مرد اصیل زاده

زمستان

شنبه 1 دی 1386

نوع مطلب :عمومی، 

امروز روز اول زمستان است :

 

دلم اخوان می خواهد و ناجوانمردانه برفها را له کردن

                     برفی در کار نیست

 

دلم نوشتن می خواهد و سیاه کردن دفتر نگون بختم

                     نوشته ای در کار نیست

 

دلم هم آغوشی می خواهد و گرمای تن ، مرد زمستانی من هنوز خواب است

                     آغوشی در کار نیست

 

دلم قهوه میخواهد و دود غلیظ سیگار، عجیبه که هنوز نمی تونم سیگار بکشم فقط بمانند منورالفکرها دوست دارم سیگاری بچپانم لای انگشتهای زیبایم ،حالا تو بگو

                     سیگاری در کار نیست یا منورالفکری؟

 

دلم عرفان می خواهد ، سلوک میخواهد ، دریش میخواهد ، سما می  خواهد و پیر

                     تنبوری در کار نیست

 

دلم حرفهای مردانه مهربان می خواهد و بازی انگشتهایش با موهای رنگینم و مور مور شدن تنم

    پدری در کارنیست


وصال

چهارشنبه 21 آذر 1386

نوع مطلب :عمومی، 

Royalman.mihanblog.com    وصال...لذت

.

شب است. لذت همراهی مادر و انتظار هادی سحرم كرده. جای جای خانه هوای پدر را دارد. تك تك رویاها به دست پدر داره تبدیل واقعیت میشه. آرزوی مهدی برای داشتن ماشین، آرزوی من، هادی و تك تك اعضا برای داشتن ماشین، برای اینكه بشه مادرو هر روز برد گردش. نمیشه باور كرد. حضور یك نبود در خانه، وجودمان را به نمایش می كشد. خدا رحمتش كند.

آموزشی تموم شد. دوشنبه تموم شد. همون پسرهای فشن دیروز توی تاكسی كه به مثابه ی قطب موافق دفعت می كردن، امروز تو پادگان مجذوبت بودن. غافل از اینكه ما امروز تا همیشه، تبدیل به قطب موافقی بی رحم و در گذر شده بودیم. ورودی های فشن جدید، تو در ورودی زار می زدن ورود آینده ی نابهنگامشون رو به این پادگان.

امروز برای رسیدن به خونه و دیدن مادر، این طفل معصوم 57 ساله، شیفته ی خطی های تجریش شده بودم. نگاه های عاشقانه بین من و آن خطی های درگذر اوراق چنان می نمود كه سختی 18 ماه آینده محو میشد از ذهن درگیرم.

مترو: انگار این مترو برای یك تمام، رویاست. به خواب می روم. دلم می خواهد بیهوشم كنند. همانند آن بیهوشی برای عملی نجات بخش. كمایی دركار نیست. چون من درگذرم.

پی نوشت 1: ورود یاغیش، این قاتل دوست داشتنی رو به جامعه وبلاگ نویسی تبریك می گم.

پی نوشت 2: 45 روز دیگه تو اصفهان دوره كد می بینم. از یكشنبه شروع میشه.

پی نوشت 3 : همینطور بی خود برای خودم خوشحالم.

پی نوشت4: خوش به حال كسانی كه زندگی شان آوانگاردی دگرگون است. بدون هیچ محدودیت و اسارت در بند قانون های متجاوز كذایی.


