
وقتی زیبایی های لواسون تبدیل میشه به یه سرمای سخت، فرصتیه برای خشکیدن بغض ها. عصر ساعت ۱۷ . هر لحظه، دیدن آدمای یک شکل و یک لباس اونقدر برات تکرار میشه که از تکرار تنوع میسازی برای خودت، برای دیگران. صدای بخاری پلار کر کنندست اما خیلی امیدوار کننده. در تمام روزهایی که این صدا وجود نداشت کرک می ریختیم به پای منقل. اما این روزها صدا حتی نمی ذاره لحظه ای راحت بخوابی. بی خوابی و آلپاچینو. نور کم. ضد نور. اشکال خیالی.
روزها از پی هم می گذرن و کسی نمی دونه تا کی قراره اینطوری بگذره. خوب گاهی سرعت می گیره و گاهی کند می شه. زمانی که برای سپری کردن اوقاتت، سربازی رو در پیش می گیری شکایتی هم نداری. اما درست همین مواقع شانس میره در خونت. اما دریغ از اینکه خونه نیستی تا درو براش باز کنی. یا حتی اگه داداشت بخواد درو باز کنه تللی از دود سیاه میشه و میره هوا. بعد تو لواسون این دود رو می بینی و به هوای برف ( دود رو ) به جای ابر اشتباه میگیریش.
روزهای اول سربازی تعریفی نداشت. جنگ روانی و اثبات شخصیت غل غل می کرد و خیلی ها تو همین غل غل، آب شدند. روزهای بعد از راه رسیدند. شخصیت های اثبات شده قصه می نالیدن از شکایت های افراد آب شده: "بابا بی خیال اعصابمونو ریختید به هم. اگه دلت واسه مامان جونت تنگ شده برگرد و دیگه نیا. بیا یه سیم خاردار هست شله. از اونجا ردت می کنم." اما خیلی طول نکشید. شبها سر پست دادن ها بود که همه آب میشدن. گریه ها و لرزه های یک ساعتی تخت خوابهای آقایان با شخصیت گواه چیز دیگه ای بود به نام دلتنگی. اصلا مگر زمین ما غیر از دلتنگی چیز دیگری هم دارد؟؟ همین دلتنگی و ترس از مردن ما رو دلتنگ کرده!
وقتی حس می کنی داری خدمت می کنی ( فرق نمی کنه. چه رایحه داشته باشه چه نداشته باشه ) دیگه شکایتی نداری از بابت بی خوابی، دلتنگی، اطاعت. اتفاقا یه چیز خوب هم که داره می تونی تو آسمون دنبال چیزهایی بگردی که تا حالا نتونستی ببینیشون. چیزی مثل سیاره اوراک یا سیاره شازده کوچولو. یا شاید سیاره جدیدی بر گرفته از سلولهای خاکستری مغزت در آینده ای کمی دور.
انگار دیگه عادت کردم. با یک ضربه بشین با یک ضربه پاشو. اگه حتی اسمتو نجوا هم کردند باید با صدای بلندٍ بله جناب بیدار شی از خواب. جواب سلام هم سلام جناب هست. نمی دونم چرا باید برای آدم غیر عامی یی چون فرمانده از لقب جناب استفاده کرد. تف کردن ساندویچ سه روز پیش از تو دهنت فقط برای یک بله جناب، مثل تف کردن تمام شکم سیری های دنیاست. وقتی ذلیل یک ساندویچ کالباس هستی، سوسیس داغ تو بوفه حکم دو ساعت آزادی فکری تو پادگانو داره. حتی ارزش سه ساعت بله جناب گفتن هم داره. شما درک نمی کنید. چون از تخلیه انرژی یک ساعت رژه خبر ندارید!
پی نوشت ها:
پی نوشت ۱ : از اینکه دیر به دیر میام وبلاگتون شرمنده نیستم. چون قبلا هم گفتم سربازی هست و هزار بد قولی. سربازی اصلا بد نمی گذره. شاید دید من و شاید لطف خدا و شاید دلتنگی خونواده نمی ذاره بد بگذره. دلتنگی هام تبدیل به امید به آینده شدند...
پی نوشت ۲ : اصلا به امید آپ کردن دو یار دیگه نباشید. علی و مانیا رو می گم. اونقدر سرشون شلوغه که دیگه قول هایی که دادن هم درز گیر مشکلاتشون شده.
پی نوشت ۳ : رکورددار جیم فنگ شدم. ۱۰ روز مرخصی داشتم و رکورددار این قضیه پیچ کردن بوسیله اعزام به بیمارستان. بقالی سر کوچه اولین مرخصی که اومدم حساب ۴۰۰۰ تومنی رو ۱۵۰۰ حساب کرد و ادعای لطف داشت. اما بعدا دید انگار لطف کردن شامل هر کسی نمیشه و به خاطر رجوع مکرر اینجانب به مغازشون تخفیف ها رو کم کرد و شاید کمی به قیمت ها افزود. ( اینطور حرف زدن حاصل لفظ نظام ارتش می باشد )
پی نوشت ۴ : یه اصلی هست تو سربازخونه که میگه: هر خنده ای رو جدی نگیر. معلوم نیست این همه خندیدن ما حاصل بی خیالی باشه. شاید اصلا از سر جنون باشه.من دومی رو قبول دارم. جنون چیز خوبیه. همیشه شادی به بار میاره. هنوز یک ماه مونده به کلاه کجی. منتظر برفم...
پی نوشت ۵ : الان پاس ۳ جایگزین پاس ۲ شده و نگهبانا عوض شدند. خوش به حال پاس ۱ ایها. من دقیقا ۴۰ دقیقه دیگه باید بیدار بشم ( اگه تو پادگان بودم ) الان ۶ ساعت از وقت خواب من گذشته. اجازه بدید مرخض میشم تا آینده ای نا معلوم. احتمالا ۵ شنبه یا جمعه. اگه نشد جیم فنگ زده و روز شنبه اینجام.
پی نوشت ۶ : هفته بسیج پیشاپیش مبارک! انگار قراره به کارت های بسیج ۳ ماه تخفیف خدمت بدن. الله اعلم. آقا ما هم بسیجی. اونقدر مقاله بلدیم بنویسیم جناب!! جناب: "خفه شو." .... ما: ''بله جناب''