تبلیغات
گاو بی خواب

امروز:

یک شب که هزار شب است


دیشب داشتم میرفتم، زدم بیرون از ماشین و خوردم به دیوار. بردنم بیمارستان. نور ماشین پاشید رو دیوار و زدم به من. نمی دونم من زدم به ماشین یا ماشین خورد به یکی. رفتم نخوابم که دیدم خواب نمی بینم و ترسیدم که خواب دیده باشم،پس از خواب پریدم. از اونجایی که کارمندم و نمی رم سر کار رفتم حقوقمو نگیرم که بهم عیدی دادند، رفتم بانک سبزی بخرم دیدم همه چی رنگش عوض شد و یکهو فرود اومدیم تو مهرآباد و با ماشین دور دور می کردیم که یادم افتاد چیزایی که باید نبایدش مهم نبود از همون کسی که از بدو نبودش. خلاصه دیدم یک درخت به دورم میرقصه،شمع شدم یا پروانه شد دور من، چرخید و چرخید شهرها از پی هم از جلو چشمام، خبری نیست ازشون. چشم به هم زدم . میخواستم سیگار بخرم اما رفتم از تهران یکهو کویر را ندیدم و از جلو چشمانم ماسه ها دور شد. سر چی بود؟ یادم نیست. رفته بودم سیگار نخرم که پیپر هم گرون بود یا پول دادم کوکا گرفتم...یادم نیست...یادم رفت. هر چه نبود، باز هم باد برد هر چه نبود را باد برددددددد...برد...برد...برد...باختم. هان، اهان، یادم افتاد، باختم...باختم، باخته ام هر آنچه نبود، بی هیچ اضافات و استنشاقات و استنباطات و استنتاجات. من بُردم، اضافاتم را باختم و بُردم..گور بابای همه چی الّا بُرد شیرینم..


نوشته شده در : دوشنبه 15 اسفند 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

دو کهکشان همسو

بیا بغل کنیم داشته هامان را، تو و من،

به سان دو کهکشان همسو در امتداد ستایش،

که بیخیال اند به سطور تنگ ِ نکوهش.

تنها سپری نیلگون در التهاب مسیر ِ لذت،

که روایت گر یک مفهوم ِ شرم گریز

در پس ِ پنهان ِ دو چین ابروست را، برگیریم.


نوشته شده در : جمعه 12 اسفند 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

بانو


این که هر که از راه برسد اسم بانو بگذارد روی خودش که نمی شود بانو!
بانو نه تنها یک لفظ، که وظیفه ی من بود در قبال ارزشی ترین داشته ام.
حالا چه باشد چه نباشد،
بانوی من همان القای تماماً احترام من به اوست، ودیعه در دستان کوچک اوست، تمام!

تولدت مبارک بانو



نوشته شده در : جمعه 12 اسفند 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

ببار بر من

کسی چه می داند در پستوی خیالم چه می گذرد؟
کسی از تو و من چه می داند؟ من و تو از هم چه می دانیم ؟
داستان ها را ما داستان کردیم و ما زندگیش کردیم،
فتح قله های خاطرات خاص را،
 زندگی شیرین و هم آغوشی های منحصر به ما را،
 و هر آنچه در محال ِ نگاه اول حبس بود را،
 حس مالکیت دوست داشتنی را،
 و داشتن دوست داشتنی ها را . . .
در برهوت این همه بی تو و حسرت وقت های از دست رفته، ببار بر من ، ببار بر من خشک اِی همیشه بارانی


نوشته شده در : یکشنبه 23 بهمن 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

فرار

خسته ام دیگر از متن ثابت این روزها که کماکان با ضربات معکوسش می کوبد پس کله ام،
 
خسته ام از این همه نمی دانمان های ناکجا آبادِ نا کِسُ کِش دار و نیش دار،
 
خسته از زهرماری تلاطم ِ درون ِ پر از تشویش و ظاهر سازی های کماکان،
 
که دارودسته اش از لابلای شیاف گاهِ ذهنم بیرون می زند و زجه ه ه زجه ه ه ه، تمامی ندارند دیگر...



نوشته شده در : شنبه 10 دی 1390  توسط : آروغ نداریم.    آروغ() .

فلش بک

همیشه ك*ون برای رفتن داشتم،
امـّا ك*ون برگشتن...
ك*ون برگشتن خیسه
گریه داره،
همه جارو خیس می كنه و می گه:
آبت كم بود؟ دونت كم بود که رفتی؟!