تحول

یکشنبه 18 آذر 1386

نوع مطلب :عمومی، 

چند شب پیش خواب دیدم مُردم!
خیلی ناراحت بودم و همه اش حرص می خوردم که من هنوز جوونم و حیفه اینقدر زود بمیرم! حس بدی بود و دلم می خواست گریه کنم! اطرافیانم هم همه می دونستن من مُردم ولی سعی می کردن به روم نیارن!!!
خلاصه هی با خودم حساب کتاب می کردم می دیدم من هنوز به فلان آرزوم نرسیدم و هنوز کارهای زیادی دارم و اصلا چی شد که مُردم و ... اینا!
احتمالا داداش غلامم من و برده سر بزرگراه گذاشته که بیفتم بمیرم!!!
فکر کنم این خوابه از اثرات این سریال «حلقه سبز» باشه! دیدین نمی ذارن بچه ها هر برنامه ای رو ببینن ، که یه وقت روشون اثر منفی نداشته باشه؟! الان حس می کنم مثل همون اطفال چند ساله شدم! که سریاله روی من اثر گذاشته!
آبروی خودمونو بردیم با این سریال دیدن مون! حالا خوبه ابداً طرف تلویزیون نمی رم ها! فقط همین یه سریال و می بینم!
الان یاد یه خاطره افتادم! یه روز سر کلاس نشسته بودیم و داشتیم تخمنه می خوردیم! و استاد هم به امر تدریس مشغول بود! بعد استاد یاد یه خاطره افتاد! و گفت: یَک روز تو خونه نشسته بودیم (تخمنه نمی خوردن! یعنی نمی دونم! شاید هم می خوردن! به هر حال استاد چیزی درباره تخمنه نگفت!) ... و یه دفعه تلویزیون یه آگهی بازرگانی پخش کرد که ...
که چی؟! ... یادم نیست!!! مهم نیست! آگهیه یه چیز بامزه گفته بوده! ما هم عین خنگ ها (بلانسبت!) همین جوری به استاد نگاه می کردیم که یعنی: چی می گی استاد؟! بعد استاد فهمیدن که ما هیچ کدوم اصولا تلویزیون نگاه نمی کنیم! چه برسه به پیام های بازرگانی اش!
خلاصه از خواب که بیدار شدم ، حس کردم دارم متحول می شم! دقیقا نمی دونم واقعا چنین احساسی داشتم! یا سعی داشتم به خودم تلقین کنم!
دیگه گفتم از این به بعد باید آدم خوبی بشم! البته نه اینکه آدم بدی باشم ها! نه! ولی تصمیم گرفتم دیگه قدر همه چی و بدونم! درس بخونم! بچه خوبی باشم! کار های نیک انجام بدم! مثلا همین دیروز یه کار نیک انجام دادم و یه بچه رو که کنار چهار راه وایساده بود و به زور بردم اون طرف خیابون!!! (نه شوخی کردم! بچه هه جدی می خواست بره اون طرف! منتها ظاهرا نیاز به کمک نداشت! خودش بلد بود از خیابون رد بشه! ولی من دیدم اگه تنهایی بره من هیچ کار نیکی انجام ندادم! اینه که به زور همراهی اش کردم!)
القصه! ختم کلام اینکه سعی کنین همیشه مثل من آدم های خوبی باشین و کار های نیک انجام بدین! هرچند خودم فقط همون یه روز تحت تأثیر اون خواب بودم و فرداش یادم رفت چه تصمیم کبرایی گرفته بودم!


نکته: یاغیش...ورودتون رو تبریک می گم ، هرچند شما خودتون صاحب خونه محسوب می شین .


جای پا

جمعه 16 آذر 1386

نوع مطلب :عمومی، 

برای یک عزیز:

باز آن حس عریان دوست داشتنی شبانه سراغم امد و من سرگشته تر از همیشه به دنبال جای پاهای بزرگت به راه افتادم کاش نبودی کاش می گذاشتی به تنهایی خود در قبر خود می ماندم اما چه کنم که نمی توانم به قلقلکهای دوست داشتنی خیالت بی تفاوت باشم نمی شود باور کن. چقدر دوست داشتنی هستی عزیزم این قلب مال تو ببر بدر اصلا مال تو و بنده نوازی خواهی کرد اگر جسارتا قلب خود را جایگزینش کنی

