تبلیغات
مرد اصیل زاده
مرد اصیل زاده

دولت خون

شنبه 23 خرداد 1388

آیت ا... موسوی خوئینی ها 

شاه هم می گفت مردم صلاح خود را نمی دانند و من باید برای آنها تصمیم بگیرم

دبیر مجمع روحانیون مبارز به این گفته میر حسین موسوی اشاره كرد كه "اصلاح طلبی هستم که به اصول مراجعه می کنم" ،گفت:«معنایش این حرف این است که به اصل حاکمیت مردم پایبند است. مهندس موسوی اعلام کرده است که با نظارت استصوابی مخالف است. چون این نظارت، رای ملت را نادیده می گیرد. اساسا انقلاب برای این انجام شد که نظر مردم لحاظ شود. اگر قرار بود دیگران برای مردم تعیین تکلیف کنند و نظر مردم کنار گذاشته شود نیازی به انقلاب نبود. مگر مردم با شاه چه مشکلی داشتند؟ آیا مشکل فقط این بود که اعلی‌حضرت نماز نمی خواند؟ مشکل اصلی این بود که شاه هم مردم را صاحب رای نمی دانست. او هم می گفت مردم صلاح خود را نمی دانند و من باید برای آنها تصمیم بگیرم.»

وی ادامه داد:«شاه در مصاحبه ای گفته بود چون من پدر مردم ایران هستم تا زمانی که مردم به رشد سیاسی و فکری دست پیدا نکردند که صلاح خود را تشخیص دهند من به جای آن ها تصمیم می گیرم. در حالی که اگر قرار است اینگونه رفتار شود مردم هیچ گاه به رشد نمی رسند. به همین خاطر تصمیم گرفتند نظامی مردمی برپا کنند. حالا اگر قرار باشد میزان رای ملت نباشد، اصلا نیاز به آن همه رنج ها و مرارت ها و شهید دادن ها و انقلاب نبود.»

 

امروز روز خون بود. دولتی که روز اولش با خون آغاز بشه معلوم نیست آخرش به کجا می رسه. کاش برخی افراد منافع ولایت فقیه و امامشون اما خمینی (ره) رو بر منافع خودشون ترجیح نمی دادند. خدا بخیر کنه


اسناد رو میشوند

پنجشنبه 21 خرداد 1388

تو این مدت اونقدر اسناد و مدارک علیه دولت دیدم که از تایید صلاحیت دکتر احمدی نژاد تعجب می کنم. در عکس زیر می بینید که مسئولین به اصطلاح خدمت گذار ما با خانواده خود سفر کاری را سر می کنند. اگه اینطور بود ماموریت من هم توانایی اداره یک سازمان را دارم:


ستاره سبز

چهارشنبه 20 خرداد 1388

مهندس موسوی

با چه نجابتی سخن می گفت زمانی که از هتاکی ابو موسی ها، عرق شرم بر پیشانی ایران موج می زد. الان همه جای ایران این شعار است:

ادب مرد به ز دولت اوست

سید عزیز. به شما قول می دهم  که اگر تمام مردم این کره خاکی شما را محکوم کنند، تک ستاره سبز آُسمان باقی بمانم.

اللهم صلی علی محمد و آل محمد


همین یه امروزم

شنبه 19 اردیبهشت 1388

Royalman.myblog.ir

1. این سفر و دوری بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم طول کشید. خسته تر و نا امیدتر از گذشته ای که پیش اومد. تنها راه برگشتنم آتش زدن خودم بود. اما کدام بنی بشری برای رهایی خود را آتش می زند. کسایی هم که خودشونو آتیش می زنن در عمق وجود خود می دونن رهایی یی بوالهوس است. مثل همه تصمیم هایی که روز ها می گیریم و فردا ها و شب ها با فکر روزانه مون، پشیمون می شیم.