نوشته شده در : شنبه 10 دی 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

پا در خنکای یک حادثه

اصلاً می دانی،
همه،
این روزها زیادی روشن اند،
همه چیز را زود لو می دهند،
دلم کمی تاریکی می خواهد و ارتفاع،
که همه خواب باشند،
و ما بیدار،



نوشته شده در : چهارشنبه 7 دی 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

summon spirit

حالا اگر سر انگشتی هم حساب كرده باشیم،
چند وقت است كه خیابان‌ های تهران آن بوسه‌ ها را ندیده‌اند؟


نوشته شده در : چهارشنبه 7 دی 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

آدم های "دوست داشتن" شمار

نوشته‌هایی وجود دارند،
این را به خوبی می‌دانم،
اما در قسمت زیرین هر نوشته آدمكی هست،
با فشار دادن ِ این آدمك، او خندان می‌شود،
برای فشار دادن این آدمك باید دكمه‌ای را روی ماوس فشار داد،
اگر هزار نفر یك نوشته را هزار مرتبه دوست داشته باشند،
یعنی هزار كلیك، كه به ازای هر كلیك "یك" دوست داشتن شكل گرفته است،

در زندگی كسانی را دوست داریم بدون كلیك، بدون لبخند، شاید هم بدون دانستن این كه او را دوست داریم،
اما این را به خوبی می دانم كه بعضی ها حتی یك "دوست داشتن" هم بالای سرشان ندارند، صبح‌ها بیدار می‌شوند و قبل از هر چیز بالا سرشان را نگاه می‌كنند كه شاید كسی دكمه‌ای را خندانیده باشد،
فایده‌ای ندارد،
این است كه سیگاری روشن می كنند و جلوی پنجره می‌ایستند تا "دوست داشتن" های دیگران را بشمارند،
 
این آدم‌های "دوست داشتن" شمار، نمی‌دانند كه تمام دوست داشتن‌ها را خودشان شكل می‌دهند و فشار می دهند!

 


نوشته شده در : یکشنبه 4 دی 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

شاخک هایم

پسرک بغل می خواست،
اما بازوهایش برّنده بود
و شاخکش کشنده...
ماده سوسک های باکره،
خوب می دانند "تجاوز" چیست.


نوشته شده در : یکشنبه 4 دی 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

هیچ گه خاصی نیستیم

می خوام یه چیزی بگم و گورمو گم کنم. ببینین، هیچ کدوم از ما گه خاصی نیستیم، با شمام، تو، اونجا گوشه کافه نشستی سیگار می کشی فکر کردی آلبر کامویی، می خوام بهت بگم گه خاصی نیستی. فکر کردی اومدی پراگ، کافکا شدی؟؟
همین مرده، که نشسته کنارت، زل زده به شلوار دختر ِ بدبخت همون حسیو داره که تو داری، چشاش مثل رفیق "زد" تو پالپ فیکشن شده، به چشات نگاه کن، تو هم همون شکلی شدی.

ببین، می خوام بهت بگم، فکر نکن خیلی خاصی، می دونم، بهترین کافه ها رفتی، سیگار کشیدی توشون، رو زیباترین پل دنیا راه رفتی، ولی دیوث، همین فردا صبح باید بیدار شی، دهنت بو گند می ده و هیچی برا صبحونه نداری. حتی اگه با تمام قوا هم تو توالت بشاشی، تمام گه ها می رن قاطی گه های بلوندی ها و استریپرا می شن. تو، تو، همینی که شبا وقتی کم میاره کاپشنشو تنش می کنه میره تو بالکن چایی شیرین می خوره و موزیک گوش می ده، چی فکر کردی؟ فکر می کنی خیلی خاصی؟ خیلی کون پاره کردی؟

دیوثا، شما کی می خواین خفه شید؟ فکر کردین چون کرت کوبین و آرکایو و پینک فلوید گوش می دین تمام دنیا داره براتون دست می زنه؟

خفه شید همتون

 


نوشته شده در : پنجشنبه 1 دی 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

من هیچ وقت نمی میرم

رو من خاک بریزین بیشرفاااا،
اما اگه بیدار شدم با خودتون،
من هیچ وقت نمی میرم...


نوشته شده در : پنجشنبه 1 دی 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

من هنوز زنده ام

دیشب مُردم،
کسی عین خیالش نبود،
صبح پا شدم،
صبونه خوردم،
رفتم سر کار...