این نسیم خوشایند خیالت لحظه ای آرامم نمی گذارد


توهم

دوشنبه 12 آذر 1386

نوع مطلب :عمومی، 

باران شدت گرفته بود و مرد چتری همراه نداشت کنار پنجره یکی از خانه های کنار خیابان ایستاد تا شاید سایبان بالای پنجره او را در امان بدارد حس کنجکاوی ناشناخته ای مجبورش کرد داخل خانه را نگاه کند خانه نسبتا مجللی بود ولی سروصدایی از خانه به گوش نمی رسید دست از کندوکاو برداشت چون ممکن بود صاحبخانه از راه برسد یقه پالتویش را بالا کشید دختر و پسر جوانی بی توجه به شدت باران دست دور کمر همدیگر خنده کنان از کنارش رد شدند دختر مرد پالتوپوش را نگاه کرد و مرد پسر جوان را. انگار خصومتی بین این دو مرد بود صدای خنده تهوع آور دختر بلندتر شد مرد یقین داشت که دختر نگاه آزمندانه ای به او کرده و در دل به خود بالید بعد از دور شدنشان مرد متوجه قهوه خانه روبرویش شد و معنی نگاه دختر و شماتت پسر را فهمید همیشه در فهم معانی مشکل داشت معطل نکرد و به سمت قهوه خانه رفت غروب بود و مغازه هم به دلیل نزدیکی به شام و هم بخاطر پناهگاه بودنش شلوغ بود و چیزی که عجیب می نمود میز آس رستوران خالی بود کمی معطل کرد و میز را برانداز کرد شاید صندلی شکسته بود شاید قرار بود صاعقه به شیشه بزند و شاید ... پشت میز کنار پنجره نشست دختر و پسر جوان آنطرف خیابان هم آمدند انگار میز را رصد کرده بودن ولی شانس با آنها یار نبود و مرد با غرور از شکاری که کرده بود به انها نگاه کرد قهوه ای سفارش داد و به سمت خانه برگشت با خود اندیشید کاش دوربینش همراهش بود ولی دلیل کنجکاوی را نمی دانست احساس کرد کسی در داخل خانه به سمت پنجره امده چشمهایش را جمع کرد تا شاید بهتر ببیند اما شیشه بخار گرفته رستوران اجازه موشکافی به او نمی داد داشت شب می شد و چراغ داخل خانه روشن بود مرد به وضوح دختر جوانی را دید که از داخل پنجره به او نگاه می کند نگاهش را از دختر دزدید ولی دوباره که نگاه کرد دختر نبود قهوه را سر کشید و از رستوران خارج شد خانه سر نبش بود و مرد تصمیم گرفت خانه را دور بزند شاید پنجره ای بیاید که بدور از نگاه دیگران بتواند چشم چرانی کند انگار شانس با او یار بود چون پنجره بزرگتر دیگری ان سمت خانه وجود داشت مرد از این کشف خود حسابی سرحال امده بود دوباره دختر را دید واقعا زیبا بود نیمه برهنه بود و مرد از پشت پنجره می توانست بوی تن دختر را حس کند کم کم بی پرواتر از قبل سرش را به شیشه چسباند مطمئن بود که دختر متوجه حضورش هست ولی نه نگاهش می کرد نه اعتراضی به حضورش داشت دختر سرش را برگرداند و مرد را نگاه کرد مرد انگار پاهایش خشکیده بود نمی توانست دختر را رها کند بیش از اندازه زیبا بود و زیباتر از صورتش بدن زیبایش بود بیاد اورد که مدتهاست با زنی نبوده و الان این فرصت به او دست داده بود مطمئن بود که دختر به او اجازه خواهد داد که آن شب را با او بگذراند دختر جائی را نگاه می کرد که به در نیمه بازی ختم می شد عجیب بود که مرد در را ندیده بود به سمت در آمد و وارد خانه شد داشت بی احتیاطی می کرد ولی احساس می کرد دختر در خانه تنهاست بوی تن دختر همه جا را پر کرده بود ولی نزدیکتر به دختر که رسید احساس کرد رنگ دختر پریده است شاید هم بخاطر رژجیغ قرمز رنگی بود که دختر کمی ناشیانه به لب زده بود بی آنکه حرفی زده شود دختر به طرف پلکان طبقه بالا به راه افتاد و با نگاهش مرد را به دنبال خود فراخواند هنگام بالا رفتن از پله پاهای دختر بیشتر نمایان شد و مرد مبهوت چنین فرصت پیش آمده ای شد به دنبالش به راه افتاد طبقه بالا تاریک بود و دختر وارد اتاقی شد مرد آرام آرام راه می رفت ولی فضای بالا کاملا با فضای پایین خانه متفاوت بود بوی عجیبی پیچیده بود کمی مکث کرد نمی دانست وارد اتاق بشود یا نه دختر بیش از اندازه ساکت بود و مشتاق و این عجیب بود ولی فرصت فکر کردن نبود حتی اگر خواب هم بود مرد دوست داشت سریعتر در آغوش دختر قرار بگیرد وارد اتاق شد کاملا تاریک بود مکی صبر کرد تا چشمانش به تاریکی عادت کند دختر روی تخت دونفره ای دراز کشیده بود و مرد لبخندی زد صورتش را نیشگون گرفت خواب نبود ولی این بوی وحشتناک اجازه هیجان به او نمی داد اتاق بزرگ بود و تا به تخت برسد بو بیشتر و بیشتر شد به لب تخت که رسید جنازه پیرزنی مرده را عریان روی تخت دید.


