معلوم نیست قهریم یا آشتی. چیزی که معلومه ناراحتیم و حق به جانب .من از اینکه حرفمو قبول نکرده و اون از اینکه تو ذوقش زدم. یه آموزشگاه از نوع دخترونه بهش پیشنهاد کار داده و من بهش گفتم احتیاجی به اون کار نداریم . تو سکوت شام خوردیم بدون اینکه به هم نگاه کنیم و من قیافه رنجور و متفکر به خودم گرفته بودم تا اگه یه وقت زیر چشمی نیگام کرد متوجه اندوهم بشه. بی تاب به کرسی نشستن حرفم بودم و اون با قاطعیت گفته بود نه و من با غرور تمام گریه ام گرفته بود عادت به نه شنیدن ندارم .موقع شستن ظرفها فرصت کردم کمی اشک بریزم ولی آرومتر که نشدم هیچ یه فلفل دلمه ای گنده زردرنگ انگار چپید تو گلوم و نفس کشیدنمو سخت کرد. میلاد از اون مردهایی هست که مطمئنم خیلی از دخترها ازش خوششون میاد قیافه مردونه جذابی داره و اندام متناسب و تقریبا"جدی تو جمع و پرانرژی و دوست داشتنی موقع تنهاییمون. تا این روز از عمرم حسادت رو تجربه نکرده بودم و الان رفتار سردش به این حس دامن میزد .قبول دارم که کمی برخوردم خوب نبود ولی من دوست ندارم دخترها جمع بشن دور هم و در مورد لباسش . عطرش .مدل موهاش یا همه اون چیزایی که با وسواس انتخاب میکنه حرف بزنن البته اینها رو که بهش نگفتم ولی خب صدالبته که خودش دلیل مخالفتمو میدونه.
اون هم درگیر بود اونقدر که سرنماز اشتباه کرد نماز مغرب رو داشت 4رکعت میخوند که قبل از رکوع یادش افتاد من خنده ام گرفت ولی اون عصبانی شده بود نمی دونم از من یا حواس پرتی خودش یا 3رکعت دوباره ای که باید میخوند.
می خواست بخوابه و خب خواب همیشه فرار خوبیه برا حرف نزدن ولی من میخواستم نتیجه گیری کنیم که نمیره تا راحت بخوابیم ولی بدون اینکه حتی سرفه ای کنه تا منو متوجه رفتنش کنه تنهایی رفت تو اتاق.
نمی خواستم شب اونطوری تموم بشه اونوقت فردا صبح با ناراحتی بیدار میشدیم و من نمی دونستم باید بهش سلام بدم یا نه. دلم سیگار میخواست ولی بخاطرتو ترک بودن میلاد نمی شد این لذت چشیده بشه.
کمی صبر کردم و رفتم تو اتاق. انگار خواب بود آروم خزیدم پیشش . تا جایی که میتونستم به اون همکارش که معرفیش کرده بود تو دلم فحش دادم . بازم گریه ام گرفته بود کاش می گفت نمیخواد بره و من آروم میشدم . وقتی عروسی کردیم بهش گفتم که دعواهامونو روز بکنیم و شب حتی اگه شده الکی آشتی بکنیم و اون لبخند زده بود و گفته بود هرچی خانوم کوچولو بگه ولی الان پشتشو کرده بود به من و خوابیده بود اگه واقعا"اشتباهی بکنم معلوم نیست چیکار میکنه . آروم نفس می کشه آها بیداره داره فکر میکنه فکر با عصبانیت . بدنش منقبضه . طاقباز میخوابه
آروم گفت خوابی؟ گفتم نه هنوز . فکر کردم خوابی
دست کرد تو موهاش و متفکرانه گفت میخواستم بخوابم ولی یاد قولم افتادم.