نوشته شده در : دوشنبه 28 آذر 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

نفیر شبانگاهی

بگذار بخوابم . . .

در این وادی پرالتهاب،

جز زجّه ی آن بدبوی عاشق صفت،

و دو  سه مورد متملّقِ نازا،

که به زور خود را از آن باورت ساخته اند،

 چیزی نصیبمان نمیشود.

انصاف چیز عجیبیست.

تا میل به آن را تجربه نکرده باشی،

قسمتی از حقیقت را از دست داده ای . . .

  
 


نوشته شده در : شنبه 26 آذر 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

مسیر ِ سبز

همه باید آدرس ِآن مسیر ِلاستیكی ِسبز ِ روی ساعدشان را برای روز مبادا بلد باشند،
انسان است دیگر،
ناگاه تعفنش بالا می‌زند...


نوشته شده در : شنبه 26 آذر 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

اصطکاک قانونی

من هیچ وقت وارد جزئیات نشده‌ام،
اما آیا می‌توان از نم ِ عرق ِ مرد ِ اعدامی لابه‌لای الیاف ِ طناب ِ دار گذشت؟
یا می‌توان گفت اصطكاك قانونی است كه پایه‌های چارپایه را سست‌ناك، منتظرضرب چكمه‌های سرباز گذاشته است؟
زندگی را معنا كنید،
شیارهای كف چكمه‌های سرباز، یا نگاه ِ مرد به زیر ِ چشم‌بند ِ سیاه؟
نه، هیچ‌كدام،
تنها معنا شده‌ایم!

معنا شدگی این روزهای ما به دست کسانیست، که خود هرگز آن را نمی دانند.


نوشته شده در : شنبه 26 آذر 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

مو، جوش، بلوغ

دائم دم گوشهایمان خواندند "مرد گریه نمی‌كند"
اولین بار كه اشكم را دیدم،
با خودم فكر كردم؛
لابد این هم از نشانه‌های سن ِ بلوغ است...


نوشته شده در : چهارشنبه 23 آذر 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

قتل

زیر ِجداره ی  آب چکان ِ کاسه توالت
سوسکی آرام خوابیده،
شاخک هایش از بالا پیداست،
مرد، شیر ِ قرمزرنگ را تا آخر باز می کند،
آب جوش،
قتل،
بخار ِ آب،
جسد سوخته میان فاضلاب!
ما؟؟؟
ما هم شاخک داریم،
از آن بالا پیداست،
در هم می لولیم،
مشکل آنجاست که خداوندمان از دستمال کاغذی استفاده می کند...


نوشته شده در : چهارشنبه 23 آذر 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

دریل


کاش یه دریل داشتم،
از این دریل گنده ها که بهش می گن درل،
بعد میذاشتم کف زمین،
روشن می کردم،
تر تر ترررر تر...... تـ  ررررر
همینجور می رفتم پایین،
پایین،
حتی شده به قیمت به گا رفتن تو آب مذاب نارنجی،
اینجوری شاید بتونم گورمو پیدا کنم،
منو دفن نکنید،
من هیچ وقت نمی میرم...


نوشته شده در : چهارشنبه 23 آذر 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

آهااااای مردم، مُردم.

آهای آدما،
یكی داره اونجا جون می‌ده،
اگه گفت كمك، كمك!
بریزین سرش بزنینش،
طوری كه نفهمه از كجا خورده،
یا از کی.
 



ادامه مطلب

نوشته شده در : شنبه 19 آذر 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

روسپی های خیابانی ، دماسنج

1) خیلی خودتون رو ن*گ*ا*یید، نکنید
هیچ کدوم از این ج*ند*ه های خیابونی نوشته های وبلاگتون رو نمی خونن.
---------------------
2) دیوث
به اش می گم تنها چیزی که دارم همین اتاق گرمه،
مثلاً دارم یه موضوع عاشقانه مطرح می کنم،
مثلاً می خوام بگم کل داراییم مال تو،
مثلاً میخوام بگم من به جن*د*ه ها هم احترام میذارم؟
دیوث،؟ روسپی جان ِ محترم؟
بم میگی: محض اطلاعت عرض کنم، دمای بیرون 3 درجه بالای صفر، دمای اتاقت 15 درجه، دمای زندان اِوین منهای 10 درجه؟
آره دیوث ِ عزیز؟؟؟ اینطوریه؟ مجله زرد می خونی؟ از این نوشته های فیسبوکی می خونی؟
به ما که رسیدی شدی سیاسی کار؟
شدی جنبش سبز ؟
شدی متفکر روشن فکر  ِ چنان و چنین و مانا نیستانی بین؟