یکشنبه 11 آذر 1386

نوع مطلب :عمومی، 

دلم تنگه. تنگ گاز زدن یک سیب سرخ ممنوع گوشم مدام زنگ می زنه"هبوط" من که حوا نیستم که بهشت رو با یک لذت شیرین عوض کنم .

در یخچال رو باز می کنم ومزه گس خرمالو رو به هزار سال زندانی شدن در مادون زمین ترجیح میدم

"زنده باد دوراندیشی"


من یه قاتلم

یکشنبه 11 آذر 1386

نوع مطلب :عمومی، 

من یه قاتلم یه قاتل دوست داشتنی

میخواین براتون تعریف کنم؟البته مهم نیست نظر شما چیه من تصمیم گرفتم بگم و این کارو میکنم و شما هم مجبورین بخونین وگرنه شما رو هم می کشم البته الان می تونین مث آدمهای آروم دست از فضولیتون بردارین و بقیه شو نخونین منم مثل شماها بودم آروم و سربه زیر چند نفر  بودند که حسابی اذیتم میکردن کافی بود حرفشونو گوش نکنم اونوقت شکنجه های وحشتناکشون شروع می شد وبرای همین مثل سگ ازشون می ترسیدم بی انصافها بعدش تنهام میذاشتن و میرفتن پی کار خودشون شاید هم با هم خلوت می کردن و بهم می خندیدن یه روز صدای خنده هاشونو شنیدم و آمپرم زد بالا تصمیم گرفتم خودمو آزاد کنم راهی جز کشتن اربابها نبود سخت بود و ترسناک ولی اونا حق نداشتن اذیتم کنن رفتم سراغ کسی که متخصص این جور قتلها بود و ازش کمک خواستم بهم گفت که باید برم سراغ ضعیف ترینشون . اونها بیشتر وقتها تنها بودند و این شانس بزرگی بود شاید باورتون نشه ولی تو همین ساختمان تیراژه  روی پله برقی گیرش انداختم البته یه جوری که کسی متوجه نشه داشتم خفه اش می کردم دست و پا می زد و من لذت می بردم ولی جون سخت بود و نمرد هفته بعد دوباره گیرش انداختم تو له برقی سرزمین عجایب و اینبار کشتمش باورم نمی شد اون هم باور نمی کرد رفتم پیش راهنمای قاتلم و براش تعریف کردم و باهم حسابی خندیدیم ولی فرصت نکردیم قهوه بخوریم آخه قهوه ممنوعه.

