بودم.همه رو سرم داد کشیدن.اعصابم ریخت به هم.کاری نمی تونستم بکنم.مجبور شدم.شوتیدم و گل نشد.آخه رفته بودیم فوتبال.جونم براتون بگه من یه هفته بود که به مجتبی می گفتم یعنی التماس می کردم آقا یه سالن بگیرین بریم فوتبال.خیلی تب فوتبال داشتم.خیلی وقت بود بازی نکرده بودم.نا سلامتی یه زمانی کاپیتان بودیم.اما چه می شه کرد.آقا مجتبی و آیدین دارن می رن بدنسازی و می گن که نه نمی تونیم و بدنمون خسته می شه و از این حرفا.هر کی نبینه فکر می کنه چه بدنایی دارن.منو آیدین که نی ساندیسیم.ولی مجتبی بدنش خوبه ولی یکم چربی دارهSmiley.تا اینکه یکی از دوستای داداشم که دفعه قبل بازیمو دیده بود زنگ زدو دعوت کرد.منم که به مجی (مجتبی) و آیدین گفتمو رفتیم.راستی حذف آلمانو تسلیت می گم به خودم و طرفدارای آلمان که وا قعا بهمون ظلم میشه.سعود فرانسه رو هم تبریک می گم بازم به خودم و طرفدارای فرانسه و مخصوصا زیدان.از فوتبال که بگذریم و از اینکه یه گل تو بازی امروز زدم و  یه چند تا پاس گل دادم و کلا خوب بازی کردم می رسیم به اتفاقاتی که تو این چند روزه افتاده.عموم با زن عموم اومده بودن خونه ما.تو کرجن.شبو کلا پلی استیشن بازی کردیم.وای چه حالی می داد.البته من دیر رفتم.آخه پای نت بودم.کاری که شروع کرده بودیم(همون آموزش خصوصی کامپیوتر در منزل)شکست خوردیم.هیشکی زنگ نزد.خوب می ذاریم به حساب بی جنبه بودن مردم(چه راحت!!!).بگذریم.تو پست قبلیم گفته بودم می خوام یه کار خیلی مهم انجام بدم .خوب صرف نظر کردم تا بیشتر روش فکر کنم.

یه چند وقت پیش یکی یه ای میل زده بود و یه چیزایی گفته بود که من واقعا تعجب کردم.خدا کنه خودش بخونه اینو.ایشون گفته بودن همه اونایی که وبلاگ می نویسن یه جورایی برای نیاز عاطفی هست.سادش اینطوریه.آقا شما چون کمبود محبت دارین برا جبرانش دارین اینکارو می کنین.البته بی جا هم نمی گفت.نه به خاطر اینکه کمبود داشته باشیم.از اونجایی که همه از نوشتن یه وبلاگ خواسته ای داره گفتم.ولی من مخالف بودم.حالا نوبت شماست.ای جامعه وبلاگداران.نظرتونو فقط در مورد همین یه تیکه بدین.من منتظرم ببینم شما چی میگین.

راستی پیشاپیش از نرگس به خاطر این میلی که زد تشکر می کنم.این نشون می ده که چقدر آدما براش مهمن.

                     دنیا دریاچه ای بزرگ است   و   زمان بادی توفنده

امواج پیشین برادران بزرگند    و   امواج پسین برادران کوچک

به نوبت می میرند   و   پدیدار می گردند

شعر: هادی حجازی فر (آقای گسست)

راستی اگه خواستین نظر بدین ۲ چیز یادتون باشه تا مثل حمید نشین.(حمید جان معذرت): تو میهن بلاگ تو هر نظر ارسالی بیشتر از ۲۵۰ کاراکتر جا نمی گیره.یعنی اگه خواستین نظر طولانی بدین دو قسمتش کنین و دو ارسال نظر داشته باشین.دوم اینکه به همون اولی توجه زیادی داشته باشین.


کنکور تموم شد

دوشنبه 12 تیر 1385

نوع مطلب :عمومی، 

سلام.دلم می خواست یه مطلب در مورد کنکور بذارم.اصولا یکی از حسرتایی که فکر می کنم برای همیشه دارم اینه که نمی تونم دانشگاه سراسری برم.به خاطر خوابگاهش می گم.چون اهدافی که تعیین کردم برا خودم دور از دانشگاهه.بلاخره کنکور تموم شد.یه جورایی احساس سبکی می کنم.نه اینکه خودم کنکور داده باشم.نه.دوستام.مثل مجتبی ، امیر و... .آخه خیلی تو حال و هوای کنکور بودم.به خاطر مجتبی بیشتر.دعاش کنید.می خوام دلیل اینکه کنکور شرکت نکردمو بگم:

من دیپلم معماری دارم که به طور عجیب مجبور شدم این رشته رو بخونم. من رشته انسانی می خوندم که بعد ۲ ماه مدیرمون خواست که برم پیشش.رفتم و بهم گفت که تو نمی تونی انسانی بخونی و یه نمره کم داری برای خوندن این رشته و باید تغییر رشته بدی.من همین طوری بهت زده مونده بودم چی بگم و بدتر از اون از کجا مدرسه گیر بیارم.آخه آبان ماه که دیگه نمی شه که.بلاخره بعد از گشتن کل مدارس شهرستان یه مدرسه در پیت بی در و پیکر پیدا کردم که فقط یه جا داشت اونم تو رشته نقشه کشی ساختمان(معماری) بود.حالا براتون بگم از این مدرسه.فقط به این بسنده می کنم که برای صبحانه می رفتیم بیرون از مدرسه و نیم ساعت دیگه بر می گشتیم.خلاصه هیچ قانونی برای ما وجود نداشت.هر وقت دلمون می خواست میومدیم خونه.یه جورایی هر کی هر کی بود.

شاید تصور کردنش برا بعضیا مثل من خیلی خوب باشه و برا بعضیا خیلی بی نظمو بی کلاس.ولی خاطرات خوب زیادی داشتم از اون مدرسه.دوستای خوب.معلمای خوب که کاری به کارمون نداشتن.مثل دانشگاه بود.

http://www.royalman.mihanblog.com/

امروز یه کار خیلی مهم دارم.یکی از تصمیمای مهم خودمو گرفتم که باید عملی کنم.ممکنه خیلی بد بشه و ممکنه برای همیشه یه برگ زرین تو تاریخ زندگیم باشه که بعدها تو کتابا بنویسن.یه کار خیلی خیلی بزرگ.با مجتبی.نمی دونم بودن مجتبی برای انجام این کار صلاح هست یا نه.ولی تصمیم خودمو گرفتم که مجتبی هم با من باشه.


تعداد کل صفحات: (7) ...   3   4   5   6   7   

فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

اَبر برچسبها