--------------------
جمله مو پس می گیرم. همون که خودتون رو نگ*ایید، همون بخش 1 رو. میخونن آقا،خانوم. میخونن


نوشته شده در : شنبه 19 آذر 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

انقلاب ِکا*ند*و*م ِ مخملی


نسل ما رو همونایی پدید آوردن كه فرق كاندوم تاخیری با انقلاب مخملی را نمی‌ دونستن...
حالام که نسلی داره پدید می آد، که کاندوماشون رو صرفه جویی می کنن، میشورن، میندازن رو بند خشک شه
فقط عصبی ام، من نرمالم، فقط کمی عصبی ام


نوشته شده در : شنبه 19 آذر 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

پلاستیک فریزر

داستان  ِآن مرد ِ پلاستیکی که به بوته ی خار گیر کرد
و شاهد اتفاقات بی نظیری شد،
جفت گیری دو سوسمار بیابانی،
شاشیدن زنی که به پیک نیک آمده بود،
توفان شن،
خودکشی چوپان با گوسفندانش،
احداث دوربرگردان برای جاده،
خلاصه از یک پلاستیک فریزر  ِمعمولی بیشتر می دانست،
هنوز هم قهرمانِ پلاستیک فریزرهای آن منطقه است...

زیرت نوشت:  یکی بم بگه چط.ر میشه این عکس چندشم رو از اون بالا وردارم؟


نوشته شده در : شنبه 19 آذر 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

روح من


من بعد اینکه مردم، اولین کاری که می کنم اینه که نیست شم، حالا اگرم نشدم به فلانم، میرم خونه های ملت نگاهشون می کنم و دیدشون می زنم. همون خانوم محجبه ای که منشی ِ یه دکتر تخمی بود که اسمش نمی دونم زالی چی چی بود رو لخت دید می زنم و می گم ها ها ها دیدی دیدمت!!
میرم اتاق اون دختره که وقتی گفت دوستت دارم، بش گفتم به فلانم و کلی فحش میدم و داد میزنمممممم ها ا ا ا دیدی " به فلانم " فحش نیستتتتتتت؟
میرم اتاق رئیسمون و همه پولاشو کش میرم. مجانی سوار تاکسی و همه چیه شهربازی میشم. تو خونه ی حاج آقا میشاشم تا نجس شه، همه ی مشروبای قاضی که هر روز حکم شلاق میده رو میدزدم تا دهنش صاف شه. میرم رو همه دیوارای تهران میشاشم و درختارو خط خطی می کنم، میرم تو اتاق حمید و هو هو می کنم تا بترسه.. می رم تو مهمونیای این بچه زرنگا که دو تا داف خوشگل با ماشین کلاس ای شون تور کردن و همشونو می ترسونم و میگم دیدی بچه زرنگگگگگ ِ ت * خ ***یییییییی هیچی نیستی.
آخرش نمی دونم چی میشه، اصلاً نمی خوام برم بالا.
یه جایی باس تموم شه همه چی، نمی دونم.
نمی خوام برم بالا...نمی خوام


نوشته شده در : شنبه 19 آذر 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

پدر سگ

این روزها به دنبال نشانی، آدرس پنهانی و . .. می گذرد.
نمی دانم هایی شاکی از اینکه مبادا جایی، محله ای یا با کسی دنبال من آمدی. غرور لبریز مرا ببخش.
بی هوا و در هر مستی است که به دنیال نشانه هایت راه می افتم و ولیعصر را ناخودآگاه 800 بار بالا و پایین می روم.
قدیم تر که بود، دو سه بار اول، پیدایت میشد با قدم های رنگی . . .
نبودنت سخت است لعنتی، حتی با وجود این همه کولی
می فهمی لعنتی؟ سگ مصب! پدسگ، تو جون من رسوخ کردی، رطوبت داری، مث دود می مونی، رفتی تو جرزم، لای دندونام، تو بو نداری، بوی عرق می دی، من انقدر کونی نیستم که واست رویاهای رومانتیک بسازم، سیگار واست دود کنم و زل بزنم به آدمای شاد صفتی که جلو تئاتر شهر واسم می رقصن. من کونی نیستم که بخوام بگم نصف این آدما یک سوم استعداد منو نداشتن و سر یه اشتباه اینطوری شد که اونا شدن اون و من اینی که پیشتم. اونقدر کونی نیستم که حتی از داشته هام حرف بزنمممم. من گریه دارم زیاد. من حساسم. من دارم له له میزنم این وسط!
می فهمی پدرسگ؟؟

تو رو به هر کی اعتقاد داری و نداری بفهم چی می گم!