نقشه کشیدیم برای کشتن بقیه شون رفتم سراغ اون یکی البته همیشه اون میومد سراغم و من نمی دونستم کجا هست ولی پیدا کردنش راحت بود کافی بود کاری رو بکنم که اون بدش میومد و افتاد تو تله روی پل عابر درگیر شدیم فکر می کرد زورم بهش نمی رسه ولی با همین دستهای کوچولوم از همون بالا پرتش کردم پایین سریع مرد و من خندیدم نمی دونین چه لذتی داشت با اون یکی تو مترو تسویه حساب کردیم وقتی همه حواسشون به سوار شدن بود سرشو بریدم .

تا الان که دارم براتون تعریف می کنم چندتاشونو کشتم و دارم نقشه می کشم برای بقیه شون نمی دونم چرا پیداشون نیست "ترسهای ترسو" ازشون متنفرم همشونو می کشم و نفس راحت می کشم اونوقت جشن می گیرم و دو لیوان قهوه میخورم

نکنه تو هم جزئ اونهایی هستی که بهم می خندی؟ پس منتظر باش که سراغت میام

پی نوشت۱: دیروز با یکیشون تو آسانسور درگیر شدم وحشتناک بود اگه دوستم همراهم نبود معلوم نبود چی می شد ولی بخیر گذشت یعنی اینکه فعلا صلحنامه امضا کردیم  البته الکی بود من که شاه قاجار نیستم که ننگین نامه امضا کنم همش سیاسی کاری بود میخوام زیرابی برم برام دعا کنید


یه هذیون

جمعه 9 آذر 1386

نوع مطلب :عمومی، 

شنبه:

ساعت 7.30 من هنوز خونه هستم باید شانس بیارم که به موقع بتونم کارت بکشم با عجله پله ها رو پایین میام البته با احتیاط  همسایه ها دیگه از دست صدای کفشهام عاصی شدن هرروز که دارم میرم تصمیم می گیرم از فردا کفش اسپرت یا تخت بپوشم ولی وقتی مشکل قد داری مجبوری به کمتر از سه سانتی متر راضی نشی در حیاط رو که باز می کنم سرمو بیرون میارم تا اگه گربه منتظربیرون در نشسته فراریش بدم که نیستش خوشحال میام بیرون و شروع می کنم به ایت الکرسی خوندن دیگه عادتی شده برام فکر کنم از 15 سالگی روزی نداشتم که نخونده باشمش تق تق راه میفتم مثل فیلمهای ترسناک که صدای کفش میاد و یه زن خوشگل وارد میشه احتمالا هرکسی صدای کفشمو بشنوه چنین حسی بهش دست میده البته اگه این چند تا مردی روکه بی تفاوت از کنارم رد شدند رو استثنا کنم البته قبول دارم که این وقت صبح معمولا ادم متوجه زیباببها نمیشه. میخوام از کنار پارک رد بشم که سرعتمو کم می کنم دو تا سگ عاشق همیشه اینجا می پلکند و از شانس من همیشه باهم میریم سرکار ولی امروز گویا کسی خوش شانس تر از من بوده.  دوباره به سرعت قبلی می رسم و به بزرگراه نزدیک میشم فاصله با ماشینها رو می سنجم و یا علی میگم و رد میشم هنوز به وسط نرسیده که می بینم گربه بدبخت کنار بزرگراه مغزش باز شده حالم داره بهم میخوره سعی می کنم بهش نگاه نکنم امروز شنبه است و باید روز خوبی داشته باشم خوشبختانه ماشین زود می رسه و سوار میشم صدقه میدم و 8.13کارت می کشم خوب بود موفق شدم.