2. آدما خیلی سادن. نون سادگیشونو می خورن. تنها نون در آر این سادگی، باورهای من و امثال منن. خیلی پیش اومده از سادگی آدما به خودم خندیدم. تجسم یه چیز خیلی وحشی وقتی خیلی سادست، خنده داره. مثل امروز تو خیابون که کلی خندیدم و مردمی که سرشونو تکون می دادن و عاصی بودن از این همه جلب توجه من. ما ساده ایم.

3. بد شانسی بده. مثل همین یه امروز من که اینهمه اتفاق توش افتاده. اول صبح که دم مترو قرار داری تا کسیو ببینی و خستگی این یه ماه با فکر اون کمی آروم بگیره میان و ماشینتو با جرثقیل می برن. سینما می ری فیلم سوپر استار ببینی و اونقد تو ذوقت می خوره که تف می اندازی تو بلیط و می ندازیش دور. تازه نوبت کافی شاپه و سوالای زیاد. عزیزم بلیطتو نگه داریااا واسه بعدا! چشم حتما........  دیگه بلیطی در کار نیست


ناگهان

شنبه 15 فروردین 1388

چقدر زود

حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از انکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
‏ ‏ چقدر زود
‏ ‏ دیر می شود


منو داداشم

چهارشنبه 7 اسفند 1387

مهدی



سلام داداشی. داشتم فکر می کردم به چند سال پیش. به 15 سال پیش. شهرهای قدیمی با خونه ها و کوچه هاشون، با مردم بی آزار لج در آر، به چیزای ساده ای که اشکمونو در می آورد. یه زمانی خیلی نازک نارنجی بودیم. الانشم هستیم. با این تفاوت که تا یکی از عزیزامونو از دست ندیم حتی برای مدت خیلی کوتاه، خم به ابرو نمیاریم. بچه که بودیم ( تو که نه، من. آخه تو 6 سال از من بزرگتری ) ماشینی که بزرگترا بهش می گفتن 3 چرخه آرزومون بود، و الان هواپیمایی داریم که مردم بهش میگن ماشین.

 

الان که دارم می نویسم حس می کنم 2 متر آنطرف تر خوابیده ای که بلند می شی و میگی " وحید صدا نمی ذاره بخوام" هر چی تلاش می کنم به خودم بقبولونم می تونم فردا بنویسم باز نمیشه. ادامه میدم و صدای نفسات که می فهمم دوباره خوابیدی آرومم می کنه. وقتی پیشتم همیشه احساس خوبی دارم. من به تو ایمان دارم. بیشتر از هر کس دیگه ای. همیشه تو افکارم دنبال کسی بودم که سمبل مردم دنیا باشه برای بنای صلح و مهربانی. و همیشه تو اولین نماد بودی و غیر از تو همه چیز به دیگری ختم میشدند که باز تو بودی.

 

روزها و شب ها وقتی دورم از همه و فکر می کنم که چقدر سنگ شده ام صدای تو را می شنوم و به خانه بر می گردم:

     همه دور هم جمع شده ایم. مادر بهانه می گیرد از خجالتی بودنت و تو که " ای وای نمی خوانم، حسش نیست" و هادی شروع می کند با آن وجود بی نظیر خدا گونه اش به خواندن و ما همه اعتراض و خودت که راضی می شوی و می خوانی:

گلپونه های وحشیه دشت امیدم

وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد...

خانوم باجی که الهی فدایش شوم چای را می آورد و با این بهانه بغضش را پنهان می کند و مادر که اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر شد مثل همیشه جای خالی پدر بهانه می شود... و من که همین حالا گریه میکنم.

 

خودت می دانی که چقدر عزیزی. بی مقدمه بهترینی. برای من شروع خدایی و اول و آخر رفاقت. چاکر داش میتی ( مَهدی )

دیر نوشت: مهرماه برای تولدت نبودم. اصلا برای تولد خودم هم نبودم. گفتم نوشته ای بذارم یادگاری. که هر وقت عنوانش رو دیدم یاد این روزا و دوریتون بیفتم و البته اون روز کنار همیم و به پایان این دوری می خندیم و باز چایی می خوریم کنار هم.