نوشته شده در : شنبه 19 آذر 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

مردِ آخر

این روزها به دردِ ندیدن مبتلام. به اینکه انتظار ِ چیزی نداشته باشی. به شگفت زده شدن و چشمانی که پس از 10 سال دوباره گرد می شوند. البت نه از سر  ِ خرید پلی استیشن. از اضمحلال ِ روحی که ریدمان ِ بشری را درون چشمهای تنگش جا داده و در نهایت ِ این همه بندگی به اتاق ِ درب و داغان و خاموش خود متوسل شده و کاری جز خاراندن ِ دماغ ِ بی در و پیکری که سالها در صدر اندیشه های او بود نداشته باشد. از سر  ِ دیدن و دم نزدن از چیزهایی که تمامی افکار بالغانه اش را به گا داده و اندکی پشیمانی و سوسویی از پیری که در رکن چپ باسنش به وضوح مشخص شده یا حتی برای نامحرم ها از نوع نگاهم. نمی دانم هایی که دیگر با خاراندن ِ یک جایی از بدن در زمانی غیر خاص صورت می گیرد و اینهمه را درون شکم پیر و کوچکش جا می کند. داشتنی هایی که دیگر به واقع خبری نیست از آن ها و تبدیل به مرد ِ آخر می شود. همگی اش. تبدیل به مردی که تمام نداشتن هایش او را رقم زد و هیچوقت دم نزد از چیزهایی که با او همدم شدند. از انسان های کاملاً خاص بهره برداری کرد و تف کرد تمام داشته هایشان را تا آزاد باشند و بالغ.

- چی فرمودید؟
-- بالغ
- چی؟؟!
-- ب ا ل غ
- آه. از اینطرف لطفاً، بجنب.

برگرفته از وبلاگ جدیدم، که بدینوسیله رو نمایی می شود. از کسانی که باهاشون رودروایسی دارم خواهشمندم نرن تو این آدرس جدیدی که میذارم. هر چند این وبلاگ بیشتر آپدیت می شود و اون وبلاگ جدید هر از چند سالی:

زارت نوشت: این وبلاگ ادامه دهنده ی وبلاگیست که چند سال پیش در اثر انفجاری عظیم در سرورهای میهن بلاگ منهدم شد:
 ( WWW.MANISHBOY.MIHANBLOG.COM ).
نه مخاطب خاصی دارد، نه انگیزه ی خاصی.
صرفاً گشت و گذار در محل های حادثه ای است که در ذهن این من، انبار شد و تاب نیاورد. پس فراخوانی شد.


نوشته شده در : دوشنبه 11 مهر 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

مرد اصیل زاده

من زلال و عاری از خدا در پس یک فکر زیبا به دنیا آمدم.
از پس تمام نه گفتن های پدری که اصیل زاده ام کرد.
از پس خانه ی درب و داغانی که عشق را سرمشق ِ دو دو تا چارتا می کرد.
از پس خانه ای که دشمنی کردن حتی بلد نبود.
این روزها دیگر اصلاً گوش کسی بدهکار نیست.
دیگر نه خدایی برای عاری بودن و نه جایی برای یک فکر زیباست.
پدری در کار نیست و نه حتی اصالتی، که حالا دیگر به یک واژه اکتفا می کند.
چهارها، دوتا دوتا ترکمان می کنند.
دیگر حتی زمزمه ی عشق، حال دنیا را به هم می زند.

بابا. خستمه ه ه ه ه ه.
 سردمه ه ه ه ه ه ه.
 دستامو بذار تو جیب ِ کُتت. فقط جان وحید حواست باشه این دستا دیگه دستای کوچولویی نیست که نهایتاً آب دماغشو لمس کرده.
این دستا آبستن هزاران ایده ی مرده، هزاران معشوقه، و هزاران کار نکرده ایه که زمانی سردمدار غرورِ پدری درستکار بود.
 از اون دستهای کوچولو، 12 سال میگذره. می تونی حدس بزنی که چقدر عوض شده؟ می تونی...؟ این دستا خونی هم شده بابا...این دستها اون دستها نیست بابا.
بابا نیست دیگه بابا.
دیگه چیزی نیست واسه از دست رفتن، یا از دست دادن که نیاز به دست داشته باشم حتی...