یکشنبه:

ساعت 7.35دیر شده با عجله میام پایین گربه ای وجود نداره باز هم کسی متوجه زیبایی من نیست سگ ماده تنهاست و داره تو اشغالها دنبال غذا میگرده امیدوارم همیشه گرسنه باشه تا کاری به من نداشته باشه از بزرگراه که رد میشم چون حواسم به لایی کشیدن از ماشینهاست کم مونده از روی گربه مرده رد بشم بوی تعفن همه جا رو پرکرده انگار این شهر سوپور نداره 8.15کارت می زنم (لب مرز)

دوشنبه:

7.40 سگ احمق دنبالم راه افتاده خوبه که ماده هست وگرنه می گفتم تنها موجود نری که متوجه من هستش سگ زشت عاشق این پدرسگ هست کمی اینورتر از خیابان رد میشم تا گربه رو نبینم نمی بینمش انگار برش داشتن که می بینم دختری که همراه من داره رد میشه جلوی دهنشو می گیره اوه هنوز اونجاست 8.17 کارت می زنم 2دقیقه دیر کردم

سه شنبه:

7.20 آروم آروم راه میرم مطمئنم که کسی داره منو میپاد پیرمرد املاکی مثل سگ گرسنه داره منو نیگاه می کنه احتمالا داره چیز دیگه ای می بینه که آب دهنش راه افتاده به تندی از کنارش رد میشم خوشبختانه دختر دیگه ای در جهت عکس من راه میره خوشحال میشم چون پیرمرد قطعا تصورت شیرینشو با اون ادامه میده از سگ عاشق خبری نیست گارگرهای شهرداری شمشادهای وسط خیابون رو دارند کوتاه می کنند که انگار متوجه گربه می شن سر کارگر به جوون ترین دستور میده که جنازه رو برداره دستکش می کنه و... نیگاه نمی کنم از کنارش که رد میشم احساس می کنم استفراغ داره از چشمهای پسره میزنه بیرون "بیچاره"  8.15 کارت می زنم به موقع می رسم.

-

دارم از خیابون رد میشم دوتا سگها دارند با هم معاشقه می کنند و گربه ای که شبیه همون گربه مرده بود وسط شمشادها بازی می کنه پیرمرد املاکی گوشه ای نشسته و به من زل زده نگاهش مضطربم می کنه فاصله با ماشین ها رو می سنجم ولی نه انگار اشتباه کردم نمی دونم همش تقصیر پیرسگ هستش که حواسم رو پرت کرد وای خدایا آیت الکرسی نخوندم ولی اول هفته صدقه دادم این ماشین از کجا پیداش...   بین دوتا ماشین می مونم و استخونی برام نمی مونه افتادم کف خیابون مغزم داغون شده دختر همراهم دهنشو می گیره و رد میسه پیرمرد داره اونو نیگاه می کنه صدای گربه رو میشنوم که میگه مگه این شهر سوپور نداره اینو جمع کنه؟ شب شده و من همونجا موندم

پی نوشت:

فرصتی برای معرفی نبود شاید هم لازم نبود این روزها بدجور ویار نوشتن دارم همیشه عجول بوده ام در هر کاری و وقتی می خواستم وبلاگ بنویسم بی مقدمه شروع کردم


خدافظ تا هفته بعد

جمعه 9 آذر 1386

نوع مطلب :عمومی، 

دیگه داره تموم میشه. همین چند آپ آخر دفتر خاطرات! ۱۸/۷/۸۶ . بیشتر از یک هفته دیگه مونده تا از خواب آموزشی بیدار شم و وارد خوابی به بلندی چندین خواب زمستونی پی در پی فرو برم. مثل ماشینی هست که تو صحرا پنچر شده باشه. به هر زحمتی هم که هست باید با همون راه رفت و نایستاد. حس بدیه. طبع آدم اینطور نیست که اجبار رو یاری کنه. ولی اینجا اجبار تبدیل میشه به ذلالتی تمام نشدنی. اینجا آدم احترام از روی ترس رو یاد میگیره. دقیقا خلاف امر امیر که بدترین حالت رو احترام از روی ترس میدونه.