بوی سیگار

چهارشنبه 18 دی 1387

بوی سیگار

محو می شود. افکار اتاق در ذهنم می پیچد و تو. آرام می آیی. بی صدا و نفس. بدنی سرد و لخت. لبهایی لرزان و خندان از دردی بی جواب. انگار سالهاست که در آبی سرد و یخ ناک خوابیده ای. دستانم باز می شوند تا در آغوش بگیرمت که:  ای وای... سردم. با بوسه هایی لرزان نیامده می روی. اتاقی دگر و من انگار ساعتها پشت در خیره می مانم تا بیایی. در را باز کنی و ببینمت. پیاپی لبهایت تکان می خورند و من هیچ صدایی نمی شنوم. میان جمعی دلگیر نشسته ام که معنی نگاهت را می فهمند. می خواهم گریه کنم. داد بزنم از درد. صدا در گلو مانده. اتاق را عوض می کنم و دراز می کشم. تاریک است و گرم. خوابم می آید. خسته ام از بی خوابی های همیشگی. گریه می کنم. بی صدا و بریده بریده. من گریه کردم. بوی سیگارت هنوز در این اتاق مانده است. من دیوانه وار دوستش دارم. به هوای بوی سیگارت همه جای دنیا بوی تورا می دهند. من از هر رهگذری که بی صبرانه کام می گیرند از ته ته ته سیگار کوچکشان، سراغ تو را می گیرم. تو، همه جای زمان هستی و من احساست می کنم. وای از آن روز که نباشی...من قدرت تصورم را از دست می دهم. می سپارمش به مکانی دیگر تا نبودنت به تصویر کشیده نشود.


فکر؟!

دوشنبه 4 آذر 1387

http://www.royalman.mihanblog.com 

بالاخره هم انسان نمی‌فهمد تكلیفش چیست: آیا باید فكر كند یا فكر نكند؟ تا وقتی مدرسه می‌روی به‌ات تلقین می‌كنند كه « پسرم، یاد بگیر كه فكر كنی. اگر فكر كردن را یاد نگیری زندگی به‌ات حرام خواهد شد! » اما بعد از آن كه مدرسه را تمام كردی وارد ارتش می‌شوی و آنجا سرت داد می‌زنند كه « حق نداری فكر كنی! این‌جا جای فكر كردن نیست! » بعد كه می‌روی و زن می‌گیری عیالت غر می‌زند كه « وظیفه من رسیدگی به كارهای خانه است، وظیفه تو فكر كردن! » اما این بار نوبت دولت است كه از فكر كردن تو اظهار عدم رضایت و ناخشنودی كند و ترا به همین جرم فكر كردن دو سالی پشت میله‌های زندان بیندازد.

برانیسلاو نوشیج


خارج از سرویس

دوشنبه 6 آبان 1387

خارج از سرویس ( تعطیل )

این روزگار که هر زمان معین آن اصطلاحا، این روزها نامیده میشود، بیشتر از هر زمان معین دیگری در جستجوییم. گویی حقیقت اتومبیلی است که هر روز رهسپار جاده ای جدید میشود. با این وجود سواری ما در نهایت به الاغی می ماند که یک پایش لنگ است و اصلا صاحب آن الاغ ما نیستیم. وای از این درد. درد صاحب داشتن.

مدتی پیش فکر می کردم اگر حقیقت این است که انسان به هر حال باید مخلوق یک شیء یا هر چیز دیگری که می نامیش می بود، سخاوتمندانه نیست آن شیء کسی باشد مانند ابلیس. البته میدانم که می دانی و می دانند که نه هر ابلیسی. ابلیس من را هرگز هیچ موجودی نمی تواند ببیند. یا به لیاقت داشتن چنین ابلیسی نرسیده و یا حسد می ورزد و خوب باز هم معلوم نیست حسد خوب است یا بد و آیا ابلیسم دوستش دارد یا نه!!!