 

 

 


نوشته شده در : پنجشنبه 27 مرداد 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

خواب پفکی

شب ها همیشه قبل از خواب به این فکر می کنم که چرا خواب نمی بینم. مشکل از من نیست. میدونم که مشکل از من نیست.
دیشب خواب دیدم مُردم. اولین خواب زندگی. بدنم سرد میشد و مکرر به دوستم که کنار من نشسته بود و اتفاقاً اونم احساس مرگ میکرد میگفتم من دارم میمیرم، من دارم میمیرم. دوستم کمی استرس داشت. مدتی که گذشت من احساس کردم سرمای بدنم داره میره بالا و اصلاً پاهام تکون نمی خورن حتی برای دویدن! انگار پاهام قفل شده بود. یکهو داد زد وحیییییییییییییید این باد سرد چیه؟ نمی خوام خوابم رو توصیف کنم. حتی نمی خوام بهش فکر کنم. آدمی که اولین خواب زندگیش مرگ باشه، شدیداً درگیر تراژدی و سرخوردگی میشه. چشمام رو محکم بستم تا نبینم مرگ چه شکلیه. من هیچ وقت از زندگیم راضی نبودم. نمی خواستم آخرین لحظه هم ناراضی باشم با دیدن چهره ی کریه ی اون پیرمرد یا حالا زن ِ مامور اعدام!
نور همیشه اذیت کنندست برام. به خاطر سردردهای میگرنی همیشگی که همه چیز آدم رو در لحظه میگیره.
با اینکه اولین خواب زندگیم بود، می دونستم خوابه. کمی بعدتر حس کردم از یک لوله ی فشار قوی آب شهری کشیده میشم. پاهام کاملاً فلج بود. شنیده بودم که آدمی موقع مرگ پاهاش کرخت میشه. چشمام رو محکم تر بستم. یهو انگار که به بیرون پرتاب شده باشی...با کلی نور گیج کننده. . .  کلی آدم سبز رنگ . . . گریه های من از پس درددددد . . . به همراه گریه ی زنی دیگه تو اتاق عمل . . . و نگاه نگران پدری که میدونست این پسر، تبدیل به ته تغاری خانواده میشه و تا آخر ته تغاری میمونه.

هنوز خواب میبینم که دارم از خواب بیدار میشم . . .


به بهانه ی تولدم


نوشته شده در : یکشنبه 2 مرداد 1390  توسط : آروغ نداریم.    نظرات() .

تولد!

و اینک زمان تولد رسید! 
تولدت مبارک وحید!


پ.ن: حس عکسیم به این نزدیک بود! از اون جلف بازی کارت تولدی خوشم نیومد!


نوشته شده در : سه شنبه 5 بهمن 1389  توسط : علی.    نظرات() .

قرار

 

مهم نیست چه فکری می‌کنی من جوابی برای تو یا برای حرفهای تو ندارم، تو شاید الان نزدیکترین آشنای من باشی کسی كه می توانم هر وقت كه بخواهم ( نه همیشه، جمعه ها را یادم هست) با او حرف بزنم
باران می خواهد مهلت بدهد تا كاغذ را خشك كنم.پناهگاه نچندان راحتم مرا از شر باران حفظ می كند. قطره های درشت روی سقف ضرب می گیرند. حرفهایی هست كه گاهی و تنها گاهی یك بار جرأت گفتنش را پیدا می كنم.
دلم بدجوری تنگ شده...
با خودم تکرار میکنم که یه بار شکستی دیگه نمی‌تونی سالم بشی. حواست باشه بهت چی گفتم. آدمای دور و برت رو ببین مخصوصا آدمای جدید رو! توی رابطه‌ی منو تو، من همیشه ترس شکستن دارم. همیشه می‌ترسم چیزی که نه می‌دونم چیه نه می‌دونم چه شکلیه بشکنه.
کاش بودی و این راننده را میدیدی که با راننده ی که از روبرو می‌آید طوری احوال پرسی میکند که انگار ترافیک خیابان می‌گذارد که صدا به صدا برسد. میخواهم بگویم بوق را فراموش نکند.
با خودم قرار گذاشتم که توی زندگی کسی سرک نکشم. قول قول قول....


نوشته شده در : جمعه 17 دی 1389  توسط : علی.    نظرات() .