اعتراف می کنم و امیدوارم بدونید اعتراف یعنی چی. اعتراف یعنی نهایت خالی شدن و اطمینان از درست بودن این خالی شدن. اعتراف می کنم خدمت در اینجا یک دروغ بزرگه و اصلا مقدس نیست. خدمت در اینجا یعنی تحمل یک مشت فرمانده لاابالی رابطه ساز. چند تن! درجه دار خالی از هر گونه ذهن حساس. خفگان ذهن های خالی از هر گونه دردی تو این نظام، حتی زیبایی های پاییز رو به سخره گرفته.باز اعتراف میخواید؟؟ خراب شدم رو سر این نظام شما باز هم دنبال اعترافید؟؟؟ دیگه بزرگتر از این چه اعترافی؟

پاییز حتی داره تموم میشه. واسه پادگان لواسون زمستون شروع شده. برف و سوز و آسمون به شدت آبی.

الان دیگه ۳ دنیا دارم. دنیای شما. دنیای مجازی. دنیای پادگان. هیچ دلیلی هم نمی بینم هیچ کسی هیچ موقعی دنیای پادگان رو تجربه کنه. ب جای دنیای پادگان یه دنیای دیگه داشته باشین خوبه براتون.

پی نوشت۱: کلی چیز نوشته بودم برای این ارسال. همشو پاک کردم. که چی بشه.

پی نوشت۲: خوشم نیومد از این ارسال.میخوام پاکش کنم کلا.

پی نوشت۳: زندگی زیباتر از اون چیزیه که بذاره از زشتیاش بگیم. این ارسال زشت بود؟!

پی نوشت۴: خدافظ تا هفته بعد.


بله جناب...

سه شنبه 29 آبان 1386

نوع مطلب :عمومی، 

عکس پسر خواهر زنداداشم...عکاس: خودم :d

وقتی زیبایی های لواسون تبدیل میشه به یه سرمای سخت، فرصتیه برای خشکیدن بغض ها. عصر ساعت ۱۷ . هر لحظه، دیدن آدمای یک شکل و یک لباس اونقدر برات تکرار میشه که از تکرار تنوع میسازی برای خودت، برای دیگران. صدای بخاری پلار کر کنندست اما خیلی امیدوار کننده. در تمام روزهایی که این صدا وجود نداشت کرک می ریختیم به پای منقل. اما این روزها صدا حتی نمی ذاره لحظه ای راحت بخوابی. بی خوابی و آلپاچینو. نور کم. ضد نور. اشکال خیالی.

روزها از پی هم می گذرن و کسی نمی دونه تا کی قراره اینطوری بگذره. خوب گاهی سرعت می گیره و گاهی کند می شه. زمانی که برای سپری کردن اوقاتت، سربازی رو در پیش می گیری شکایتی هم نداری. اما درست همین مواقع شانس میره در خونت. اما دریغ از اینکه خونه نیستی تا درو براش باز کنی. یا حتی اگه داداشت بخواد درو باز کنه تللی از دود سیاه میشه و میره هوا. بعد تو لواسون این دود رو می بینی و به هوای برف ( دود رو ) به جای ابر اشتباه میگیریش.

روزهای اول سربازی تعریفی نداشت. جنگ روانی و اثبات شخصیت غل غل می کرد و خیلی ها تو همین غل غل، آب شدند. روزهای بعد از راه رسیدند. شخصیت های اثبات شده قصه می نالیدن از شکایت های افراد آب شده: "بابا بی خیال اعصابمونو ریختید به هم. اگه دلت واسه مامان جونت تنگ شده برگرد و دیگه نیا. بیا یه سیم خاردار هست شله. از اونجا ردت می کنم." اما خیلی طول نکشید. شبها سر پست دادن ها بود که همه آب میشدن. گریه ها و لرزه های یک ساعتی تخت خوابهای آقایان با شخصیت گواه چیز دیگه ای بود به نام دلتنگی. اصلا مگر زمین ما غیر از دلتنگی چیز دیگری هم دارد؟؟ همین دلتنگی و ترس از مردن ما رو دلتنگ کرده!