بلند شد نشست و چراغ خوابو روشن کرد یه بسته سیگار برا روز مبادا میذاشت تو کشوی پاتختی و چنان حریصانه داشتم سیگارو نیگاه میکردم که تعارفم کرد و من بی معطلی پذیرفتم البته سعی کردم خیلی با ولع پک نزنم تا تذکر آخر شبو نشنوم که پوستو خراب میکنه .دندونها رو داغون میکنه....
کمی نیگام کرد و بعد پرسید:
-به من اعتماد نداری؟
-دارم ولی چه ربطی داره؟
-حاشا نکن من که میدونم برا چی مخالفی ولی جالبه برا من که تو مشکلاتمونو یادت رفته تو میدونی با این حقوق نمیشه سر کرد اگه برم اینجا کم کم به هم معرفیم میکنن و اونوقت شاگرد خصوصی و نرخ بالاو...
-خب برو آموزشگاه پسرونه
-هروقت پیشنهاد شد چشم
-فعلا که احتیاجی نداریم
عصبانی شد رگ وسط پیشونیش بی تاب شده بود و بلند شد .کمی قدم زد و بعد شروع شد:
-مگه من خوشم میاد بری سر کار ولی مجبوریم اگه کارم بهتر شه تو مجبور نیستی بری.
-آها بشینم خونه منتظر شم بیای مزه پرونی های دخترا رو برام تعریف کنی. کار من چه ربطی به این موضوع داره؟تو که تا حالا مشکلی نداشتی؟
-داشتم ولی نمیگفتم بارها خواستم بگم از اینکه مشتریای مرد پولدار داری متنفرم از اینکه وقتی بهت زنگ میزنم داری بهشون لبخند میزنی و توضیحات مودبانه میدی متنفرم ...
- تو خوب میدونی که بانک ما خصوصیه و کافیه یکی از همینا بره شکایت کنه... اونها منظور منو از لبخند می فهمن
-لابد من نمی فهمم دختر خانوم . اصلا تا حالا شده به این روانکاوت گیر بدم اینکه چرا پیش یه زن نمیری؟
-عجبا . تو میدونی که من میرم پیشش تا زندگیمون قشنگ تر بشه میرم پیش اون چون هم منو خوب میشناسه و هم تورو
نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: من نگفتم تو با قصد خاصی میری پیشش ولی تو نمی تونی منکر این بشی که از اون آدم انرژی میگیری انرژی برا شاد بودن برا خوش بودن برا هر چیز کوفتی دیگه و من دوست دارم این من باشم که به تو انرژی میدم نه اون مرد .
سکوت کردیم . نمی تونستم حرف بزنم باورم نمیشد این حرفها رو زده باشه قرار بود درمورد نرفتن اون حرف بزنیم و لی ...
عجیب بود که نفهمیده بودم با کارم مشکل داره با مشاورم مشکل داره . پس اون قبل از من حسودی کرده بود.
دراز کشید و محکم چشاشو بست من هنوز نشسته بودم و داشتم نیگاش میکردم و فکر میکردم به ادعاهای دوران تجردم . دلم نمی خواست جریان اینطوری تموم بشه .فردا شنبه بود و من میخواستم یه هفته خوب شروع بشه. دراز کشیدم و سرمو چسبوندم به سینه اش و آروم گفتم اگه من نرم پیش مشاورم قول میدی نری سر این کار؟ یه لبخند کنار لبش جا باز کرد چشاشو باز کرد و نیگام کرد و شروع کرد به خندیدن مات نیگاش میکردم نمی دونستم چرا می خنده ولی خنده هاش به قهقهه تبدیل شده بود و منم خنده ام گرفته بود .با نگرانی گفتم چرا می خندی؟ دیوونه شدی؟
سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیره دست کرد تو موهامو و با خنده فروخورده گفت کی میخوای بزرگ شی خانوم کوچولو؟ و بغلم کرد و به خندیدن ادامه داد. نفهمیدم منظورش این بود که نمیره سرکار یا میره یا... مهم این بود که آشتی کرده بودیم و قرار بود یه هفته خوب شروع بشه.
نوشته شده توسط یاغیش در سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 و ساعت 10:05 ق.ظ