علامت تعجب. وقتی این علامت در این روزها و زمانهای معین و غیر معین تاثیر گذارترین علامت است چرا از آن به عنوان دستپخت بشری برای سرپوش گذاشتن و مهر بی خیال زدن بر شکستهای ادبی استفاده نکنیم؟ جالب است. دوستی دارم که به خیالش تا زمانی که علامت تعجب و نشان گردی برگرفته از یک دهان باز در لابلای جامعه پیدا میشود، می توان امیدوار بود به خلق یک شاهکار ادبی. تصور من از شاهکار ادبی دیگر نه خلق یک قطب نویسندگی دیگر که خلق دستگاه مخلوط کنیست از هزاران نویسنده و یا چند نویسنده ی بزرگ که ساختاری از هزاران نویسنده برجسته مرده* است.

اصلا هدفم از نوشتن این نبود و نمی دانم در گاه و بیگاه یک مفلوج الذهن چه ها نمی گذرد که توصیف یک رابطه ی عاشقانه را به یک نوشته ی انتقادی بدل می کند. مگر اینکه معشوقه ی من دارای قوه ی ژوواستیک من بوده باشد که از دل چنین مزخرفاتی توضیح یک شب آرام دو نفره را بیرون بکشد. راستش با این اوصاف خود خودم که همینجایم و می بینید چیزی نفهمیدم. بگذارید به حساب دو شب بی خوابی و حالایم که افتاده در گوشه ای از این اتاق که هی سوت می زند تا خوابش بگیرد.

 

*نویسندگانی جوانمرگ شده یا آنهایی که استعدادشان بالا کشیده شده و در لابلای نوشته های بزرگان می بینیمشان.


بوی کافور

پنجشنبه 7 شهریور 1387

نوع مطلب :عمومی، 

http://www.royalman.mihanblog.com

- خوشبختی هیچ عنصر جدیدی ندارد. حسی هست چون فصل پاییز. تکرار عادت، زودگذر.

در این بین حتی صدای همهمه کوچ درختان بی تاثیر از معانی و فقط به دلیل عادت، بوی خوشی نمی دهد. عادت، شده همهء گمانه زنی ها. حس لعنت فرستادن، غریزه ات را می غلتاند به هر سو. اما غژغژ پیچ های زمان ، گذارت را به آزاری تمام نشدنی مبدل می کند که حتی قدرت فریاد، دم خور سکوت می شود.

 گذاری که به واسطه واژگان من درآوردی پایگاهی به نام جسارت شکل گرفته اند. تنها اصلی که همه می شناسندش و به دو گروه حیوان و انسان هیچ شکل جدیدی قائل نیست.

- چندیست که بویی شبیه آنچه در خواب می بینم سراغم را می گیرد. بیشک دیوانه شده ام. خواب که بو ندارد. اما این بوی کافور عذابم می دهد. از هر سو و هر مغازه ای همچون فواره ی رام نشدنی حیاط کودکی ام، بیرون می زند. به اندازه تمام عمر یک انسان رو به موت، آدم دیده ام. از هر طرف که نفس می کشی باز هم انگار رهایی نداری.

- به هر نشانه ای که نگاه می کنم، یا به هر انسانی که صدایش می کنم بوی کافور با شدت بیشتری درونم می پیچد.

- چند ثانیه ای هست وقتی سراغ از خودم می گیرم، بوی کافور بالا می زند. قطعا خوابیست. یا کابوسی که تمام خواهد شد.

- در نا خود آگاهم بوی کافور می پیچد. بر می گردم و می گردم. چیزی نیست. عنصر خیال اگر عنصر باشد برای این قسمت مطلوب است.



فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

اَبر برچسبها