وقتی حس می کنی داری خدمت می کنی ( فرق نمی کنه. چه رایحه داشته باشه چه نداشته باشه ) دیگه شکایتی نداری از بابت بی خوابی، دلتنگی، اطاعت. اتفاقا یه چیز خوب هم که داره می تونی تو آسمون دنبال چیزهایی بگردی که تا حالا نتونستی ببینیشون. چیزی مثل سیاره اوراک یا سیاره شازده کوچولو. یا شاید سیاره جدیدی بر گرفته از سلولهای خاکستری مغزت در آینده ای کمی دور.

انگار دیگه عادت کردم. با یک ضربه بشین با یک ضربه پاشو. اگه حتی اسمتو نجوا هم کردند باید با صدای بلندٍ بله جناب بیدار شی از خواب. جواب سلام هم سلام جناب هست. نمی دونم چرا باید برای آدم غیر عامی یی چون فرمانده از لقب جناب استفاده کرد. تف کردن ساندویچ سه روز پیش از تو دهنت فقط برای یک بله جناب، مثل تف کردن تمام شکم سیری های دنیاست. وقتی ذلیل یک ساندویچ کالباس هستی، سوسیس داغ تو بوفه حکم دو ساعت آزادی فکری تو پادگانو داره. حتی ارزش سه ساعت بله جناب گفتن هم داره. شما درک نمی کنید. چون از تخلیه انرژی یک ساعت رژه خبر ندارید!

پی نوشت ها:

پی نوشت ۱ : از اینکه دیر به دیر میام وبلاگتون شرمنده نیستم. چون قبلا هم گفتم سربازی هست و هزار بد قولی. سربازی اصلا بد نمی گذره. شاید دید من و شاید لطف خدا و شاید دلتنگی خونواده نمی ذاره بد بگذره. دلتنگی هام تبدیل به امید به آینده شدند...

پی نوشت ۲ : اصلا به امید آپ کردن دو یار دیگه نباشید. علی و مانیا رو می گم. اونقدر سرشون شلوغه که دیگه قول هایی که دادن هم درز گیر مشکلاتشون شده.

پی نوشت ۳ : رکورددار جیم فنگ شدم. ۱۰ روز مرخصی داشتم و رکورددار این قضیه پیچ کردن بوسیله اعزام به بیمارستان. بقالی سر کوچه اولین مرخصی که اومدم حساب ۴۰۰۰ تومنی رو ۱۵۰۰ حساب کرد و ادعای لطف داشت. اما بعدا دید انگار لطف کردن شامل هر کسی نمیشه و به خاطر رجوع مکرر اینجانب به مغازشون تخفیف ها رو کم کرد و شاید کمی به قیمت ها افزود. ( اینطور حرف زدن حاصل لفظ نظام ارتش می باشد )

پی نوشت ۴ : یه اصلی هست تو سربازخونه که میگه: هر خنده ای رو جدی نگیر. معلوم نیست این همه خندیدن ما حاصل بی خیالی باشه. شاید اصلا از سر جنون باشه.من دومی رو قبول دارم. جنون چیز خوبیه. همیشه شادی به بار میاره. هنوز یک ماه مونده به کلاه کجی. منتظر برفم...

پی نوشت ۵ : الان پاس ۳ جایگزین پاس ۲ شده و نگهبانا عوض شدند. خوش به حال پاس ۱ ایها. من دقیقا ۴۰ دقیقه دیگه باید بیدار بشم ( اگه تو پادگان بودم ) الان ۶ ساعت از وقت خواب من گذشته. اجازه بدید مرخض میشم تا آینده ای نا معلوم. احتمالا ۵ شنبه یا جمعه. اگه نشد جیم فنگ زده و روز شنبه اینجام.

پی نوشت ۶ : هفته بسیج پیشاپیش مبارک! انگار قراره به کارت های بسیج ۳ ماه تخفیف خدمت بدن. الله اعلم. آقا ما هم بسیجی. اونقدر مقاله بلدیم بنویسیم جناب!! جناب: "خفه شو." .... ما: ''بله جناب''


تعداد کل صفحات: (7) 1   2   3   4   5   6   7   

فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

اَبر برچسبها